#فرصت_دیدار
#شب_نوشت
مدتی بود دخترها را ندیده بودم دست به دست هم داده بودند و تماس و پیام که بروم و شب مراسم ببینمشان،
دونفر دیگر هم حفظ دعای هفتم را کامل کرده بودند و دلشان میخواست بخوانند،
و بقیه هم بهانههای دیگر داشتند و البته هیچوقت نخواهند دانست که من به آنها مشتاقترم...
(زهرا تا منو میبینه جلو میاد
و اولین چیزی که میپرسه اینه
خانوم فرنازو دیدین؟
میگم بله دیدمش
میگه دلش خیلی براتون تنگ شده بود!
میگم منم دلم برای همهتون تنگ شده بود
آهسته میپرسه به فرناز چی گفتین؟!
آهسته میگم همینهایی که به شما گفتم!
باز میپرسه خب اون به شما چی گفت؟!
میخندم و میگم همینهایی که شما گفتی!)
راضی نمیشود و لبخند کمرنگی میزند
از حساس بودنش باخبرم
ازینکه دلش میخواهد توجه ویژهتری دریافت کند و ازینکه نمیتواند مثل فرناز و یا دیگران احساسش را خوب ابراز کند،
ناراحت است و فکر میکند چیزی کم دارد!
صورتش را میان دستانم نگه میدارم و میگویم خیلی دوستت دارم زهرا،
گل از گلش میشکفد
ناگهان بغلم میکند و دستهای کودکانهاش را محکم حلقه میکند و صورتش را میچسباند،
و آرام میگوید من هم خیلی دوستتون دارم
لحظاتی که در این وضعیت میگذرند لحظات آرامی هستند که چشمانش را بسته است و حلقه دستانش همانطور محکم ماندهاند،
فرق زهرا با دخترکان دیگر در همین است که یاد نگرفته ابراز دلتنگی کند
یاد نگرفته احساساتش را بروز بدهد
و این از او دخترک آشفتهای ساخته که همیشه
در مقابل بچههای دیگر احساس کمداشتن دارد.
به بچهها اگر عشقورزیدن را بیاموزیم و حس غلط شرم و خجالت را وقت بروز محبت از آنها بگیریم، با احساس بهتری زندگی خواهند کرد،
این نسخه ویژه بچهها نیست،
بین آدم بزرگها هم آنهایی حال بهتری دارند
که در ظهور و بروز احساساتشان موفقترند.
ف. حاجی وثوق
@ghalamzann
#شطحیات
ظاهرا "خسرو شکیبایی" گفته بوده:
(گاهی یکی طوری تو را میسوزاند
که هزاران نفر نمیتوانند خاموشت کنند
و گاهی یکی طوری خاموشت میکند که هزاران نفر نمیتوانند روشنت کنند...)
من اما میگویم:
گاهی یکی طوری تو را روشن میکند
که هزاران نفر نمیتوانند خاموشت کنند!
شکر...
ف. حاجی وثوق
@ghalamzann
#زهرای_علی
ما عشق را
پشت در این خانه دیدیم
زهرا در آتش بود
حیدر داشت میسوخت... 🏴
@ghalamzann
#زهرای_علی
مسجد بود که بچهها آمدند و گفتند
یاابتا وا امّاه...
میگویند تا به خانه برسد
به زمین میخورد و بلند میشد... 🏴
@ghalamzann
#زهرای_علی
غسلها و کفنها
ثم جلس وحیدا یبکیها
بعدها همس فی لحدها
زهراء.! ...انا علی...
غسلش داد و کفنش کرد
آنگاه نشست و تنها برایش گریه کرد
بعد آرام درون قبرش گفت:
زهرا!... منم علی... 🏴
@ghalamzann
#زهرای_علی
من یک زره
برای جهازش فروختم
او عزم جزم کرده
بمیرد برای من...🏴
@ghalamzann
قلمزن
#پدر_نوشت پنج شنبه بود سه روز مانده به شهادت حضرت مادر، اداره را به مقصد منزل پدری ترک کردم قصد د
#پدر_نوشت
در چنین دقایقی،
مغرب چنین شبی بود که خط ضربان قلبش صاف شد و از سیپیآر هم کاری برنیامد و دنیا را برای همیشه مقابل چشمانم ترک کرد.
رحمت خداوند شامل همهی رفتگان...
@ghalamzann
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#فیلم_نوجوان
#امتحان_نهایی
نامش را نمیگذارید ببریم
با اعجازی که در دلها کرده چه میکنید!
@ghalamzann