داستان یک مثل💐💐💐
من خیک را رها کردهام؛ خیک مرا رها نمیکند
گویند چند نفر در قایقی نشسته، روی آب دریا، سرگرم گردش و تفرّج بودند. از دور چیزی بر روی آب نمایان شد و هر یک در اطراف آن، حدسها زدند و یک نفر از آنها گفت: به عقیدهی من، این خیک(مَشک) شیره است. رفقا انکار کردند و هر یک چیزی دیگرش گفتند. کسی که گفته بود خیک شیره است، فوراً عریان گردید و به رفقا گفت: الآن، صدقِ تصور خود را به شما ثابت خواهم کرد. و خود را در آب انداخته، شناکنان به طرف خیک روان شد؛ ولی همین که به آن رسید، دید خیک نیست و خرسی است که در آب شناکنان پیش میآید.
بیچاره، سخت ترسان شد و بنای فرار را گذاشت؛ ولی خرس که در شُرُف غرق شدن بود و از پی چاره میگشت، او را سخت تعقیب کرد و به او رسیده، با هر دو دست، به مچهای پایش درآویخت. بیچاره مرد، هرچند زور زد که به طرف قایق پیش برود، سنگینی اندام خرس، مانع پیشروی او بود. رفقایش که در قایق نشسته، از دور، ناظر جریان بودند، ولی هنوز نمیدانستند که این خیک نیست، بلکه خرس است که به پای او چسبیده، بانگ برآوردند: ای بابا، خیک را ول کن و بیا. حالا خیک شیره را میخواهی چه کنی؟ مرد در جواب آنها گفت: من خیک را رها کردهام؛ خیک مرا رها نمیکند.
داستانهای امثال، امیرقلی امینی، ص ۵۵.
#داستان_مثل
#خیکوخرس
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303