گلزار شهدای کرمان
🍃بسمـ اللّهـ الرّحمنـ الرّحیمـ 🍃 #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_روز_تیغ📖 زندگینامه و خاطراتِ سرد
#قسمت_پنجاه_و_چهارم 🦋
ادامه.....
همراه ده، پانزده نفر از بچّهها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت: «محمود، ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم. بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از #قرآن تغذیه کن.»
در منطقه مرسوم بود که بچهها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف ایستاده بود که مسئولِ تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : «شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟»
بچهها می گویند آن روز علی آقا به حدی متأثر شد که به چند نفر از بچّهها گفت : «این دفعهٔ آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم.»
بعد از آن جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد.
نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجّبی نداشت؛ چون چنین حالتی را از خود او دیده بودیم. قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده و از ریشهٔ گیاهان خورده بود.
بعد از رهایی از آن وضعیّت تعریف کرد که در این سیزده روز، مرا فقط ذکر #خدا و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت.
علی آقا هم به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد.
و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که #سردار_سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، چون کوچکتر از آنم؛
گفته است هر وقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید، می رفتم پیش علی آقا.
وقتی می گفتم چرا آمده ام، فقط نگاه می کرد.
همان نگاه، آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود، دلم را آرام می کرد؛
چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن هم تفسیر کند.» 👌
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهدا
@Golzar_Shohaday_kerman
گلزار شهدای کرمان
« بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمـٰنِ الرَّحیم » #برگی_از_خاطرات_دلیران 🇮🇷 #رمان_آن_بیست_و_سه_نفر 📖 "خاطرا
#قسمت_پنجاه_و_چهارم 🦋
«خداحافظی با آزادی»
ادامه....
🔸 نزدیک تر شد. چشمش افتاد به سربندِ سبز «یازهرا» که بسته بودم روی کلاه آهنیام. غیظش گرفت. به تلخی خواست بازش کنم. کردم. سرباز نزدیک تر شد.
نگاهش پر بود از ترحم. داشت به عربی چیزهایی می گفت. فقط معنای «طفل صغیر» را از همهٔ حرف هایش فهمیدم.
🌱 او دلش به حال من سوخته بود. به همین دلیل نزدیک آمد و صورتم را بوسید و گفت: «اللّٰه کریم!»
این لفظ امیدوار کننده را سرباز عراقی درست همان جایی به من گفت که شب قبل من به اسیر عراقی گفته بودم «لا تخفف» و او به زنده ماندن امیدوار شده بود.
روزگار چقدر زود کار من را جبران کرده بود! صدایی از میان جنازه های برخاک افتادهٔ #شهدا می آمد؛
💤صدایی ضعیف، اما آسمانی. سرباز مسلح عراقی، مثل ما، برگشت تا ببیند صدا از کیست و چه می گوید!
🍃 یک بسیجی یا شاید هم یک سرباز ارتشی داشت آخرین نجواهای عاشقانه اش را به گوش دشت می رساند.
میگفت: «وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِیٖنَ قُتِلُواْ فِی سَبِیٖلِ اللّٰهِ اَمْوَاتًا بَلْ اَحْیَا ٕ عِنْدَ رَبِّهمْ یُرْزَقُونَ»
سرباز عراقی بُهت زده تا آخر آیه را گوش داد.
اکبر هم در این لحظه گویی متوجه اوضاع شده بود. اما نایِ تکان خوردن نداشت. در همین حال سرباز عراقیِ دیگری سر رسید!
🔹 در یک نگاه فهمیدم سربازِ تازه از راه رسیده هیچ شباهتی به سرباز اولی ندارد. چشمش که به اکبر افتاد لولهٔ تفنگش را گرفت و به سمت او و انگشتش را گذاشت روی ماشه😨
من و حسن افتادیم به التماس. دست هایم را به سوی آسمان گرفتم و با اشاره ، سربازِ بی رحمِ عراقی را به #خداوند قسم دادم که از کشتن اکبر صرف نظر کند.
سرباز اولی هم جلو رفت و با اوقات تلخی مانع کارش شد. اکبر انگار لوله تفنگی را که به سویش نشانه رفته بود احساس کرده بود.
با صدایی ضعیف، که به سختی شنیده می شد، گفت: «بزارید بزنه، راحتم کنه!» التماسهای بیوقفهٔ من و حسن و جنگ..
🔻کانال رسمی گلزار مطهر شهـدا
@Golzar_Shohaday_Kerman