eitaa logo
محفل شعر قند پارسی
349 دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
567 ویدیو
112 فایل
ارتباط با ادمین‌های کانال : محمد محمدی‌رابع @shiraz_wound ارسال شعر ‌و مطلب : حسین کیوانی @h_keyvani
مشاهده در ایتا
دانلود
تحولات دوسویه‌ی تصاویر شعری از منظر جمال‌شناختی(۸) ... تا آنجا که می‌توان این سروده‌ی فروغ را از نخستین تجربه‌های موفق و حتی جریان‌ساز در عرصه‌ی " غزل نو" معاصر برشمرد: چون سنگها صدای مرا گوش می‌کنی سنگیّ و ناشنیده فراموش می‌کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه‌های وسوسه مغشوش می‌کنی دست مرا که ساقهٔ سبز نوازش است با برگ‌های مُرده هم‌آغوش می‌کنی گمراه‌تر ز روح شرابیّ و دیده را در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی ای ماهی طلایی مرداب خون من خوش‌باد مستی‌ات ، که مرا نوش می‌کنی تو درهٔ بنفش غروبی که روز را بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی در سایه‌ها، فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه‌پوش می‌کنی؟ این غزل- صرف نظر از  یک دو مورد ضعف‌ زبانی‌اش- نشانگر تحول و تکامل زبان، تصویر، سبک و رتوریک غزل امروز است نسبت به غزل سنت‌گرای آن روزگار. مقایسه‌ی بیت نخست غزل سایه و فروغ، نشانگر این نکات است: بیت سایه، با وجود زیبایی و شیوایی‌، نگاه و نفسی کلاسیک دارد اما بیت فروغ، بافتی حسی‌تر و تصویری‌تر  دارد. من همیشه هنگام خواندن این بیت آغازین غزل فروغ، با توجه به " چون سنگ‌ها..." در مصراع اول، احساس می‌کنم که "سنگی و" در مصراع دوم حشو و زائد است. اما همین شکل حشوگونه را هم بسیار می‌پسندم. گاه با خود می‌گویم کاش فروغ گفته بود: چون سنگ‌ها صدای مرا گوش می‌کنی سنگا! که ناشنیده فراموش می‌کنی اما باز می‌گویم: نه، این "ا"ی کثرت با زبان فروغ همساز نیست هم‌چنان‌که سنگینی "ی" در شرابی، "ز" در "گمراه‌تر ز" و ب در "بنشست" و در مصراع پایانی، "به" بجای با  و " از چه" با بافت و بیان او ناسازگارند. (ادامه در فرسته‌ی بعدی) ❄️☃️ C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═
این سیاهی لشکر سپید (۱) یکی از آفات و آسیب‌های مهم شعر امروز از دهه‌ها پیش تا به حال، ترافیک سنگین مدعیان سپیدسرایی در بزرگراه شعر معاصر است؛ عارضه‌ای که همیشه، هم از ارج و اعتبار شعر سپید (یا بهتر بگویم: شعر منثور) کاسته و هم جایگاه شعر و شاعری را تا حد نثرواره‌های سطحی و دل‌نوشته‌های کم‌مایه تقلیل داده است. همان‌طور که استاد شفیعی کدکنی در "با چراغ و آینه" اشاره کرده‌اند، پس از ظهور شعر منثور، جوانان بیشتر به جنبه سلبی شعر شاملو، یعنی بی‌وزنی توجه و تمایل داشته‌اند تا وجوه ایجابی آن نظیر نظام موسیقیایی خاص، هندسه و هارمونی کلام، تقطیع و تقارن سطرها، ساخت درونی زبان، منطق تصویری ویژه و...  که اگر این شگردها را می‌دانستند، در می‌یافتند که سپیدسرایی به معنی دقیق آن، گاه از سرودن غزل و رباعی و قصیده و مثنوی، دشوارتر و نفسگیرتر است. این سخن طنزآمیز رایج هم به راستی حق مطلب را ادا می‌کند که: خوبی یا بدی شاملو این بود که همه را یک‌شبه شاعر کرد! در زمانه‌ای که سلطه‌ی قدرت و رسانه‌ها حقایق را به میل خود و به شکل خود می‌سازند یا تعریف می‌کنند، فوَران و سیَلان انبوه شعرواره‌های موسوم به سپید در نشریات، مجامع ادبی، کلاس‌ها و کارگاه‌ها و خصوصا در فضای مجازی، هم فهم مخاطبان را از مفهوم و ماهیت شعر تقلیل می‌دهد و هم توقع آنها را از شعر متعالی پایین می‌آورد. این‌گونه است که هر نثر و نوشته‌ی احساساتی که احیاناً یک دو تصویر یا تکانه‌ی شاعرانه هم داشته باشد در ذائقه‌ی جمعی، جذب و حتی جایگیر می‌شود و در مقابل، اشعار اصیل و  خلاقانه در انزوا قرار می‌گیرند و ناخوانده فراموش می‌شوند زیرا در نظرگاه مخاطب مانوس با آن شعروار‌ه‌ها، شعر مدرن، شعر امروز، شعر زنده و پوینده، همان‌هاست که می‌بینند و می‌خوانند باقی آثار، اگرچه اصیل و با هویت هم باشند، با مُهر و مارک کهنگی از دایره‌ی توجه و تأمل همین مخاطب بیرون می‌مانند و این عارضه، رفته‌رفته زمینه را برای ظهور نوعی انحطاط ادبی مهیا می‌کند.  