گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_هفتاد_و_هشتم🦋
<ادامه>
بعد از مدتی، علی آقا طرح داد تا از مساجد به عنوان پایگاه های خدمات درمانی استفاده بشود که مردم فقیر بتوانند به راحتی به این خدمات دسترسی پیدا کنند.
می خواست ضمن کمک به مردم، واقعیت و جایگاه #مسجد را هم نشان بدهد.
آنچنان عمل می کرد که دل هر درد آشنایی شاد می شد.
و جالب اینجاست که همیشه اقرار داشت که راه تازه ای را پیشنهاد نکرده است،
چون اعتقاد داشت راه را قرآن و کلام بزرگان دین نشان داده است.
محرومین را خوب می شناخت چون خودش درد کشیده بود؛
بچه قالی باف بود؛
مثل همه بچه های #سپاه و همۂ آنهایی که در مسجد هاشمی، خانۂ دل ساخته بودند.
وقتی ماجرای تشخیص مستضعف و تحقیق و شناسایی آنها برای تحویل زمین شروع شد،
با اقتدا به علی آقا، هیچ کدام حرفی از خانوادۂ خودمان نزدیم.
دیدیم ضعیف تر از همۂ ما، علی آقا است که هیچ نمی گوید.
پدر من گاهی اوقات گله می کرد:
مگر ما از کسانی نیستیم که شما دنبالشان می گردید؟!
چرا راه دور می روید؟
به دستهای من نگاه کن!....
به دستهایش نگاه کردم و یاد دستهای پدر علی آقا می افتادم؛
اما ما عهد داشتیم که صورتمان را با سیلی سرخ نگه داریم.
ما، علی آقا را در جلوی خود داشتیم که بیشتر از هر کس، فقر را چشیده بود.
و به لطف خدا تا زمانی که بودند، هر طرح و برنامه ای را اجرا کردند،
قرین با موفقیت بود.
یادم است:
مسجد و کتابخانه مسجد هاشمی به عنوان پایگاهی مستحکم، طرحهای زیادی را به مرحلۂ اجرا در می آورد؛
از جمله پاسداری از مسجد و محله که خیلی از بچه ها، شب و روز مشتاقانه فعالیت می کردند.
البته بعضی تنبلی می کردند و از نگهبانی طفره می رفتند.
علی آقا چاره ای اندیشید و با مشورت بچه هایی که مسئول بودند، اعلام کرد:
«از این به بعد، هرکس که طبق لوحۂ در لیست خود حاضر نباشند،
باید بیست تومان به صندوق کتابخانه کمک کند.»
از آن به بعد، بچه ها کمتر غیبت می کردند؛
اما موجودی صندوق، روز به روز بالا
می رفت.
وقتی علی آقا این عشق و علاقه را
می دید، اشک در چشمانش حلقه
می بست.
نظر او این بود که غایبین، این پول را پرداخت کنند؛
اما هم آنها و هم بچه های دیگر به یاری آمدند.
به مرور زمان، از طریق جمع کردن همین بیست تومان ها و کمک های دیگر توانستیم به نام دوازده امام، دوازده مسجد شهر را صاحب کتابخانه کنیم که همه آنها از شماره یک تا دوازده به نام توحید نامگذاری شد.
علی آقا بعدها می گفت:
«عجب درسی به من دادند این بچه ها!»
حالا دوباره برگردیم به میدانی که علی آقا آن را هدایت می کرد،
و آن توپ چرخید و چرخید و شد دلِ ما.
در عملیات رمضان، تعداد شهدای ما زیاد بود؛
در عین حال، پیشروی خوبی نداشتیم.
به همین خاطر، روحیۂ بچّه ها خیلی خراب شده بود.
بحث می کردند و غلط و درست را پیش می کشیدند، یا عصبانی می شدند، و داد و قال راه می انداختند.
خلاصه در واقع....
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرات خ
#قسمت_هفتاد_و_هشتم 🦋
«طلوع صبح اسارت»
از مناره های مسجدی در آن حوالی صدای اذان صبح بلند بود. بیدارشدم. همه بیدار شده بودند.
با تیمم به نماز ایستادیم؛ این بار اما نه به جماعت. آفتاب که بالا آمد احساس گرسنگی کردم. خبری از صبحانه نبود. 😒
ولی نگهبان ها اجازه دادند برویم دستشویی.
راحت شدیم. ساعت حدود ده بود.
نشسته بودم زیر پنجره ای که آن طرفش سربازان عراقی در رفت و آمد بودند.
روی لبه ی پنجره قوطی آبی رنگ کوچکی دیدم که سربسته بود. برش داشتم. رویش نوشته شده بود: "جبن" .
معنای این کلمه را نمی دانستم.🤔
به امید آن که جبن یک جور خوراکی خوشمزه باشد؛ خواستم بازش کنم...
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@GolzarShohada_Kerman