eitaa logo
-قُلک-
180 دنبال‌کننده
588 عکس
56 ویدیو
4 فایل
بچه که بودیم، پولامونو توی قلک می‌ریختیم تا یک روزی به کارمون بیاد؛ اینجا کلمات و تجربیاتم رو پس‌انداز می‌کنم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1i625q7&btn=-قلک-
مشاهده در ایتا
دانلود
سه دیدار از نادر ابراهیمی خیلیییی وقت بود که دوست داشتم بخوانم، اما روزی نمی‌شد. الان که می‌خوانمش حس عجیبی دارم، متفاوت از تمام قلم‌هایی که درک کردم، کلمات در سقف آرمان‌ها آرمیده‌اند و از آن کتاب‌هاییست که غیرت در رگانت قل‌قل می‌کند و دوسویه خوف و رجا را ترسیم. با خواندنش به یاد این کلام عین صاد می‌افتم که می‌گوید: مشکل از آنجا شروع شد که قبل از درک مفاهیم به کلمات رسیدیم، اگر درک می‌کردیم دیگر نزاعی بر سر کلمات وجود نداشت(نقل به مضمون) و باور‌ها همانن،د اما کلمات و ادبیات عین صاد و نادر ابراهیمی باهم فرق دارند، خیلی... هر چند صفحه‌ی کتاب از قوانین غیر قابل انکار زندگی می‌گوید که هر کدام از آنها آذوقه چند روز ذهنت می‌توانند باشد.
امشب تو ماشین بودم یهو یه آقاهه روی موتور با ۲ تا بچه و خانومش کنار من وایستاد و گفت حاج خانوم حاج خانوم! با لهجه گنگش نمی‌فهمیدم چی داره میگه، درحد چند تا کلید واژه متوجه می‌شدم. گفت زنم دیوانس، بچه‌هامو میخواد خفه کنه، داروهاشو ببین، یعالمه دارو و آدرس و نسخه بهم نشون داد. گفت ۴۰۰ برام بریز که امشب تا مشهد برم و ببرمش دکتر، شماره کارتتم بده وقتی پول دستم رسید برات بریزم. هرچی هم سعی می‌کردم با خانومش حرف بزنم، زُل زده بود بهم و هیچ علائم حیاتی نشون نمی‌داد من مثل همه وقت‌هایی که توی دوراهی وجدانِ کمال‌گرام گیر کرده بودم، انگار عقلم کار نمی‌کرد، فقط و فقط یک چیز از خودم می‌پرسیدم: داری بابت نفس خودت و پول دوستی خودت پول نمی‌دی؟ اگر اینا بردار‌های دینیت هستن چرا تعلل می‌کنی در بخشیدن؟ ولی در این حال که من غرق احساساتم و سوالاتم بودم، خواهر کوچیک ترم چند تا سوال جسورانه تر پرسید و شیشه ماشین رو داد بالا، ازشون خواست مدرک بدن اما هرچی نشون می‌دادن من میگفتم نمیخواد، برادر ایمانی برای احتیاجش نباید مدرک رو کنه و خفت بکشه اسم مامانم اومد رو صفحه گوشی، از مامان پرسیدم چی‌کار کنم؟ مامان گفتن در‌هارو قفل کن و شیشه‌هارو ببند اما نکردم، گفتم زشته جلو روی خودشون این کارو کنم:) بعد هم هر جوری شد رفتن، سراپا شرم شدم و بُهت، برای بار هزارم دعا کردم هیچ مردی شرمنده زن و بچش نشه و اگر شد نبینمش، بقول شاعر: بمیرُم تا تو چشم تر نبینی. همیشه خواهر کوچیکم منو از حیرتِ موقعیت‌های احساسی نجات میده بعد هم مامانم یعالمه منو توجیه کرد که خیلی خطرناک بود، باید میرفتی، اصلا چه توجیهی داره بیاد از تو پول بخواد، اینهمه آدم و مرد توی شهر تا حدودی وجدانم آروم گرفت اما ساکت نشد، وجدانم میگه اون یک امتحان بود، وجدانم میگه تو خودت میدونی چرا بهش پول ندادی اما نمیخوای بپذیری و باز هم آب سرد حقیقت رو روی سرم می‌ریزه.
-قُلک-
امشب تو ماشین بودم یهو یه آقاهه روی موتور با ۲ تا بچه و خانومش کنار من وایستاد و گفت حاج خانوم حاج خ
الانم وجدانم میگه: خب که چی اینو نوشتی، چی بدست آوردی؟ اینهمه خلاء در جامعه هست که با نوشتن درست پر می‌شه اما تو انتخاب کردی یک مهمل بنویسی و نوشتنت نه گلوی خصمی رو می‌بُره نه دستی می‌گیره، چرا نوشتی؟ و دقیقا میدونم چرا نوشتمش گاهی فقط یک ساعت وقت میخوام تا وجدان ساکت شه:)
هدایت شده از قَدّاره بَند
کسی رو که دوست داریم تحقیر نکنیم. بعدش هر چی بگی دوستت دارم (حالا یا خانواده یا رفیق یا معشوق) ممکنه باور نکنه حتا اگه راست بگید. چون آدمی برایِ روی آوردن و بودن با کسی باید به او کِشِش داشته باشه. کِشش نباشه پیوندی هم در کار نیست! هر چی کِششِ ما به کسی بیشتر، اون شخص محبوب تر. اما وقتی کسی رو تحقیر میکنی، ذوقِ او رو کور میکنی و آتشِ ذوق او رو سرد میکنی و ذوق، سرآغازِ کشش هست. باید ذوقی نسبت به کسی داشته باشی که کششی حاصل بشه. ذوق هم با تحقیر شهید میشه...
-قُلک-
خیلی حس عجیبی دارم، طلیعه تموم شد، به سلامتی امتحان آخرو زدم بر بدن و همه خاطراتم از جلوی چشمم گذر ک
دیگه این دفتر خیلی زیاد داره به پایان می‌رسه هربار که یادم میوفته شاگرد استاد نیستم یچیزی تالاپ میوفته تو قلبم باید سلیقه بنیاد رو فریز کرد و به همه مذهبی‌ها تزریق کرد، همه‌چی در نهایت سلیقه:)
حاوی غر و لُند، اگر برای ذهنت ارزش قائلی نخون(حالا چرا خود زنی می‌کنم؟): داشتم می‌گفتم، توسعه فردی و کتاب متاب رو سه طلاقه کردم رفت، هیچ وقت فکر نمی‌کردم بشینم تمام لک‌های خونه رو بسابم و از تمیز بودن کل خونه انقدر مفرح بشم. یا صبح به صبح دغدغه اصلیم غذای ظهر باشه و مثل این مامانا دیگه به غذا ناخونک نزنم و آرامشم به تمیزی آشپرخونه گره بخوره، فکر نمی‌کردم بتونم با آشپزی صلح کنم و بو برنگ راه بندازم، که شد بالاخره🤝 احساس ناکافی بودن می‌کنم؟ نه، آدم اگر آدم باشه از تو ظرف و کاسه هم عرفان می‌کشه بیرون ممکنه خانواده این متنو بخونن بگن: تو که شبیه علم یزید کارارو می‌کنی! در جواب می‌گم که من مثل یک منافق اصیل غمم تو چهره‌مه و فرحم تو دلم
یک روز، که از زنجیر‌های این دنیا آزاد شدم، از خدا خواهم پرسید: گل چه ارتباطی با من دارد، که این طور روحم را شاد می‌کند.
حرم مطهر