این حرف‌ها را به حساب ذهنیت و ذائقه‌ی پیشامدرنی! من نگذارید. از قضا برعکس، من شخصاً از خواندن شعرهای آزاد به ویژه بی‌وزن بیشتر لذت می‌برم تا شعرهای کلاسیک و حتی نیمایی. باور کنید حس و حالی که با خواندن شعرهای گروس عبدالملکیان، شمس لنگرودی و بعضی سروده‌های رسول یونان و چند نوپرداز دیگر به من دست می‌دهد، قابل قیاس با اشعار دیگران نیست. بگذریم ... تا اینجا آنچه گفتیم عموماً مسائلی بدیهی‌اند و طی دهه‌های اخیر، همواره مابه‌النزاع قطب‌های شعری بوده است و از این پس هم خواهد بود. من در اینجا می‌خواهم به وضعیتی اسف‌بارتر اشاره کنم که مقصد و مقصود اصلی این نوشتار است و آن اینکه:  برخی از حضرات سیاه‌باز سپیدنما، حتی گاه در مقام و مسند کارشناس ادبی، سخنران ادبی، مهمان ویژه و حتی داور کنگره‌ها و جشنواره‌های شعری قرار می‌گیرند و نه تنها برای اشعار سپید که حتی برای غزل و مثنوی و رباعی و قطعه و نیمایی هم تراز و تکلیف معیّن می‌کنند و در ضمن آن، نظریه‌پردازی هم می‌فرمایند! باری، دستکاری در فهم و معرفت جمعی کاری آسان است. اگرچه بنده سالیان درازی است که در هیچ  همایش و کنگره‌ای برای شعرخوانی حاضر نشده و هیچ دعوتی را نپذیرفته‌ام، از سر عشق و علاقه به شعر فارسی،  خطاب به مسئولان و گردانندگان همایش‌ها، کنگره‌ها، جشنواره‌ها و مجامع و محافل ادبی یاد شده عرض می‌کنم  که وقتی چنین افرادی را سخاوتمندانه در جایگاه نظریه‌پردازی یا کارشناسی و داوری آثار می‌گمارید، آن‌هم صرفاً به سائقه‌ی دوستی و همکاری یا احیاناً بده‌بستان‌های ادبی پشت پرده، کمی بیندیشید که این سوءمدیریت‌های زودگذر چه عواقب درازدامنی دارند.  آخر کسی که حتی وزن و قافیه را نمی‌شناسد، از چم و خم غزل چه می‌فهمد؟ چطور می‌خواهد پست و بلند غزل‌های شاعران مختلف را تشخیص دهد؟ کسانی که بعضاً حتی قادر نیستند اشعار کلاسیک را به درستی از رو بخوانند، از ساختار روایی مثنوی یا از شگردهای ساختاری رباعی چه می‌دانند؟ چنین کسانی از ساز و کار شعر نیمایی: روش‌های تقطیع و سطربندی، نظام موسیقیایی و شگردهای ذهنی - زبانی خاص آن، چه می‌فهمند که در این حوزه‌ها نظر بدهند یا قضاوت کنند؟ چنین افرادی حتی صلاحیت داوری درباره‌ی سپیدسروده‌های موجه را هم ندارند چه رسد به قالب‌های سنتی و نیمه سنتی. متصدیان ادبی بدانند که تصمیم‌گیری‌هایشان، کم یا زیاد بر سرشت و سرنوشت شعر تاثیر می‌گذارد و هر تصمیم‌گیری و مدیریت نادرستی آسیبی‌ است بر سلامت ذوق و ذائقه‌ی ادبی جمعی، و به سهم خود، موجب انحراف و انحطاط فهم هنری یک نسل یک‌دم نگاه کن که چه بر باد می‌دهی چندین هزار امید بنی‌آدم است این (بقیه در فرسته‌ی بعدی
این سیاهی لشکر سپید  (۲) طی دهه‌های اخیر، آثار ارزشمند بزرگانی چون  دکتر براهنی، دکتر شفیعی کدکنی، دکتر پورنامداریان، عبدالعلی دستغیب، محمد حقوقی،  محمود نیک‌بخت و... در کاستن از فقر تئوریک ما در حیطه‌ی شعر سپید نقشی بسزا ایفا کردند اما دریغا که گاه گوش این نسل، یا طیف‌هایی از این نسل، بدهکار حرف‌های حسابی نیست. باری، من در مقام یک معلم کوچک ادبیات و دلداده‌ی شعر فارسی، توصیه‌ای به همه‌ی شاعران جوان دارم برای سنجش میزان شعرشناسی مدعیان سپید سرایی: ۱ - هر شاعر نوپردازی بلااستثنا باید تا حدی با  موازین شعر کلاسیک آشنا باشد و بتواند حداقل چند بیتی (ولو متوسط) در قالب‌های کلاسیک بسراید (حداقل یک دوبیتی یا رباعی یا چند بیت غزل یا مثنوی) می‌دانم که خیلی‌ها با این ملاک و محک، مخالفت می‌کنید اما به این نکته توجه بفرمایید  که راه شناخت موزونیت شعر آزاد و آهنگ درونی کلمات و ریتم سراسری کلام، آشنایی (ولو نسبی) با عروض سنتی و نیمایی است وگرنه به قول دکتر شفیعی: در بازی تنیس بدون تور، همه پیروز میدان هستند.  وقتی هیچ قاعده و ضابطه‌ای در کار نباشد، هر نوشته‌ی ادبی یا شبه‌ادبی‌ای شعر است و هر آدم احساس‌باف یا خیال‌بافی هم شاعر.  از یاد نبریم که تمامی  نوپردازان برجسته‌ی معاصر: نیما، اخوان، شاملو، فروغ، سپهری، سایه، نادرپور، کسرایی، مشیری، رویایی، آتشی و... کارشان را با قالب‌های سنتی آغاز کردند و بعد به شعر نیمایی یا به شعر بی‌وزن گراییدند و آشنایی‌شان با وزن، قافیه، بلاغت و دیگر سازوکارهای شعر سنتی را پشتوانه‌ی نوسرایی‌شان کردند.  