-قُلک-
-شب صد و پنجاه و پنجم🌱
یک فلاسک چای بردم تا به ظن خودم دیت داشته باشم و با خودم فکر کنم، فکرهای خوب خوب. بعدش یک با یک خانومی نسبتا با رودربایستی حرف زدم و بعد که دیدم نمیتونم انقدر حرف بزنم ازش خداحافظی کردم. بعد روضه هم به خانم کاف چای روضه دادم(اولش چای نباتِ دیت بود بعد تغییر ماهیت داد🤣) و وقتی داشتیم سمت خونه میرفتیم خواهرم ازم پرسید خانم فلانی چی میگفت؟ منم داشتم میگفتم: خیلی مختصر و سربسته جوابشو دادم...که دیدم با همسرش داره جلومون راه میره🧑🦯🧑🦯🧑🦯
احتمالا دفعهی آخرمه که غیبت میکنم:)
و از اونجایی که بهترین دفاع حملهست، بهش پیام دادم و گفتم خانوم فلانی دیدمتوننن که ببینم مزهی دهنش چطوره، خداروشکر ظاهرا نشنیده😁
-شب صد پنجاه و ششم🌱
"سیدعلیشکرالهی"‹نِیفروش...›.mp3
زمان:
حجم:
3M
اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟
بد به حال من اگر تشنگی کرب و بلارا
به سر افکندگی سلطنت ری بفروشم...
-قُلک-
یک فلاسک چای بردم تا به ظن خودم دیت داشته باشم و با خودم فکر کنم، فکرهای خوب خوب. بعدش یک با یک خان
بله امشب نشد برم، اما شما به رسم همیشه برام از خاطرات تجمع امشبتون بنویسید، همهرو میذارم کانال باهم بخونیم:)
-شب صد و پنجاه و هفتم🌱
-قُلک-
بله امشب نشد برم، اما شما به رسم همیشه برام از خاطرات تجمع امشبتون بنویسید، همهرو میذارم کانال باهم
امشب پس از مدتها با بار شیشه اومدم و با چشمام دنبالت میگشتم غافل از اینکه نبودی🫠
#ناشناس
الهی بگردم😂، دشت اولمون
به شهر که برگشتیم یکراست رفتیم کنار میدان اصلی و محل تجمعات، اما خانواده آنقدر خسته بودند که هرچه اصرار کردم قبول نکردند پیاده شوند..
پیاده شدم، با قدمهای تند میدان را دور زدم و با حسرت به چهرهی غریبههای آشنا چشم دوختم . رسیدم به نقطهی شروع ، مثل کودکی که نتوانسته به خواستهاش برسد نشستم پشت فرمان، دلم را همانجا گذاشتم و آمدیم خانه .
سهمم امشب همان چند دقیقه بود فقط .. اما باز هم الحمدالله..
#ناشناس
قبول باشه، حتی به اندازهی چند دقیقه خیلی خوبه🌱