eitaa logo
قرارگاه رهروان ولایت🇵🇸
355 دنبال‌کننده
924 عکس
457 ویدیو
9.2هزار فایل
.پل ارتباطی با خادم کانال @Sardarhajizadeh313
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ استادی شاگردان خود را برای گردش تفریحی به برده بـود ، بعد از پیاده ‌روی طولانی همـه خسته و تشنه در کنار چشمه ‌ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند استـاد به همـه آنها لیوانی داد و از آنهـا خواسـت قبل از نوشیدن آب یک مشت داخل لیوان بریزنـد . شاگردان هـم ایــن کار را انجــام دادنــد ، ولی هیـچ‌ یک نتوانستند آب را بنوشند ، چــون خیلی شور شده بود سپس استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخـت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همـه از آب گوارای نوشیدند . استــاد پرسید آیا آب چشمــه هــم شــور بود؟ همــه گفتند نه ، آب بسیار خوش‌طعمی بود استاد گفـت رنج ‌هایی که در ایـن دنیا برای شمـا در نظــر گرفته شده است نیز همین مشــت نمک است نه کمتر و نه بیشتر این بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید و یا چشمه که بتوانید ها را در خــود حل کنید پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ‌ها فایــق آیید ❄ نشر مطالب با لینک کانال بلامانع است ❄ در نکته های ناب⇩ http://eitaa.com/joinchat/345899012Cfc1b7bcd50 ━━━━━━━━━━━━
... یک مرد لاف زن ، پوســت دنبه‌ ای چرب در خانه داشــت و هر روز لــب و سبیـل خــود را می‌ کرد و به مجلس ثروتمندان می‌رفت و چنین وانمود می ‌کرد که غذای چرب خورده است دســت به سبیل خـود می ‌کشیـد . تا به حاضران بفهمانــد که این هم دلیل راستــی گفتار من . امّا شکمش از ناله می‌ کرد که‌ ای درغگـو، خدا ، حیله و مکر تو را آشکار کند این لاف و دروغ تو ما را آتش می ‌زند. الهی ، آن سبیل چرب تو کنده شـود ، اگر تو ایـن همه لافِ نمی ‌زدی ، لااقل یک نفـر رحم می‌ کرد و چیزی به ما می ‌داد ای مرد ابله لاف و خودنمایی روزی و نعمت را از آدم دور می‌ کنـد . شکـم مــرد ، دشمــن سبیل او شده بــود و یکسره دعــا می ‌کرد که خدایـا ایـن دروغگو را رســوا کن تا بر مـا رحـم کنند و چیزی به این شکم و روده برسد عاقبــت دعای شکم مستـجاب شـد و روزی گربه ‌ای آمد و آن دنبه چرب را ربـود . اهل خانه دنبال دویدند ولی گربه دنبه را برد. پسر آن مرد از ترس اینکه پـدر او را تنبیه کنـد رنگش پرید و به مجلـس دوید و با صدای بلنـد گفـت پدر! پدر! گربه دنبه را برد آن دنبه ‌ای که هر روز صبح لب و سبیلت را با آن چـرب مـی ‌کـردی . مـن نتوانستـم آن را از گـربـه بگیرم . حاضـران مجلـس خندیدنـد ، آنگاه بر آن مرد دلسوزی کردند و غذایش دادند. مرد دید که سودمندتر است از لاف و دروغ ❄ نشر مطالب با لینک کانال بلامانع است ❄ در نکته های ناب⇩ http://eitaa.com/joinchat/345899012Cfc1b7bcd50 ━━━━━━━━━━━━
