حکایت دزد و احمد خِضرویه (عارف قرن سوم هجری در خراسان)
نقل است که دزدی به خانهی او رفت و بسیاری بگشت؛ هیچ نیافت. خواست که نومید بازگردد؛ احمد گفت: ای بُرنا، دَلو[سطل آب] برگیر و آب برکش و طهارت کن و به نماز مشغول شو تا چون چیزی برسد، به تو دهم تا تهیدست از خانهی من بازنگردی.
برنا همچنان کرد. چون روز شد، خواجهای صد و پنجاه دینار به خدمت شیخ آورد. شیخ گفت: بگیر؛ این جزای یکشبی نماز توست. دزد را حالتی پدید آمد و لرزه بر اعضای وی افتاد و گریان شد و گفت: راه غلط کرده بودم. یک شب از برای خدای -عزوجل- کار کردم، مرا چنین اکرام فرمود.
توبه کرد و به خدای تعالی بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ گشت.
🔴🔴🔴🔴
تذکرة الاولیاء، عطار، تصحیح دکتر استعلامی، ص ۳۰۶.
#حکایتدزدواحمدخضرویه
#تذکرةالاولیا
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303