حتی اگر تامل کنیم، در می‌یابیم که برخی از سپیدسروده‌های برجسته‌ی شاملو هم - دانسته یا ندانسته-  مایه‌هایی از وزن عروضی دارند: مرا تو بی‌ سببی نیستی/ مفاعلن فعلاتن مفا به راستی صلت کدام... مفاعلن فعل یا اگر که بیهده زیباست شب/ مفاعلن فعلات مفا   یا طلسم معجزتی/ مفاعلن فعلن مگر پناه دهد از گزند خویشتنم مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن چنین که دست تطاول به خود گشاده منم مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن ۲ - هر شاعر سپیدسرایی باید قادر باشد فرم، ساخت و رتوریک شعرش را به شیوه‌ای علمی، عینی، دقیق، روشمند و البته اقناع‌گر، تبیین و تشریح کند (البته بدون لفاظی و انشابافی‌های مرسوم) و نشان دهد که بوطیقای این ژانر ادبی را می‌شناسد و بر جوانب استتیک و رتوریک آن، و از جمله سروده‌های خودش احاطه و اِشراف دارد (دست کم شبیه کاری که مرحوم محمد حقوقی در کتاب "تا نظم هندسی واژه‌ها" انجام داده و ساخت و معماری درونی چند نوسروده را تشریح کرده است) باری اگر شاعر مدعی سفیدسرایی نتوانست چند بیت موزون بسراید  یا سروده‌های خودش را ساخت‌گرایانه و مطابق با بوطیقای شعر سپید، تبیین و تحلیل کند، با خیال راحت در اصالت شعر و شاعری او شک کنید تا بدین طریق سره را از ناسره بشناسید و هر دل‌نوشته یا ول‌نوشته‌ای را شعر سپید نینگارید. ❄️☃️ C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶
سخنی با شاعران جوان (۱) در همین کُنج خلوت خودخواسته‌ای هم که دارم، شاعران جوان بسیاری با من در ارتباطند؛ چه در محیط دانشگاه و چه در فضای مجازی. مجموعه‌شعرهایشان را به رسم اهدا یا به قصد نقد و نظر برایم ارسال یا ایمیل می‌کنند، برخی نیز به شکل پست و پیامک در فضای مجازی از سر لطف، آثارشان را در معرض دید و داوری‌ام قرار می‌دهند و جمعی هم تلفنی با من گپ‌وگفت دارند.  از خلال این ارتباطات حضوری یا مجازی با شاعران جوان دریافتم که همه یک وجه مشترک دارند: از زمین و زمان دلگیرند، گله‌مندند، از تحقیر و تبعیض رنج می‌برند و... من در این مقال، صرفا می‌پردازم به گلایه‌های ادبی این نسل که می‌نالند از انواع و اقسام به قول خودشان مافیا: مافیای چاپ و نشر، مافیای محافل و مجامع شعری، مافیای شاعران همه‌کاره‌ی پایتخت‌نشین، مافیای مسلط بر کنگره‌ها و جشنواره‌های شعری و داوری آثار (بیشتر جشنواره‌های استانی و منطقه‌ای مدنظرشان است) می‌نالند از حق‌کشی‌ها و ناروایی‌ها از جانب مدیریت‌های هنری اینجا و آنجا... و مجموعه‌ی این موانع و مصائب را عامل پسرفت شعر و شاعران جوان می‌دانند. من خود، سی و اندی سال است که در مجامع و محافل شعرخوانی شرکت نکرده و همه دعوت‌ها را عذر خواسته‌ام و صرفاً به امور آموزشی و پژوهش مشغول بوده‌ام و هستم، به همین دلیل، بجا یا نابجا بودن این گلایه‌ها و ادعاها برایم مسلّم و مسجل نیست و راجع به درستی یا نادرستی این قضایا نمی‌توانم نظر بدهم، با این‌حال همه این شاعران جوان عزیزان منند؛ خودشان و آثارشان را دوست دارم و  در مسیر رضایت و رشد هنری آنها برای هر خدمتی آماده‌ام،  اما برایم تاسف‌آور است که می‌بینم نسل جوان ادبی تا چه حد درگیر و دچار روزمرّگی‌‌است و به حواشی شبه‌هنری مشغول.  عارضه‌ای که رفته‌رفته این نسل را دچار بیگانگی با ذات و حقیقت شعر خواهد کرد.  نیز احساس می‌کنم که طیف‌هایی از این نسل جوان ادبی، دیدی فراگیر به ساختار و بافتار اجتماعی و فرهنگی دنیای خود ندارد و ناتوان از تبیین دلایل تاریخی و فرهنگی‌، "نبودن شعر و شاعر در مدار و موقعیت مطلوب" را به عواملی نظیر همان مسائل روزمره نسبت می‌دهند و در حقیقت درد بزرگ "عسرت تاریخی شعر و شاعر" را به همین دردواره‌های ساده و سطحی  فرو می‌کاهند. دوستان جوان شاعر! گیرم که شکوا و شکایات شما مبنی بر وجود باندها و به قول خودتان مافیاهای شعری و تسلط و تاثیرشان بر روند عمومی شعر جوان درست هم باشد اما به قول شاعر:  این‌ها هوس است و عشق چیز دگر است. عزیزان!  تالار و تریبون و تلویزیون و جایزه و جشنواره و چاپ‌های شیک و رنگارنگ و حضور در محافل و مجالس ادبی اینجا و آنجا و داشتن انبوه فالوور و نظایر اینها، هیچ‌کدام گویای ذات و حقیقت شعر نیستند. این‌ها بیشتر، حواشی سرگرم کننده‌اند و گاه نیز عمر بر بادده.  منظورم این نیست که از مجامع ادبی کناره بگیرید و عزلت‌نشینی اختیار کنید. برعکس، حضور در جمع‌های ادبی مفید و موثر، به رشد و ارتقای دانش و بینش شعری جوانان مدد می‌رساند، آنچه منکَر و مذموم است، دور افتادن از حس و حال اصیل شاعرانه و غرق شدن در مادیت ماجراست. غوطه زدن در اعماق دریا و کشف جهان‌های ژرف ناشناخته کجا و آب‌تنی و کف‌بازی در جنب ساحل یا لب استخر کجا؟ به قول مولانا: در آن بحرید کین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت‌های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی عزیزان! قصد موعظه‌گری ندارم که نه اهلش هستم و نه اهلیتش را دارم،  اما بد نیست که در این مجال، با شما خوبان، صریح و صادقانه، سخن بگویم تا شاید پاره‌ای حقایق که شاید برای شما چندان مشهود و ملموس نباشد، برایتان آشکار گردد...     ادامه دارد 🪷🪷 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
