صدای چک چک بی وقفه ی زمان برسد
به گوش باد خبرهای ناگهان برسد
مباد زخم بنوشیم از دهان تبر
مباد مرگ به این شاخه ی جوان برسد
بگوپرنده نمیرد میان شادی برف
سفیر معجزه باید به آشیان برسد
ستاره قصه بگوید برای خلوت ماه
طنین خنده ی خورشید بی گمان برسد
بیا به هق هق باران کمی توسل کن
شبی که دست اجابت به آسمان برسد
که از سرم بپرد این همه جنون مدام
که سهم مستی مان هم به استکان برسد
دوباره چنگ بزن قلب صبح روشن را
اگر چه کارد بخواهد به استخوان برسد
در این زمانه ی لبریز روزهای سیاه
مگر که عشق بیاید به دادمان برسد
#معصومه_سادات_اسدیان
هوا هوای زمستان چشمهای تو بود
حواس پنجره پرت برو بیای تو بود
اگرچه آینه دلتنگ عشوههایت نیست
بهانهگیری گلدان ولی برای تو بود
چقدر دل نبریدیم از هم آهسته
چقدر طاقت من طاق ماجرای تو بود
ببند روسریام را که موی مشکی من
اسیر وسوسهٔ لمس دستهای تو بود
کنار هر غزل از منزوی که میخواندم
خیال خام منِ ساده مبتلای تو بود
بخوان دوباره برایم که خوب میفهمم
تب مدام غمی را که در صدای تو بود
#معصومه_سادات_اسدیان