چایت را بنوش،نگران فردا نباش.از گندمزار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها..
قالیِچایخورده
[ تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینه را غرق تماشا ببری
مرده شور من عاشق که تو را میخواهم
گور بابای دلی را که به اغوا ببری
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلا شهرت لیلا ببری؟
به من اصلا چه که مهتابی و موی تو بلند؟
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت!
آه از دست شرابی که تو بالا ببری!
کبک کوهی خرامان،سر جایت بتمرگ
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری
آخرین بار تو باشد که میایی در خواب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری!
لعنتی،عمر مگر از سر راه آوردم؟
که همه وعدهی امروز به فردا ببری!
این غزل مال تو،وردار و از اینجا گم شو!
به درک با خودت آن را ببری یا نبری! ]