سخنی با شاعران جوان (۳) اما عزیزان! شعرفروشی فقط مدح و مجیزگویی این و آن نیست، هر نوع سرودن خارج از مجرای حسی و بدون نیاز روحی و عاری از صدق عاطفی نیز  نوعی شعرفروشی است؛ از جمله سرودن شعرها و شعرواره‌های محفلی و مناسبتی و  رسانه‌زده و جشنواره‌پسند که متاسفانه مذهب مختار هنری بسیاری از شاعران جوان امروز شده است. و صد البته، تاریخ هم با هیچکس تعارف ندارد و راه خودش را می‌رود و کار خودش را می‌کند. عزیزان!  می‌بینم و می‌شنوم که بسیاری از شما از انحصاری بودن رسانه‌ها گله‌مندید. از شما پرسشی دارم: شاعرانی که طی دهه‌های متمادی پای ثابت برنامه‌های ادبی همین رسانه‌های جمعی بودند (با خوب و بدشان کاری ندارم) امروز کجایند؟ کسی سطری از شعرهایشان را به یاد دارد؟ از خروار خروار شعرهای خوانده شده در انبوه کنگره‌ها و جشنواره‌ها و شب شعرهای برگزار شده در همین دهه‌های اخیر( باز هم صرف نظر از خوب و بدشان) چند مثقال شعر به جا مانده است؟ چند تا از آن شعرها بر تارک شعر امروز می‌درخشند؟ دوستانم! جلسات رونمایی از کتاب‌های شعر، در تهرانِ ده دوازده میلیون‌نفری هم بعضا با جمع‌های ده دوازده نفری برگزار می‌شود؛ آن‌هم کتاب‌های شاعران اسم و رسم‌دار تا چه رسد به سرایندگان کم‌نام و گمنام. عزیزان! در کشور ما با هزاران سال سابقه‌ی تمدن و فرهنگ و شعر با حدود ۹۰ میلیون جمعیت اکثرا باسواد، با این‌همه دانشجو و دانش‌آموخته‌ی ادبیات، با این‌همه دانشکده و دپارتمان ادبیات، با وجود این‌همه فرهنگسرا، با وجود این‌همه قشر کتابخوان و شعر دوست، با وجود این‌همه شاعر و مدعی شاعری، شمارگان کتاب‌های شعر، امروزه به ۳۰۰ نسخه، ۲۰۰ نسخه، و حتی ۱۰۰ نسخه و ۵۰ نسخه سقوط کرده است. یعنی انگار حتی خود شاعران هم دیگر کمتر حال و حوصله‌ی خواندن سروده‌های دیگران را دارند مگر به تفنن و در حین پرسه زدن در کانال‌های مجازی. ذهنیت جمعی مردم - عموماً - و خود شاعران - خصوصاً-  چندان پذیرای شعر نیست و به آن نگاهی تفننی دارد. دیگر نمی‌خواهم به جایگاه لرزان و شکننده‌ی شعر در مقایسه با سلطه‌ی فراگیر موسیقی و سینما و رمان اشاره کنم که حرفیست تکراری و دردیست مزمن.  نیز دلیلی ندارد که موقعیت شاعران را با موقعیت و محبوبیت سلبریتی‌های حتی درجه‌ی چندم سینما و رسانه‌ها بسنجم که بسیار دردآور است و شاید هم قیاسی مع الفارق باشد. ادامه دارد... 🪷🪷 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
پیوند کنایه و ایهام در شعر؛ هنرسازه‌ای با زیبایی مضاعف       بخش اول کاربرد کنایه، هم به جوهر شعر می‌افزاید و هم موجب روانی و لطف کلام می‌شود: نصیحت همه عالم چو باد در قفس است به گوش مردم نادان چو آب در غربال این ترفند ذهنی زبانی، همواره در شعر فارسی تجلی زیبایی‌شناسانه داشته است. کنایه "نوعی تشخص دادن به زبان است." (شفیعی کدکنی، موسیقی شعر: ۲۲) و مایه‌ی "ایجاد ارتباط میان دو معنای حاضر و غایب" (شمیسا، بیان: ۲۲۶) و باعث "لذت خواننده در کشف معنا و پیام و شراکت در آفرینش معنای متن" (پور نامداریان، رمز و داستان‌های رمزی در ادب فارسی: ۱۹) نیز کنایه باعث ایجاز آفرینی در کلام، تجسم‌زایی و وسعت‌بخشی به جهان واژگان و معانی می‌گردد. کنایه هم مانند اسطوره، دربردارنده‌ی لایه‌ی پنهان و معانی ثانویه است. کنایه یا بخشی از ترکیب آن، در شعر غالباً به طور طبیعی موجد ظهور آرایه‌های دیگری می‌شوند مانند تضاد، مراعات‌النظیر و... مثلاً در این بیت: دلم برای تو یک ذره شد هم از این‌روست که شوق چشم چو خورشیدت این قدر دارم            (منزوی) یک ذره شدن دل، کنایه از نهایت دلتنگی است و در اینجا ذره با خورشید تضاد آفریده‌اند. دهر سیه‌کاسه‌ای‌ست ما همه مهمان او بی‌نمکی تعبیه‌ست در نمک خوان او (خاقانی) سیه‌کاسه کنایه است از بخیل و کثیف، و با مهمان، بی‌نمکی و خوان مراعات نظیر دارد. گوگرد سرخ خواست ز من سبز من پریر وامروز اگر نیافتمی روی زردمی (منجیک ترمذی) روی زرد کنایه از شرمندگی‌ است و زرد با سرخ و سبز مراعات‌ نظیر دارد. در این بیت حافظ: حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست؟ " گل بی خار" کنایه ای است از شرایط ایده‌آل یا انسان کاملا آرام و بی‌آزار.  و با باد، خزان و چمن تناسبی زیبا دارد. اما هرگاه کنایه به گونه‌ای در کلام به کار برده شود که واجد ایهام نیز باشد ارزش هنری و بلاغی و نیز انگیزش جمال‌شناسانه‌اش مضاعف می‌شود و هم ذهن مخاطب را دچار تکانه‌ی زیبایی‌شناختی پی در پی می‌کند. به این ابیات سعدی بنگرید: قوّت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟ "به سر دواندن" کنایه از شور و تپش است و در عین حال در پیوند با خامه (قلم) به معنی راندن قلم و نوشتن. هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست کآن کز غم او کوه گرفت، از کمر افتاد این بیت پر از تناسبات تلمیحی و غیر تلمیحی است که فعلا به اقتضای موضوع بحث به یک موردش اشاره می‌کنیم: "از کمر افتاد" کنایه از به ستوه آمدن است و در پیوند با کوه، یعنی از کمرگاه کوه سقوط کرد. در این بیت حافظ: نقش می‌بستم که گیرم گوشه‌ای زان چشم مست طاقت صبر از خم ابروش طاق افتاده بود "طاقت صبر طاق افتادن" کنایه از به ستوه آمدن است اما طاق در پیوند با نقش بستن (که یک معنی آن معماری و نگارگری است) و نیز کلمات گوشه، خم و... به معنی سقف نیز هست.  (ادامه دارد) 🍁🍁 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
پیوند کنایه و ایهام در شعر؛ هنرسازه‌ای با زیبایی مضاعف       بخش دوم کاربرد فعل افتادن ( به معنی شدن) نیز این ایهام را تقویت می‌کند. در این بیت از پروین اعتصامی: من نرفتم به باغ با طفلان بهر پژمردگان، شکفتن نیست شکفتن در اینجا به معنی شاد و خرم و خندان شدن است و در پیوند به باغ و پژمردگان، به معنی باز شدن غنچه‌ی گل. در این بیت از شهریار: چو شهسوار فلک گر به نیزه‌ی زرین گلوی شب نشکافم، فکنده باد سرم "فکنده باد سرم" یا سرافکندگی، کنایه از ننگ و شرم است و در عین حال در پیوند با شهسوار و نیزه و شکافتن، موهم معنی دیگریست: سرم از تنم جدا باد! نیز در همین بیت از همو: در این خرابه تا نبری بار اجنبی کس ای گهرفروش نگوید خرت به چند "خرت به چند" کنایه از توجه و اعتنا به کسی است و در ارتباط با بار اجنبی بردن، موهم معنای واقعی آن: قیمت خر را پرسیدن. حمیدی شیرازی در چهارپاره‌ی مشهور "در امواج سند" به شرح دلاوری‌های جلال‌الدین خوارزمشاه در برابر هجوم قوم مغول می‌پردازد و اینکه او در محاصره‌، به محض آگاهی از نزدیک شدن سپاه دشمن، از بیم بدنامی، کودکان را به رود سند می‌افکند و زنان قبیله نیز به قصد نجات کودکان سرآسیمه به آب می‌زنند و طعمه‌ی مرگ می‌شوند. شاعر در ادامه‌ی این واقعه می‌گوید: شهنشه لمحه‌ای بر آب‌ها دید شکنج گیسوانِ تاب داده چه کرد از آن سپس، تاریخ داند به دنبال گلِ بر آب داده (که بهتر بود شاعر می‌گفت: پی دسته‌گلِ بر آب داده) گل یا دسته‌گل به آب دادن، کنایه‌ای است مشهور از  خرابکاری و کار خطا.  و در عین حال، دسته‌گلِ بر آب داده می‌تواند استعاره از همان دسته‌گل‌ها و نازنینان (کودکان و زنان) باشد که شاه آنها را به کام رود فرستاد. از این‌رو گفته‌اند: کنایه "سخنی است که دارای دو معنی قریب و بعید باشد و این دو معنی لازم و ملزوم یکدیگر باشند. پس گوینده این جمله را چنان ترکیب کند و به کار برد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل شود." ( همایی، فنون بلاغت و صناعات ادبی:۱۶۷) در این بیت از محمد قهرمان: در کفه‌ی دو دستم امشب دو جام بگذار ای ساقی سبک‌دست سنگ تمام بگذار "سنگ تمام گذاشتن" کنایه‌ای است از انجام کاری نیک با نهایت تلاش و اخلاص. ولی در پیوند با کفه، موهم معنی سنگ کامل یا بزرگ ترازوست. ادامه دارد... 🍁🍁 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