مردی مادری پیر داشت و همیشه از دست او می ‌نالید و مادرش به دلیل کهولت سن در بینایــی و شنوایی و راه رفتن ضعف داشت مرد که از زندگی کردن با خسته شده بود به نزد حکیمی رفت و از او خواسـت تا راه چاره ای به او نشان دهد حکیم به او گفت ، مادرت هست و مراقبت از آن توســت او تـو را بــزرگ کرده و از تــو مراقبت کرده الان وظیفه توست که ازاو مراقبت کنی مرد گفت ده ها برابر زحمتی که برای بزرگ کردن من کشیــده برای او کشیـده ام هیـچ منتـی برای بزرگ کردن من نـدارد که هرچه کرده بیشتـر از ان برایش کرده ام و دیگـر نمیتوانم او را تحمل کنم مگر برای او پرستاری بگیرم حکیــم که ایــن حــرف ها را از او شنـیــد بـه او گفــت ، تفاوتـی مهــم بیـن کـردن تــو و مراقبت کردن مادرت است و آن اینست که مادرت تو را برای ادامه بزرگ و مراقبت کرد و تو از او مراقبت میکنی به امید روزی که بمیـرد پس تا عمــر داری هــرکاری برایش کنی نمیتوانی او را جبران کنی انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
شیخ حسیـن انصاریان میفرمــود جهنـم ، زمیـنِ بهشـت بود ، ولی سند آن را گناهکاران و کافران با جرم ‌هایشان جـدا کردند و آن به یک سرزمین پر از تبدیل شد طبـق آیات قرآن ، آتـشِ هیــزم دوزخ خـود مردم هستند و از بیـرون تأمین نمی‌ شـود . در نساء خداوند می فرماید: همان‌ وقتی که مال یتیم را به ستم می‌ خورند ، جز این نیست که آتش می ‌خورند ، اما چون در دنیا هستند ، لطف من اقتضا کرده که مال حرام را به‌ صورت آتش نبینند و از آن حس نکنند. آن مال حرام را که آتش است ، به ‌صورت لباس ، خـانـه ، و اثاث خـانـه می بینند امـا بـه‌ محض اینکه خیمهٔ دنیـا را جمع کنند ، از اعضا و جوارحشان که آتش در هر کدام با گناهان کبیره مثل مال حرام ذخیره شــده اسـت ، در شعله ‌ور می ‌شود. انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
... چرا خداوند آب دهان را شیرین و اشک چشم را شور و آب گوش را تلخ و آب بینی را خنک قرار داده است؟؟؟ میفرمایند آب دهان شیرین اســت تا انســان از خــوردن و آشامیـدن لذت ببرد. آب چشم شــور اســت برای محفوظ نگه داشتـن پیه چشـم زیـرا اگــر شــور نبـود پیه آب می شد و فایده دیگر آن ضد عفونی کردن چشم است. آب گوش و رطوبتش تلخ اســت برای جلوگیــری ورود ریز که به خاطر تلخی نمیتوانند وارد گوش و از آنجا وارد مغز شوند آب بینی هم خنک اســت به خاطر سالــم مانـدن مغز سر انسان تا طیلان و جـاری نشـود زیرا اگـر آب بینی گـرم بود باعـث جـاری شــدن بـه داخل بینی میگردید انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
استاد با شاگردش از باغى ميگذشت ، چشمشان به يــک افتـاد . شاگـرد گفـت گمان ميکنم اين کفشهای کارگرى اسـت که در اين باغ کار ميکند بيا با پنهان کردن کفش ها عکس العمل کارگر را ببينيم و بعد کفش ها را پـس بدهيم و کمى شاد شويم . استاد گفت چرا براى خـود او را ناراحت کنيم ، بيا کارى که ميگويم انجام بده و عکس العملش را ببين! بیا و مقدارى پول درون آن قرار بده . شاگرد هم پذيرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند . کارگر براى تعويض لباس به وسائل خود مراجعه کــرد و همينکه پا درون گذاشت متوجـه شيئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را ديد با گريه فرياد زد خدايا شکرت . خدايی که هيچ وقت بندگانت را فرامـوش نميکنى . ميدانى که مريض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رويی به نزد آنها باز گـردم و همينطور اشـک ميريخـت استاد به شاگردش گفـت هميشه سعى کن بـراى خوشحالی خودت ببخشى نه بستانی .. انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
