eitaa logo
-قُلک-
180 دنبال‌کننده
588 عکس
56 ویدیو
4 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
این ایستک‌های قهوه خیلی خوشمزه‌ان، من و دوستم هر چند روز یکبار از اینا می‌خوردیم، حدودا تا آبان‌ماه پارسال چندین ماه بعد که اینهمه شیشه از زیر تختامون جمع کردیم یادم اومد قضیه اینکه دیگه ایستک نخوردیم چیه. یک‌بار باهم نشستیم دیدیم اگر پول گزاف این ایستک‌هارو داریم و خوشگذرونیمون انقدر سهم داره، یعنی پول برای غزه هم داریم، قرار گذاشتیم یا ایستک نخوریم، یا اگر می‌خوریم به اندازه همون مقدار برای مردم غزه پول بزنیم. که ما این راه رو انتخاب کردیم که دیگه نخوریم😐😁 ولی تصمیم جالبی بود
من مثل یک کرم ابریشمم که از علوم، از دانسته‌ها برای خودم پیله محکمی بافتم، رویه و ظاهر آبروداری برای خودم ساختم، اما هنوز ظرفیت پیله داشتن در من ایجاد نشده، هنوز کرمم و تا پروانه شدن فاصله دارم، پس دست از علم‌ها می‌کشم، حتی اگر هر روز نخوندم و به توبره‌ی علمم نیفزودم مهم نیست، علم‌ها وبال پروازم شدن درحالی‌ که برای پروانه شدن این همه علم لازم نبود، ظرف وجودی میخواست که من نداشتم، عمل میخواست که من نداشتم. وقت اینه که من از دنیای بیرون پیله فارغ بشم و درون نگر، ببینم توی پیله، منِ کرم برای پروانه شدن چه ظرفیت و چه ضعفی دارم. پس دست از علم‌ها و سطح‌ها می‌شورم و به عمل‌ها و عمق‌ها روی میارم تا طلوع پروانگی
من به قربان خدا چون که مرا غمگین دید بهر خوشحالی من، در دلم انداخت تورا شیعه جماعت به ضرس قاطع در پیچ و خم‌های دنیا پس می‌افتاد اگر فکر می‌کرد در تحمل رنج‌ها تنهاست و امام و پیشوایش درک نکرده‌است چه در دل آشوبش می‌گذرد. به قربانِ خدا! دید درد‌های ما صاحب ندارند، از عباد صالحش روی زمین نازل کرد و آن‌هارا بلاپوش کرد و آنقدر آن‌هارا به زیور بلا زینت داد که تا قیامِ قیامت شیعه از بلایی شکوه نکند، مگر اینکه اشک برای امامش بریزد و تاسی به امامش کند. هرکه در ابن بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می‌دهند
چهارمین روزیه که چنان در گرما و آفتابم که هزار بار به کفر نزدیک شدم، خورشید به مصاف ما اومده😭 حالم از جاده و ماشین هم بهم می‌خوره، اونم تو آفتاب، از خونه آفتاب گیر هم. منی که تا الان تابستون تو حیاط بودم که گرمای تابستون بهم بخوره تا سالم بمونم😐😐😐😐 بعد تو این واویلا گوگل نوشته هوا ۳۳ درجه، تو بی‌جا کردی مردکککک فقط آرزو می‌کنم غزه گرم نباشه:)
-قُلک-
دوصفحه خط در چفت و ریز فقط خاطرات ۲ روزم، با گذشت از دیالوگ‌ها و پُرگویی چند روز دیگه این دفتر تموم می‌شه، اما حکایت باقیه و اگر نگم و ننویسم کلمات توی گلوم می‌میرن، جنازه‌شون رو دست تار‌های صوتیم می‌مونه و صدام خش می‌گیره، ممکنه موقع حرف زدن توی حنجره داغم بخار بشن و میعانشون بشه اشک و بریزه، یا بشه غمباد و تیروئیدم عود کنه پس بهتره خیلی صلح آمیز توی کفنِ سفیدِ دفتر آروم بگیرن. بزرگترین نگرانیم اینه که تا زنده‌ام یا وقتی منم در کفن آروم بگیرم کسی بخوندشون! دفترتم حلال همه‌تون، بعد مرگم دیدینشون، بسوزونین:)
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم بازگویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ! های! نپریشی صفای زلفکم را، دست! آبرویم را نریزی، دل! ای نخورده مست! لحظه ی دیدار نزدیک است
تو تنهایی، فقط تنهاییِ خود را نمی‌بینی... از یک جایی به بعد تو در جهان تنها هستی، تنها نه با آن معنی فسرده و سرد و غمگینش به این معنا که جز تو و مربیِ تو کسی وجود حقیقی ندارد همه عالم و آدم آئینه به دست ایستاده اند تو رد شوی و خودرا در آیینه زلال وجودشان ببینی، همه وسیله‌اند، همه قاصدِ دوستند تا درس محبت و رشد را به تو برسانند. پدرت، مادرت، همسرت، فرزندت، طبیعت و مخلوقات جهان و تو با هربار زل زدن به آئینه‌ها باید بالای سرت را نگاه کنی، آموزگار این‌بار چه تدبیر کرده‌است؟ موضع تو چیست، نسبت تو با این اتفاق چیست؟
سه دیدار از نادر ابراهیمی خیلیییی وقت بود که دوست داشتم بخوانم، اما روزی نمی‌شد. الان که می‌خوانمش حس عجیبی دارم، متفاوت از تمام قلم‌هایی که درک کردم، کلمات در سقف آرمان‌ها آرمیده‌اند و از آن کتاب‌هاییست که غیرت در رگانت قل‌قل می‌کند و دوسویه خوف و رجا را ترسیم. با خواندنش به یاد این کلام عین صاد می‌افتم که می‌گوید: مشکل از آنجا شروع شد که قبل از درک مفاهیم به کلمات رسیدیم، اگر درک می‌کردیم دیگر نزاعی بر سر کلمات وجود نداشت(نقل به مضمون) و باور‌ها همانن،د اما کلمات و ادبیات عین صاد و نادر ابراهیمی باهم فرق دارند، خیلی... هر چند صفحه‌ی کتاب از قوانین غیر قابل انکار زندگی می‌گوید که هر کدام از آنها آذوقه چند روز ذهنت می‌توانند باشد.
