هدایت شده از داستان های امنیتی
داستان امنیتی #حریم_امن
دیگر نشستن جایز نیست. حالا نباید اجازه دهیم تا در گردونهی رقابت با ثانیههایی که با سرعت در حال گذر هستند، بازی را واگذار کنیم. از روی صندلیام بلند میشوم و رو به حاج صادق میگویم:
-آقا دستور چیه؟
حاج صادق معطل نمیکند:
-برید سمتش، کارهای قضایی و حکم دستگیری هم من انجام میدم. فقط زودتر تمومش کن عماد.
اشارهای به کمیل میاندازم و به سمت درب خروجی سالن جلسه میدوم. کمیل نیز پشت سرم میآید و میپرسد:
-بچههای واکنش سریع رو خبر کنم؟
با صدایی بلند و طوری که مهندس هم با این فاصلهی ده دوازده متری ایجاد شده بشنود میگویم:
-بچههای واکنش سریع و چک و خنثی رو مهندس خبر میکنه.
سپس دست کمیل را میگیرم و به طرف خودم میکشانم:
-تو با من بیا.
وارد اتاقم میشوم و اسلحهی کمری و دستبندم را از درون کشوی میزم برمیدارم. زیر لب مدام صلوات میفرستم. با اینکه چند سال است دست و پنجه نرم کردن با خطر برای من به عادت تبدیل شده؛ اما حساسیت این ماموریت برای من دو چندانتر از همیشه است. این بار دشمن دست روی اماکن پر جمعیت مذهبی گذاشته است و میخواهد با ترور عزاداران سید الشهدا از حرارت این مراسم کم کند.
خیلی زود وارد پارکینگ میشویم و من سراغ موتور مشکی رنگی که معمولا از آن استفاده میکنم میروم و بعد از روشن کردن موتور و بیرون زدن از سازمان میگویم:
-از این یارو چی میدونید؟
کمیل میگوید:
-همین ماشینیه؟! چیزی زیادی نمیدونیم. در حد یه جست و جوی ساده از روی پلاک بود و بعد هم که دیدیم ربطی به این قضیه نداره ولش کردیم.
گردنم را کمی کج میکنم تا صدایم را بهتر بشنود:
-ولی ولش نکردی به امون خدا، چی بوده دلیلش؟
کمیل با خنده میگوید:
-راستش رو بخوای یادم رفت! یعنی افتادیم رو دور دستگیری این یارو توی هتل و خالی کردن طبقات و اینا... دیگه نشد امیر رو خبر کنم که...
با تعجب میپرسم:
-باور کنم یه فراموشی ساده بوده؟
کمیل میخندد و دستی به شانهام میزند:
-یارو توی شلوغیهای هشتاد و هشت دستگیر شده بود، منم مشکل نیرو نداشتم، گفتم بد نباشه اینا بمونن.
همانطور که گاز موتور را به سمت خودم فشار میدهم و سرعت میگیرم، می گویم:
-کارت درسته.
صدای ابوذر از طریق شبکهی بیسیم درون گوشم پخش میشود:
-آقا عماد سوژه سوار ماشین شد، ما هم فعلا با یه تصادف ساختگی نگهش داشتیم.
شاسی بیسیمم را فشار میدهم:
-تونستید چک کنید ببینید چیزی همراهشه یا نه؟
ابوذر حرفی میزند که چهارستون بدنم میلرزد، او میگوید:
-گمونم تنش باشه آقا.
موقع راه رفتن میشه تشخیص داد که از زیر لباسش جلیقه تن کرده..
نویسنده: علیرضا سکاکی
@RomanAmniyati
کپی بدون قید آیدی کانال و ذکر نام نویسنده، به هیچ عنوان مورد رضایت صاحب اثر نیست
🔻متلاشی شدن شبکههای نفوذ آمریکا و اسرائیل در مازندران
🔹 فرمانده سپاه کربلا مازندران از متلاشی شدن شبکههای نفوذ آمریکا و اسرائیل در استان خبر داد و گفت: این اقدام نهتنها از تهدیدهای امنیتی جلوگیری کرد، بلکه از وقوع برخی بحرانهای احتمالی نیز پیشگیری شد.
🔹به گزارش روابط عمومی سپاه کربلای مازندران، سردار سیاوش مسلمی روز چهارشنبه اظهار کرد: سرویسهای اطلاعاتی آمریکا، رژیم صهیونیستی و کشورهای معاند در پوشش اتباع خارجی و افراد متردد به دنبال نفوذ و جاسوسی هستند و بسیاری از این عناصر، زیرپوشش شرکتهای تجاری، مراکز فرهنگی و خیریه، به دنبال جمعآوری اطلاعات یا ایجاد شبکههای نفوذ بودند.
🔹وی افزود: در سپاه کربلا، با اشراف اطلاعاتی دقیق، توانستهایم تعدادی از این عناصر را شناسایی و شبکههای آنها را متلاشی کنیم؛ این مقابله اطلاعاتی، نهتنها از تهدیدات امنیتی جلوگیری کرده، بلکه از وقوع برخی بحرانهای احتمالی نیز پیشگیری کرده است.
🔹سردار مسلمی گفت:در حوزه مبارزه با مفاسد اقتصادی و قاچاق، سربازان گمنام امام زمان (عج) در سازمان اطلاعات سپاه توانستند امسال ۱۵ هزار لیتر مشروبات الکلی ایرانی و خارجی، ۱۰ هزار لیتر روغن موتور قاچاق و ۱۰۰ هزار لیتر سوخت قاچاق را کشف کنند.
#سازمان_اطلاعات_سپاه
#جاسوسی #نفوذ
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo
گاندو
مستند مدال گمنامی | ناگفته هایی از چگونگی تشکیل وزارت اطلاعات 🔻فصل پنجم: وزیر موسس #سربازان_گمنا
16.01M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مستند مدال گمنامی | ناگفته هایی
از چگونگی تشکیل وزارت اطلاعات
🔻فصل ششم: کارنامه
#سربازان_گمنام
#مدال_گمنامی
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔻نصب دیوارنگارهٔ جدید بنیاد مکتب حاج قاسم در آستانهٔ تشییع شهیدان سیدحسن نصرالله و سیدهاشم صفیالدین
📌جاده فرودگاه بیروت
#إنا_على_العهد
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo