در آغوش کاشی های مرمت شده ی وجودش صبحم را شب کرده و شبم را صبح. اما این گذر شبانه روز حیاتم ،دیگر وابسته به وجودی ست که ارزش و بهای آن از پیش پرداخته شده. درآغوشی به سر میبرم که سال ها در پی آن کوی به کوی گشته ام و اینک قادر به ثنای حقیقی آن نیستم. ارزشش را داشت. انتظار تلخ نبودن برای کسی که حال همدمِ همرازم در صرف کردن فعل شیرین"بغل" است. امری بدیهی بود ولیکن اکنون در شور و شعف این واقعه ی لبریز از شوق، غوطه ورم.
جاحرفی
در آغوش کاشی های مرمت شده ی وجودش صبحم را شب کرده و شبم را صبح. اما این گذر شبانه روز حیاتم ،دیگر وا
خواهد آمد شورِ مقدسِ "وصال" .
واقعا چطوری روتون میشه گند بزنید تو رابطه با طرف مقابل و تهشم بگید : "تقصیر تو بود" ؟!
کسی که پیشش لازم نیست نقش بازی کنی، لازم نیست جملههات رو سانسور کنی یا از قضاوت بترسی… همونجوری که هستی، پذیرفته میشی. این حس خیلی کمنظره؛ شبیه داشتن یک جای امن توی شلوغیِ دنیا.
نامه دادن وقتی رابطه نزدیکه حتی ارزشش بیشتره؛ چون معمولاً در صمیمیت، حرفهای مهم رو فراموش میکنیم به زبان بیاریم.
جاحرفی
کسی که پیشش لازم نیست نقش بازی کنی، لازم نیست جملههات رو سانسور کنی یا از قضاوت بترسی… همونجوری که
نداشتنش معمولاً «تنهاییِ شلوغ» میسازه. آدم دور و برش پر از آدمه، حرف میزنه، میخنده، حتی وقت میگذرونه… ولی از درون حس میکنه هیچکس واقعاً نمیفهمدش.
جاحرفی
نداشتنش معمولاً «تنهاییِ شلوغ» میسازه. آدم دور و برش پر از آدمه، حرف میزنه، میخنده، حتی وقت میگذ
خوشحالم که دارمت و این حس گندو تجربه نمیکنم :)))))))))))))))))))
جاحرفی
نداشتنش معمولاً «تنهاییِ شلوغ» میسازه. آدم دور و برش پر از آدمه، حرف میزنه، میخنده، حتی وقت میگذ
ولی نکته مهم اینه:
بزرگترین درد نداشتن آدم امن این نیست که کسی نیست… اینه که جایی برای «خود واقعیت» نیست.
و وقتی بعد از مدتها کسی رو پیدا میکنی که کنار اون لازم نیست ادای قوی بودن، بالغ بودن یا بیاحساس بودن رو دربیاری… تازه میفهمی چقدر دلت تکیهگاه میخواست.
جاحرفی
خوشحالم که دارمت و این حس گندو تجربه نمیکنم :)))))))))))))))))))
با یک حس کشدارِ آروم که زمزمه میکرد:
«همین آدمه… همین یکی خوبه، همین یکی بسه.»