الان کتاب اقلیت از فاضل نظری رو خوندم، دلم میخواست بهانه بگیرم و غر بزنم اما عوضش برای بچهها شعر خوندم تا خوابیدن🕶
-قُلک-
یچیز دیگه هم بگم؟ همهچی آماده بود جز توفیقی که نداشتم🌱 الان گریههامو کردم و باهاش کنار اومدم، خیلی
چون هزاران نفر میدونستن من قرار بوده برم کربلا و نشده، همهشون بهم میگن سال بعد باهم میریم. الان سال دیگه قراره با یه ایل و تبار برم، i said inshala😂
-قُلک-
شب صد و پنجاه و یکم
امشب دوستم از کربلا بهم زنگ زد و تا آخر تجمع فقط به کربلا و اینکه چی شد نرفتم فکر کردم و هیچ عکسی نگرفتم
-شب صد و پنجاه و دوم
-قُلک-
امشب دوستم از کربلا بهم زنگ زد و تا آخر تجمع فقط به کربلا و اینکه چی شد نرفتم فکر کردم و هیچ عکسی نگ
امشب از اول شروع کردم به صحبت کردن تاااا آخر. داشتم برای خانم کاف میگفتم که چند بار تا نزدیک دیدار با آقا رفتم و برگشتم. گفتم: من یک شانس خاصی برای نرفتن دارم.
بهم گفتن: عه! مگه به شانسم اعتقاد داری؟
و من رفتم تو فکر...این الفاظی که رو زبون ماست، عین تفکر ماست...پیامبر درونی من، عقل من، میگه غر زدن خودش گناهه، آره من سر یسری گفت و گوهای سطحی با دیگران و که سر شانس و اینا میخندیم به چنین چیزی اعتقاد پیدا کردم. هر چیزی که به زبون میاریم مستقیما وارد تفکرمون میشه مثل همین غرهای بیمنطق.
آخرشم مثل اکثر اوقات توفیق نماز استغاثه نداشتم.
-شب صد و پنجاه و سوم