پیوند کنایه و ایهام در شعر هنرسازه‌ای با زیبایی مضاعف بخش سوم در این بیت از هوشنگ ابتهاج: روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست تعبیر کنایی "نگران ... بودن" (دلواپس... بودن) در پیوند با فعل "ندید" در مصرع قبل، ایهام دارد به معنای خیره بودن و زل زدن چشم: جهان دلواپس من و توست+ جهان به من و تو چشم دوخته است. در این ابیات از حسین منزوی: دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین‌جاست کنایه‌ی "دل به دریا زدن" در این بیت ایهام دارد: ۱. اینجاست که باید با تمام دل، عاشق چشمان آبی کسی شد ۲. اینجاست که باید بی‌محابا تن به خطر داد تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم فعلِ "گرفتم" در تعبیر کنایی "آتش گرفتم" به دو معنا ایهام دارد: ۱. از جانب تو سوختم ۲. آتش را از تو ستاندم و به جان صبحدم زدم در این تکه شعر از قیصر امین‌پور: و برگ‌های کاهی شعرم را/ - شعری که در ستایش گندم نیست - / یک‌جو نمی‌خرند یک‌جو (یا درم‌سنگ که کوچک‌ترین سنگ ترازوست) نخریدن، کنایه از بی‌مقداری و کم‌ارزشی‌است. و در عین حال،  جو با گندم و کاه، هم مراعات نظیر دارد و هم ایهام تناسب. (حافظ هم به همین شیوه سروده است: پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جُوی نفروشم) نیز در این سروده‌ی قیصر: چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم؟/ چرا بی‌هوا سرد شد باد؟/ چرا از دهن حرف‌های من افتاد؟ " بی‌هوا" کنایه است از ناگهان، بی‌توجه و بدون اطلاع قبلی. و با داغ، سرد و باد ایهام تناسب دارد " از دهن افتادن" هم کنایه‌ای است از بی‌فایده و بی‌خاصیت شدن. و دارای تناسب و تبادر با " تا داغ بودن" و " بی‌هوا سرد شدن. در این دو بیت از فاضل نظری: به جای سرزنش من به او نگاه کنید دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است " سر به هوا گشتن" کنایه از بازیگوشی، بی‌مبالاتی، بی‌دقتی و... است و در عین حال در پیوند با ماه و زمین، معنی "به آسمان نگریستن و چرخیدن" را به ذهن متبادر می‌سازد. در این بیت نیز: ما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمع ای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت کنایه‌ی "سر به سر گذاشتن"  (با کسی شوخی کردن) در پیوند با تصویر بوسه‌ی وصل دو شمع، موهم معنای واقعی و تصویر عینیِ سر به هم آوردن عشق و عاشق ( همچون دو شمع سوزان و خمیده) است. (ادامه دارد...) 🍁🍁 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
پیوند کنایه و ایهام در شعر؛ هنرسازه‌ای با زیبایی مضاعف (بخش چهارم) این نمونه اشعار که دیدیم، مصادیق زیبا و رسایی هستند برای پیوند کنایه با ایهام در بافت کلی شعر.  اما غالباً ساده و آسان‌یاب، و برای اذهان آشنا با آفاق شعر فارسی، قابل درک و دسترسی. اما در زنجیره‌ی شعر فارسی به‌ویژه در آثار شاعران بزرگ که شعرشان از معماری و مهندسی برجسته‌ای برخوردار است، به نمونه‌هایی از پیوند و پیچش کنایه و انواع ایهام برمی‌خوریم که دیریاب و دشوارند و درک و دریافت آنها در گرو تامل و توغل کافی در آفاق شعر پارسی و اِشراف و احاطه بر ابعاد و اضلاع بافت و ساختار آن است خصوصا به دلیل پیچش و چند لایگی ایهام در آنها. به این دو نمونه از خاقانی شروانی بنگریم: از اسب پیاده شو  بر نطع زمین نِه رخ زیر پی پیلش بین   شهمات شده نعمان در اینجا "نه رخ" کنایه از تعظیم و سجده است و بین رخ با مجموعه‌ی همتافت واژگان و اصطلاحات شطرنج: اسب، پیاده، نطع، پیل شهمات (شه+ مات) ایهام تناسب برقرار است همانطور که شهمات (کنایه از شکست و نابودی) نیز در پیوند با همان مجموعه، ایهام تناسب آفریده است. در این بیت نیز: کی به دو خیل نحس‌پی بر سپهش زند عدو    کی به دو زرق بسته‌سر هر سقَطی شود سری سقَط یعنی ناقص و زبون. سر نیز کنایه از سرور و سالار.  معنای مصراع دوم این است: هر فرد پست و زبونی با مشتی دروغ و فریب به سروری نمی‌رسد. اما اگر دقیق‌تر و عمیق‌تر بنگریم درمی‌یابیم که سری در "شود سری" در پیوند با سقطی، نام "سری سقطی"  - عارف مشهور قرن سوم - را تداعی می‌کند و بدین گونه ایهام تبادری دیریاب می‌سازد. به این ابیات حافظ بنگریم: گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خونِ جگر در اینجا کنایه از رنج، مشقت و مجاهدت فراوان است اما فراتر از این، لعل (جواهر سرخ) شدن سنگ با خون جگر، اشاره و ایهامی پنهان دارد به شیوه و ترفندی در میان لعل‌کاران و جوهریان قدیم: "لعل وقتی از معدن استخراج می‌شود به رنگ معهود نیست بلکه ابتدا آن را در میان جگر تازه قرار می‌دهند تا از جگر رنگ قرمز را کسب کند." (شرح سودی بر حافظ، جلد ۲: ۱۲۹۳) می‌بینیم که خون جگر در این بیت ایهامی پیچیده و چند لایه دارد. در این بیت: گر خود رقیب شمع است  اسرار از او بپوشان کان شوخِ سر بُریده   بند زبان ندارد شوخِ سر بریده استعاره از شمع است که به قصد اشتعال بهتر، مقداری از نوک فتیله‌ی آن را می‌بریدند. بند زبان ندارد، کنایه از اینکه رازدار نیست و ایهام دارد به این نکته که: فتیله ندارد! (ادامه دارد) 🍁🍁 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
آفات ساده سرایی افراطی (۲) شاعر ساده‌سرای ساده‌اندیش فراموش می‌کند که باید مدام در پی کشف ظرفیت‌ها و پتانسیل‌های سرشار زبان و زیبایی‌شناختی باشد اگر به حداقل‌ها بسنده کند: پرندگان هستند/ تا من و تو برایشان/ دانه‌های کلمات بریزیم/ پرندگان هستند/ تا من و تو عشق را/ فراموش نکنیم  (عمران صلاحی) برای دوست داشتن/ چرا باید به عقب برگردیم؟/ برای دوست داشتن/ چرا باید بمیریم؟ ( بیژن جلالی) بر خاک من/ گلی می‌گذارید/ خوشا که من نیستم/ و فقط گلی هست/ که دست شما/ بر خاک می‌نهد  (بیژن جلالی) هر تجددِ تفننی و هر نوآوری بی‌ریشه‌ای به مثابه‌ی یک تز هنری، آنتی‌تز خود را به وجود می‌آورد: بازگشت به میراث ادبی معکوس و ماقبل آن. مثلا در دوره‌ی رضاشاه، نوآوری‌های بی‌پایه و مایه‌ی امثال تندرکیا و محمد مقدم، "چندان نسنجیده بود که حقانیت کسانی چون بهار و وحید دستگردی و احتیاط و محافظه‌کاری آنان را تاکید و تایید می‌کرد." (پورنامداریان، تقی، خانه‌ام ابری‌ست، [شعر نیما از سنت تا تجدد]، ۲۳۵) بر این اساس، ابهام‌سراییِ افراطی، گاه به ساده‌سراییِ افراطی دامن می‌زند. ساده‌سرایی مفرط، با اتخاذ روایت خطی، زبان را به ورطه‌ی کالاوارگی می‌کشاند و در غیاب تکنیک‌ها و ساختارهای ذهنی، زبانی، بلاغی و رواییِ چشمگیر، شعر را گاه زار و زمین‌گیر می‌کند و افزون بر آن، به اشاعه‌ی پوپولیسم ادبی می‌انجامد، زیرا ابهام‌گریزیِ قریحه‌ی جمعی ممکن است تسلیم در برابر منطق شعرواره‌ها و حتی دلنوشته‌های سطحی را در پی داشته باشد و این افول ذوق جمعی به ظهور نوعی ارتجاع خفیف ادبی منجر شود حال آنکه ابهام، ضرورت ذاتی هنر و دستاورد تفکر و زیبایی‌شناسی جدید و به قول ا. ریچاردز- از پیشگامان نقد نو آمریکایی- : جلوه‌ی "بلاغت احیا شده" در برابر بلاغت سنتی است. " در حالی‌که بلاغت قدیم با ابهام به مثابه‌ی یک عیب در زبان برخورد می‌کرد و امیدوار بود آن را محدود یا محو کند، بلاغت جدید آن را پیامد اجتناب‌ناپذیر نیروهای زبان و ابزار لازم بخش اعظم مهم‌ترین گفته‌های ما می‌داند مخصوصاً در شعر و مذهب." ( ریچاردز، آی. ا.  فلسفه‌ی بلاغت، ترجمه‌ی علی محمدی آسیابادی، نشر قطره، ۱۳۸۲، ص ۴۷) کشف‌های تازه‌ی زبانی- تصویری،  تکانه‌های عاطفی، گزاره‌های حکیمانه و فلسفی یا حتی طنزی عمیق و تکان‌دهنده می‌توانند مانع پیش پاافتادگی شعر ساده شوند: سپاسگزارم درخت گلابی که به شکل دلم درآمدی که تنها بودم (شمس لنگرودی) تور پوسیده/ تاب این همه صید را نداشت/ باید عوضش می‌کردیم/ نخ‌نما شده بود زندگی  (شمس لنگرودی) همه‌چیز حرف شد/ کلمه شد/ فقط سکوت است/ که سکوت باقی مانده است  (بیژن جلالی) با مرگ بگریزیم/ تا کهکشان‌ها/ زیرا با زندگی/ راه چندان دوری/ نمی‌توان رفت  (بیژن جلالی)              ادامه دارد... 🪷🪷 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
آفات ساده‌سرایی افراطی (۱) کشف نقطه یا نقاط تعادل و توازن بین سادگی و پیچیدگی هنری، خودش یک هنر شگرف است. بزرگترین و برجسته‌ترین شاعران در طول تاریخ، آنهایی بوده‌اند که این رمز و راز را دریافته‌اند. هم سادگی افراطی باعث میل به ابهام می‌شود و هم ابهام افراطی به ساده‌گرایی و ساده‌پسندی دامن می‌زند. هم صراحت غیر هنری به رازوارگی منجر می‌شود و هم اغلاق و پیچیدگی، میل به سادگی و صراحت را به وجود می‌آورد. گرایش به شعر و نثر ساده صمیمی و مردم‌گرا از عصر مشروطیت به بعد، هم ضرورت اجتماعی و اقتضای زمان بود و هم واکنشی در برابر بیان فاخر، فاضلانه و گاه دشوار و دیریاب ادب کهن.  ایرج میرزا با اتخاذ زبان گفتار، تابوی زبان اشرافی شعر کهن را شکست. سادگی زبان فروغ فرخزاد، هم به اقتضای سبک، صدا و منطق زنانه بود و هم شاید خواسته یا ناخواسته، واکنشی در برابر بیان آرکاییک و مردمدارانه‌ی نیما، اخوان و شاملو. گرایش به "شعر گفتار" در اواخر دهه ۶۰ هم به همین انگیزه بود.   ذائقه‌ی جمعی، مدرنیسم حاکم بر "حجم سبز" و " صدای پای آب"  سپهری را جذب و هضم کرد اما مفاهیم و ایماژهای انتزاعی  "ما هیچ ما نگاه"  را پس زد.   تز آوانگاردیسم یدالله رویایی و نگرش شهودی او: سنگ طواسین: دست می‌شویم از این ایمان کوچه می‌گیرم از این دیوار سنگ می‌افکنم از چاه در چاه. آشنا بیگانه سبحه می‌پژمرد از انگشت دانه، دیوانه!  