گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_نود_و_سوم 🦋
بارها خود من تا نزدیکی دام های شیطان پیش میرفتم؛ امّا علی آقا با دو کلمه نجاتم میداد.
وقتی محرم راز می شد و گناهی پنهانی را با او در میان می گذاشتم، با جملهای دلم را می لرزاند.
تا درهای آمرزش #خداوند به رویم باز شود.
همچنین از گناهانی صحبت می کرد که از بس همه مرتکب می شوند، دیگر آن ها را گناه به حساب نمی آورند.😢
آن وقت با سخنانش، ریشهٔ ارتکاب گناهان غیرعمدی را به شدّت کند می کرد.
منِ شرمنده هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم، هنوز هم عرقِ شرم پیشانی ام خشک نشده.
#خدا رحمت کند رفتگانِ همه را.
بابای خدا بیامرزِ ما عادت داشت هر وقت خیار می خورد تهش رو هم به پیشانی میچسباند و میگفت: « ته خیار، سردرد را خوب می کند»
روی این حساب من هم از کودکی عادت کرده بودم که همین کار را بکنم؛
مگر در مهمانی و مجالس که خجالت می کشیدم.
یادم میآید مقدار زیادی خیار به سنگر ما آورده بودند؛
من بنا به عادت قدیمی خیار را خوردم و ته آن را به پیشانی چسباندم؛ اما بدون اینکه متوجه بشوم، اصطلاح محلی ته خیار را به زبان آورده بودم.
با نگاهی که علی آقا به من کرد، تمام تنم از عرقِ شرم خیس شد. 😰
نگاهی که تا آخر عمر فراموش نمی کنم.
اما همین نگاه گاهی اوقات درون آدم را میخواند، می کاوید، میفهمید تو چه خواستی، یا چه می خواهی !
تقریباً هوا سرد بود که با بچّهها دست به کار شدیم تا سنگرِ بزرگتری برای خودمان دست و پا کنیم.
مشغول که شدیم، عرق از سر تا پایمان بیرون زد. با اینکه هوا هم زیاد گرم نبود، با هر ضربهٔ کلنگ مجبور می شدیم عرق پیشانی را بگیریم.
علی آقا هم با اینکه یک دستش مجروح و فلج بود، شرمنده مان کرد و تا آنجا که توانست، با یک دست کار کرد؛
امّا بچّه ها او را به اصرار کنار کشیدند. در اوج خستگی بودم که......
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman