داستان کوتاه 📚📚📚
مثل بنفشهها
از سروش صحّت
پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
مردی که جلو نشسته بود، گفت: چقدر اجارهخونهها رفته بالا. راننده گفت: خیلی. مرد پرسید: شما فشار روتون نیست؟ راننده گفت: نه زیاد. مرد پرسید: چطور؟ راننده گفت: توی همین تاکسی زندگی میکنم. مرد گفت: یعنی چی؟ راننده گفت: یعنی ماشینم خونمه.
مرد پرسید: شبها تو ماشینتون میخوابید؟ راننده گفت: بله. مرد گفت: لباسهاتون کجاست؟ راننده گفت: توی یه چمدون صندوق عقب ماشین. مرد پرسید: حموم کجا میرید؟ راننده گفت: حموم عمومی. غذا؟ صبحونه تو قهوهخونه؛ ناهار هر جا بشه؛ شام هم یه نون و پنیری چیزی تو ماشین.
مرد پرسید: با کسی رفتوآمد ندارید؟ راننده گفت: چرا با چند نفر دیگه که اونها هم تو ماشینهاشون زندگی میکنند. گاهی من میرم پیش اونها؛ گاهی اونها میآن پیش من.
مرد پرسید: سخت نیست؟ راننده گفت: یه سختیهایی داره، یه خوبیهایی هم داره. یه روز بالا شهرم؛ یه روز پایین شهر؛ یه روز این ور؛ یه روز اون ور. زندگی همینه دیگه. مرد پرسید: تنهایی اذیتتون نمیکنه؟ راننده جواب داد: گاهی آره؛ گاهی نه. زندگی همینه دیگه.
📚📚📚
تاکسیسواری، مجموعه داستان، سروش صحت، ص ۱۲۷.
#داستانکوتاه
#مثلبنفشهها
#سروشصحت
https://eitaa.com/joinchat/3003253043Ce1ab333303