دریا/ هم بسته بود هم باز بود/ در بود یا بود (هفتاد سنگ قبر) آنتی‌تز جریان ساده‌نویسی در شعر  یک دو دهه‌ی اخیر را موجب شد که در عین حال، واکنشی هم بود در برابر فلسفه‌زدگی یا فیلسوفانه‌نمایی رگه‌هایی از شعر مدرن و پست مدرن دهه‌ی ۷۰. ذهنیت جمعی قشر متوسط در برابر طوفانِ بازی‌های زبانی و عصیان ایماژ‌های سرسام‌آور دهه‌های ۷۰ و ۸۰،  به نرما و نازکای شعر نوگرای معتدل ( نظیر مشیری و مصدق و شفیعی کدکنی و قیصر) اقبال نشان داد. حس نوستالژیک نسبت به شوکت و شکوه میراث ادبی قدیم، شاعران بازگشتی را به احیای سبک‌های قدیم کشاند و حس نوستالژیک نسبت به شعر روان، سلیس و شیوای گذشته (در واکنش به شعرهای شدیدا مبهم و معناگریز)، ذوق و قریحه‌ی جمعی را به سوی قالب‌های کلاسیک به ویژه غزل نوسنتی و معتدل کشانده است.( از سایه بگیرید تا منزوی).  هذیان‌وارگی آثار برخی سرایندگان مدرن و پست مدرن، باعث رمندگی مخاطبان میانه‌حال می‌شود و حس نوستالژیک آنها نسبت به شعر سالم و سلیس گذشته و اکنون را برمی‌انگیزد. اقبال وسیع مخاطبان به سروده‌های رسا و شیوای فاضل نظری مبیّن این حقیقت است که ذهن و ذوق جمعی،  هنوز آمادگی پذیرش نظام جدید معناشناختی و بلاغت مدرن جریان‌هایی چون فراغزل، غزل فرم و غزل پست‌مدرن و... را ندارد و با حسی نوستالژیک، همچنان دلداده‌ی طنین دل‌انگیز آواها و ایماهای شعر ملایم و معتدل است و سازگار با نظام ذهنی، زبانی و بلاغی آن. اما این پایان ماجرا نیست؛ در گریز از فرم و زیبایی‌شناسیِ شعرهای مبهمِ انتزاعی، ممکن است گاه حتی شاعران خلاق نیز مقهور میل جمعی مخاطبان ساده‌پسند، سقوطی آزاد را تجربه کنند و به ورطه‌ی نثروارگی و بی‌فرمی بغلتند: سعی کن با همه چیز کنار بیایی/ فرار نکن/ زمین به شکل احمقانه‌ای گرد است (رسول یونان) حالا که آمده‌ای/ تازه می‌فهمم/ احساس آن دهقان پیر و/ مزه دعای باران را ( محمدرضا عبدالملکیان) "هدیه ام از تولد/ گریه بود/ خندیدن را تو به من آموختی/ سنگ بوده ام/ تو کوهم کردی/ برف بوده ام/ تو آبم کردی/ آب می شدم/ تو خانه دریا را نشانم دادی/ می‌دانستم گریه چیست/ خندیدن را/ تو به من هدیه کردی  (شمس لنگرودی)    ادامه دارد... 🪷🪷 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌
ایهامی دلنشین در شعر خواجوی کرمانی در این ابیات از خواجوی کرمانی (شاعر نیمه‌ی نخست قرن هشتم ه.ق): تا چه دیوند که خاتم ز سلیمان طلبند یا چه گبرند که آزار مسلمان طلبند خبر یوسفِ گم‌گشته ز گرگان پرسند صبر ایوبِ بلادیده ز کرمان طلبند با تناسبات تلمیحی آشنایی روبروییم: دیو، خاتم، سلیمان یوسف گم‌گشته، گرگ ایوب، صبر، بلادیده، کِرم اما در بیت دوم، ایهام تناسب میان کلمات گرگان و کرمان ( گرگ‌ها در رابطه با داستان یوسف پیامبر  و کرم‌ها در پیوند با داستان ایوب پیامبر)* که تداعی‌گر نام دو شهر مهم کشورمان نیز هست به راستی دلپذیر است. این ترفند زبانی،  مضمون "کردار خلاف عرف و عادت و رفتار وارونه‌ی مردم دیوصفت" را در دو ساحت به نمایش گذاشته است: ۱.خبر یوسف را از گرگ‌ها و صبر ایوب را از کرم‌ها طلبیدن ۲. به طرزی بی‌ربط، خبر یوسف را از شهر گرگان و صبر ایوب را از اهالی کرمان طلب کردن.    شاعر برای کاربست این ترفند هنری حتی از جمع بستن کِرم با "ان" نیز ابایی نداشته است که البته این کاربرد زبانی در متون کهن شواهد کافی دارد. [عطار هم پیش از خواجو در منطق‌الطیر سروده است: باز ایوب بلاکش را نگر مانده در کرمان و گرگان پشت در] --------------------------------------------------------- * می‌دانیم که در قرآن آمده است: و ایوبُ اِذ نادی ربّهُ اَنّی مسّنیَ الضُرُّ و انتَ ارحمُ الراحمین (انبیا: ۸۳) یاد کن ایوب را وقتی که خدا را خواند که ای پروردگار مرا بیماری و رنج سخت رسیده و تو از همه مهربانان عالم، مهربانتری. از ابتلائات دنیوی ایوب (ع) این بود که: " ابلیس بر بدن ایوب بدمید و سراپایش زخم و جراحت شد. در همه مدت، گرم شکر خدا و حمد او بود. حتی در طول مدت جراحات، کِرم در زخم‌هایش افتاد و او از شکر و حمد خدا باز نمی‌ایستاد حتی اگر یکی از کرم‌ها از بدنش می‌افتاد آن را به جای خودش برمی‌گردانید و می‌گفت: به همان جایی برگرد که خدا از آنجا تو را آفرید..." (علامه طباطبایی، ترجمه‌ی المیزان، ج ۱۷، ص ۳۲۳) یادآوری آقای دکتر خلیل کهریزی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کردستان 🪷🪷 C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─🦋🎶═‌