در سی ‌سی‌ یو کنار تخت پدربزرگش ، مرد پیری بستــری بود . نزدیــک ساعـت هشت و نیم حس کرد حال خیلی بد شده است پیرمرد ناتوان داشـت جان میداد و کسی کنارش نبود . به هــر زحمتی بود تخـت پیرمـرد را رو به قبله گذاشت . هنوز هوش و حواس پیرمرد برجا بود و چشــم هایـش را یکی در میـان باز میکرد. جوان را برایـش آرام خواند و پیرمرد تکرار کرد سپــس اســم ائمــه را یکـی ‌یکــی آرام شـمـرد و پیرمرد تکرار کرد . دست ‌های پیرمرد را گرفت و خواست که با او بگوید . پیرمــرد یا حسین را هم گفت و جان داد . پرستار وارد اتاق شدو با داد و بیداد به جابه‌ جایی تخت اعتراض کرد جوان توضیح داد که پیرمرد داشــت جان میداد و مــن فقط برایــش شهادتیـن خوانــدم و رو به ‌اش کردم . پرستار ، چند لحظه مبهوت به جوان و پیرمرد نگاه کرد . چشمانش نمناک شــد و گفت این پیرمرد ، مسیحی بود پ ن: توماس ماساریک مسیحی میگوید مصائب مسیح در برابر مصائب حسین علیه السلام مانند پر کاهى است در مقابل یک کوه عظیم پیکر انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
پادشــاه یک شب ســرد زمستــان از قصـر خارج شــد . هنگام بازگشت ، سرباز پیری را دیـد که با لباسی اندک در سرما میداد از او پرسید آیا سـردت نیست؟ نگهبان پیر گفت چرا‌ ای پادشاه ، اما لباس گرم ندارم و مجبـورم تحمل کنم گفت الان داخل قصر میروم و میگویم یکی از لباس ‌های گرم مرا را برایت بیاورند نگهبان ذوق‌زده شد و از پادشاه کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر ، وعده‌اش را فراموش کرد روز بعـد جســد سرمــازده پیرمــرد را در حـوالی پیدا کردنــد ، در حــالی که در کنـارش با خطی ناخوانا نوشتـه بود به سرمـا عادت داشتم اما وعده ی لباس گرمت مرا از پای درآورد ایـن روزهـا از ایـن هـا زیاد میشنویم انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
جنــوب ایتالیا زیستگاه نـوعـی عــروس دریایـی بنام مـدوز و انــواع حلـزون های دریایـی اســت هــر از گاهـی این عــروس دریایی حلــزون هـای کوچــک دریا را قورت میدهد و آنها را به مجرای اش انتقال می دهد اما پوسته سخت حلزون از او محافظت می کند و مانع هضــم آن می شود . حلزون به دیـواره ی مجــرای هاضمه ی عــروس دریایی می چسبد و آرام آرام شـروع به خــوردن دریایی از درون به بیرون می کند زمانی که حلـزون به رشــد خـود می رسد ، دیگر خبری از عروس دریایی نیست ، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است . بعضی از مـا همانند هستیم که حلزون درونمان ، ما را آرام آرام از درون می خورد حلزون درون ما ممکـن اســت خشم ، دلواپسی ، فکر و خیال بیهوده ، افسـردگی ، نگرانی ، طمع ، و زیاده خواهی و... باشد آنهـا آرام آرام در وجــود مـا رشــد می کننــد و با دندان های خود ، وجود ما را می جوند آرامتر از آنچه که فکر میکنیم. کمی بیشتر برای درون خود وقت بگذاریم ... لطف کنید مطالب را با لینک کانال نکته های ناب منتشر کنید . @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