امشب تو ماشین بودم یهو یه آقاهه روی موتور با ۲ تا بچه و خانومش کنار من وایستاد و گفت حاج خانوم حاج خانوم! با لهجه گنگش نمی‌فهمیدم چی داره میگه، درحد چند تا کلید واژه متوجه می‌شدم. گفت زنم دیوانس، بچه‌هامو میخواد خفه کنه، داروهاشو ببین، یعالمه دارو و آدرس و نسخه بهم نشون داد. گفت ۴۰۰ برام بریز که امشب تا مشهد برم و ببرمش دکتر، شماره کارتتم بده وقتی پول دستم رسید برات بریزم. هرچی هم سعی می‌کردم با خانومش حرف بزنم، زُل زده بود بهم و هیچ علائم حیاتی نشون نمی‌داد من مثل همه وقت‌هایی که توی دوراهی وجدانِ کمال‌گرام گیر کرده بودم، انگار عقلم کار نمی‌کرد، فقط و فقط یک چیز از خودم می‌پرسیدم: داری بابت نفس خودت و پول دوستی خودت پول نمی‌دی؟ اگر اینا بردار‌های دینیت هستن چرا تعلل می‌کنی در بخشیدن؟ ولی در این حال که من غرق احساساتم و سوالاتم بودم، خواهر کوچیک ترم چند تا سوال جسورانه تر پرسید و شیشه ماشین رو داد بالا، ازشون خواست مدرک بدن اما هرچی نشون می‌دادن من میگفتم نمیخواد، برادر ایمانی برای احتیاجش نباید مدرک رو کنه و خفت بکشه اسم مامانم اومد رو صفحه گوشی، از مامان پرسیدم چی‌کار کنم؟ مامان گفتن در‌هارو قفل کن و شیشه‌هارو ببند اما نکردم، گفتم زشته جلو روی خودشون این کارو کنم:) بعد هم هر جوری شد رفتن، سراپا شرم شدم و بُهت، برای بار هزارم دعا کردم هیچ مردی شرمنده زن و بچش نشه و اگر شد نبینمش، بقول شاعر: بمیرُم تا تو چشم تر نبینی. همیشه خواهر کوچیکم منو از حیرتِ موقعیت‌های احساسی نجات میده بعد هم مامانم یعالمه منو توجیه کرد که خیلی خطرناک بود، باید میرفتی، اصلا چه توجیهی داره بیاد از تو پول بخواد، اینهمه آدم و مرد توی شهر تا حدودی وجدانم آروم گرفت اما ساکت نشد، وجدانم میگه اون یک امتحان بود، وجدانم میگه تو خودت میدونی چرا بهش پول ندادی اما نمیخوای بپذیری و باز هم آب سرد حقیقت رو روی سرم می‌ریزه.
-قُلک-
امشب تو ماشین بودم یهو یه آقاهه روی موتور با ۲ تا بچه و خانومش کنار من وایستاد و گفت حاج خانوم حاج خ
الانم وجدانم میگه: خب که چی اینو نوشتی، چی بدست آوردی؟ اینهمه خلاء در جامعه هست که با نوشتن درست پر می‌شه اما تو انتخاب کردی یک مهمل بنویسی و نوشتنت نه گلوی خصمی رو می‌بُره نه دستی می‌گیره، چرا نوشتی؟ و دقیقا میدونم چرا نوشتمش گاهی فقط یک ساعت وقت میخوام تا وجدان ساکت شه:)
هدایت شده از قَدّاره بَند
کسی رو که دوست داریم تحقیر نکنیم. بعدش هر چی بگی دوستت دارم (حالا یا خانواده یا رفیق یا معشوق) ممکنه باور نکنه حتا اگه راست بگید. چون آدمی برایِ روی آوردن و بودن با کسی باید به او کِشِش داشته باشه. کِشش نباشه پیوندی هم در کار نیست! هر چی کِششِ ما به کسی بیشتر، اون شخص محبوب تر. اما وقتی کسی رو تحقیر میکنی، ذوقِ او رو کور میکنی و آتشِ ذوق او رو سرد میکنی و ذوق، سرآغازِ کشش هست. باید ذوقی نسبت به کسی داشته باشی که کششی حاصل بشه. ذوق هم با تحقیر شهید میشه...