تو این مدت خستگی،کلافگی،درد،غم،دلتنگی و...
و همه و همه باهم اَمون نزاشته بود
بخاطر یک سری کارهاهم مجبور شده بودم از مازندران خارج بشم...
چهارشنبه که رسیدم اماده بودم که برم هیئت برای احیای شب قدر ولی کاری پیش اومد و نشد...
حقیقتا قلبم خیلی شکست..🥲
بلاخره کار تموم شد و سحری و نماز جماعت و خواب..
همه خوابیدن ولی هرکاری کردم خوابم نبرد نشستم شروع کردم با امام رضا حرف زدن و گله کردن...
و انقدر گفتم و گفتم تا بلاخره همون جوری خوابم برد...
نمیدونم دیشب چی شد خیلی یهویی
گفتن: جمع کن بریم.
کجا؟!
حرم بابا رضا...❤️🩹
انتظار داشت جونمو به لبم میرسوند
نگاهم به عقربه های ساعت بود که هرچه زود
راس ساعت ۱۲بشه و جسممونوبسپریم به جاده و روحمونوبه مشهدت...
تمومه حرفا و بغضامونگه داشته بودم
که بیام پیش تو
که باهات حرف بزنم
که درد و دلامو به محرم دلم بگم
پام که رسید تو صحنت و صدای لیوانای چایخونت به گوشم میرسید
قلبم لرزید
خوابه،خیاله،رویاست؟
من کجام واقعا اومدم پیشت؟
گذرم به صحن انقلابت افتاد
در زدم درو واکردی تاچشام خیره شد به گنبد بارگاهت
جای اینکه یادم بره که گریه کنم اشکام پشت سرهم روگونه هام جاری میشدن.....
من خودمو تو حرمت پیداکردم ....
میدونی دلتنگ بودم ،دلتنگ آغوش پدرانت
دلتنگ اینکه حست کنم خودتو عشقتو مهرتو آره باباجان
تو پناه منی ،پناه روزای سختم
پناه اشکای یواشکیم؛پناه روزایی که شونه هام از شدت بغض و گریه میلرزن و کسی خبر دار نیست
تو پناهگاه منی۱۰۰۱:)
بعضی از دوستام هستن که وقتی پستهای کانالمو میخونن، سریع میان بهم پیام میدن و واکنش نشون میدن. اون لحظه قند تو دلم آب میشه(:🌿
کاش هیچ وقت شمشیر نبودم!
یک تکه آهن که نمیداند، او فقط مولایش را میشناسد..نمیداست صاحبانش چه در سر دارند،با خود خیال میکرد میخواهد علی را در آغوش بگیرد،عشق و عطش آغوش مولا برایش انقدر زیاد بود که دمی از یاد برد که آغوش بُرّنده ای دارد،او که نمیدانست!همین که پشت سر مولا بود هم دل در دل آهنیش نبود تا گوشه نگاه علی به او بیوفتد..علی که سجده رفت ...
دیدم بالای سرش هستم، بالا تر رفتمو، خون علی تمام بدنم را گرفت. تازه فهمیدم چه کردم..گریه ام بلند شد؛اشک های من با خون علی باهم بر زمین کوفه میریخت...کاش جای شمشیر تکه سنگی بودم و زیر پایش میرفتم.. کاش من خاک بودم و روی عباش مینشستم..آه..صدای گریه ملائک را میشنوم..من چه کردم...کاش هیچ وقت شمشیر نبودم
#مولا_علی