مجلس خیلی با حال و با صفایی بود . امـا آنچه میخواستم نشد. بعداز مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. میگفتند نامش سید مجتبی است گفتم آقــا سید من یه سؤال دارم ، من هر هیئتی که میروم ، وقتی روضه میخوانند و مداحی می کنند ، اصلا ام نمیگیرد. چه کار کنم ؟ سید نگاهی به من کرد و گفت در این مراسم هم که مــن خواندم باز گریــه ات نگرفت ؟ گفتم نه! اصلا گریــه ام نگرفت . کمی کرد و بعـد با لحــن خاصی گفــت میدونی چیـه؟ مـن گناهانم زیاده ، من آلوده ام . برای همین وقتی میخوانم اشک شمــا جـاری نمیشود . سیــد این حــرف را خیلی جدی گفت و رفت تعجب کردم . تا آن لحظه با هر یک از بزرگان که صحبت کرده بــودم و همیــن ســؤال را از آنهــا پرسیــدم ، به مــن میگفتنـد شمــا گناهانت زیـاد اسـت ، شمــا ای برو از گناهــان توبه کن آن وقت گریه ات می گیرد من که میدانستم مشکل از خودم هست اما شک نداشتـم که ایـن کلام آقـا سید ، اخلاص و درون پاک او را میرسـاند . از آن وقت مرتـب به هیئت میرفتـم ، خداوند نیز به من لطف کرد و موقع مداحی سید اشک من جاری بود شهدا را یاد کنیم با ذکر یک لطف کنید مطالب را با لینک کانال نکته های ناب منتشر کنید . @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
ابوریحان در خـانه یکی از بزرگان میهمان بود از اندرونی خانه ، صدای میزبان را می شنید که در حال و اندرز است مردی به او میگفـت هر روز نقشی بر دکان خـود افــزون کنــم و گلــدانی خوشبــوتر از پیــش در پیشگاهش بگذارم بلکه از آن گذرد و به زندگیم باز آید میــزبان او را نصیحــت کرد که عـمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمیداند آن زن اگر تـو را می خــواست حتـما پــس از سالهـا باز میگشت پـس یقین دان، دل در گروی مردی دیگر داردو تو باید به فکر خویش باشی ســه روز بعــد ابوریحان در حــال خداحافظی از دوستش بود که خبر آوردند همان بنده که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ افتاده و سه روز است هیچ نخورده میزبــان قصـد لباس کـرد برای دیدار آن مــرد ، ابوریحان دستــش را گرفــت و گفــت نَفَسی که سردی را بر گرمای امید میدمد مرگ را بــه بالینش فرستــاده . میزبان ســر خـم نمود و سکوت کرد ابوریحان شخصا به دیدار آن مردرفت وبا سخن های زیبـا گرمای امیدی به او بخشید که آن مـرد دوباره آب نوشید . بزرگی میگفـت هیچگاه امید کسی را نکن ، شایدامید تنها دارایی او باشد انتشار مطالب نکته های ناب فقط با لینک کانال جایز هست. @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━
شیخ احمد جامی بر بالای منبر گفت مردم هرچه میخواهید از مـن بپرسید . زنی از میـان جمعیت فریاد زد ای مــرد ی بیهوده نکن ، خداوند رسوایت خواهد کرد هیچ کس جز امیرالمومنین علــی علیـه السلام نمیتواندبگوید که پاسخ تمام سؤالات را میداند گفت اگر سؤالی داری بپـرس . زن پرسید مورچه ای که بر سر راه سلیمان نبی آمد ، نر بود یا ماده ؟ شیخ گفـت سؤال دیگری نداشتی؟ این دیگر چه سؤالی اسـت؟ من که نبوده ام ببینم نر بوده یا ماده. زن گفــت نیازی نبـود که آنجا باشی ، اگر کمی با قرآن آشنایی داشتی میدانستی. در آمــده که "قالــت نمله" مشخص میشــود مورچه ماده بوده مردم به جهل شیخ و زیرکی زن خندیدند . شیخ از روی عصـبــانیــت گفــت ای زن آیــا با اجــازه شوهــرت در اینجا هستی یا بدون اجـازه؟ اگر با اجازه آمده ای که خدا شوهرت را لعن کند و اگر بی اجازه آمده ای ، خدا خودت را کند زن گفت ای شیــخ بگو بدانیم آیا آن زن با اجازه به جنـگ امــام زمــان خــود ، علی علیه السلام رفته بـود و یا بدون اجازه؟ شیخ بیچاره نتوانست جواب گوید ، علامه امینی لطف کنید مطالب را با لینک کانال نکته های ناب منتشر کنید . @noktehayenabekotah ━━━━━━━━━━━