قالیِچایخورده؛
[ گفتم تو فرهاد منی گفتا تو شیرینی مگر؟
گفتم خرابت میشوم گفتا تو آبادی مگر؟
گفتم ندادی دل به من گفتا تو جان دادی مگر؟
گفتم ز کویت میروم گفتا تو آزادی مگر؟
گفتم فراموشم نکن گفتا تو در یادی مگر؟! ]
قالیِچایخورده؛
امید این است که در جنگ میان افکارتان بازندهای نپرورانید.
شاید هم امید مرگ است؟
هدایت شده از Arefe is loading
من دیگه حوصله ی جنگیدن با آدمایی که میخوان بجنگن با من نه کنار من رو ندارم ~