🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_مرتضی_جاویدی*
#نویسنده_داریوش_مهبودی*
#قسمت_بیست_پنجم
شب اول ، قبل از عملیات آمدند بالای قمطره . پس از چند ساعتی پیاده روی همان جا استراحت کرده بودند .شب دوم از همان محوری که در جلسه توجیه شده بودند ،عبور کردند و به تپه ی بردزرد رسیدند .آنجا منطقه ی سکوت رادیویی بود. نباید پیامی رد و بدل میشد بعید نبود خط به خط شود و پیام را عراقی ها بشنوند. منطقه سکوت رادیویی که تمام شده بود سوال کردیم جواب دادند.
_ما داریم به کله مرغان نزدیک می شویم.
و عملیات شروع شد آنها رفتن یک قسمت از هدف خودشان را گرفتند. خش خش بیسیم توی خمپارهها کم بود فقط میشد شنید که: «گرفته نمیشه تمام»
آیا آنها نتوانسته بودند بخشی از هدف را تعریف کنند به هر حال عراقیها از ایشان خیلی بهتر بود. با آن همه امکانات از دور اشراف هم داشتن در آن تپه کذایی. مرتضی همانجا بالای تپه مستقر شده و با گروهان کوچک خود یک پایگاه ساخته بود. من تا آن قسمتی که دست دشمن مانده بود زیر دست مرتضی افتاده و اشراف خوبی برای آنها داشت عراقی ها باید از پایین میامدن بالا .در عوض از زاویهای دیگر دشمن اشراف داشت آن هم با فاصله دور. مرتضی بدون فاصله توی سینه آنها بود شب اول تعدادی اسیر آنجا گرفته بود. سوال کردیم. لبخندی زد.
_من وضعم خوب است بچه ها هم روحیه بالایی دارند ولی موش های پایین دارند می لولند.
عملیات در محورهای عملیات متفاوتی برپا شده بود آنجا که توفیق کمتری داشت باید میگذاشتیم تا صبح شود.
صبح عملیات، اولین هواپیمایی که آمد تپه بردزرد را بمباران کرد. هلیکوپترها میامدن آنجا را به راکت میبستند .معلومشد که سوراخ دعا را خوب پیدا کردیم و آن تپه برای دشمن اهمیت حیاتی دارد.
آنروز گزارش داده بودند که:
_یک ،چهار لول ضد هوایی از دشمن جا مانده ولی خراب است. و جا خواستن راه بیاندازند نتوانستیم.
آن روز رفت و شب آمد. همان وقت رفته بود سروقت ضد هوایی و راهش انداخته بود. فردای همان روز با همون چهار لول غنیمتی جاده را که از پایین تپه میگذشت به گلوله بست که جهنم چمن از راه تغذیه دشمن را قرق کرد.
پنج ماشین را تیرباران کرد .یکی از آنها کامیونی بود که منفجر شد و حتما بار مهمات حمل می کرد .همان انفجار و لاشه ی دیگر ماشین ها باعث شده بود که راه بند بیاید و این گلوگاه مهم بسته شود .حالا دقیقا یادم نیست که روز دوم بود یا سوم ، فرمانده ی عملیات به من گفت: ببین شما نمی تواند کاری کنید تا این آقای جاویدی از برد زرد بیاید عقب؟!
_آخر از کدام راه؟!دور تا دور تپه را دشمن محاصره کرده ما هم که تازه درگیر شده ایم.
#ادامه دارد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_بیست_پنجم
شهدا را میدیدم .۴ نفر که گویی از مدتها پیش به خواب عمیقی فرو رفته بودند. بی آنکه بخواهیم در میدان مین دشمن قرار گرفته بودیم .اما به لطف خدا عراقیها هنوز متوجه حضور ما نشده بودند و تنها گاهی به طور پراکنده تیراندازی میکردند.
تشنه شده بودم اما آبی نداشتم بچه ها زمین گیر شده بودند و هر لحظه ممکن بود عراقیها متوجه حضور ما بشوند.در آن شرایط سخت، بچه های گروه دست بالا را دیدم .خوشحال شدم .خودش کجا بود؟! به هر سمت که نگاه کردم ندیدمش. گردان بلاتکلیف مانده بود.
_حالا چیکار کنیم؟
_تخریب چی لازمه
نگاهی به اطراف انداختم همه شهید و زخمی شده بودند ۴ نفر بیشتر نبودند.
_تخریبچی ها شهید شدند
_چیکار کنیم؟
_نمیشه صبر کرد.
مرحله سر وظیفه ای که به عنوان تخریبچی برادرم بود داوطلب شدم. به سمتشان رفتم و گفتم: من میتونم!
به کولی هم اشاره کردم و گفتم :تجهیزات هم دارم.
آن شب خبری از نور مهتاب نبود .ابری تیره آسمان را پوشانده بود و تاریکی مطلق دشت را فرا گرفته بود و تنها منورهای عراق بود که هر از چند گاهی، در فاصله دور ازما شلیک می شدند و آسمان منطقه را روشن می کردند.
در همان لحظه ها هزاران اندیشه به فکرم خطور نمی کرد یادم افتاد به صحبتهای دست بالا که میگفت :«هر وقت ترسیدین به خدا پناه ببرید .ذکر خداوند تبارک و تعالی با بالاترین و بهترین آرامش بخشه»
_لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم
آستین دست چپم را بالا زدم تا در برخورد با سیم های کششی راحت تر بتوانند آن را تشخیص دهم و با دست راست نیز در تاریکی به دنبال مین های فشاری میگشتم .چند لحظه نگذشته بود که شیئی را احساس کردم. با دقت بیشتر متوجه شدم که سیم مین های کششی است.
شکر خدا را بجا آوردم و کار خنثی سازی را آغاز کردم.
_چیزی شده؟!
_اشتباهی وارد میدان مین شدیم.
_یعنی چی؟
_به خاطر اشتباه راهنما از عرض میدان مین وارد شدیم .حالا مجبوریم این های زیادی را خنثی کنیم!
_میتونی انجامش بدی؟!
_انشاالله
سرانجام پس از خنثی کردن تعدادی از آنها، معبری باز شد. به بقیه اشاره کردم.
_معبر آماده است.
رزمندگان به راه افتادند دوباره مین ها را خنثی کردم.
_خدا قوت پهلوان! میخواهی کمکت باشم؟!
_عالیه بسم الله!
#ادامه_دارد
http://eitaa.com/joinchat/2795372568C39e6bb54eb
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_شمس_الدین_غازی*
#نویسنده_غلامرضا_کافی*
#قسمت_بیست_پنجم
🎙️به روایت طاهره ترابی
یک روز اومد خونه کوله پشتی رو گذاشت یه گوشه و رفت دستاشو بشوره اوایل ازدواجمان .بود یواشکی رفتم سراغ کوله از رو کنجکاوی و جوونی سن و سالم کم بود. میخواستم ببینم تو کوله اش چیه؟ اصلاً چکاره س چه کار میکنه چون هیچ از کارش نمیگفت .اوایل فکر میکردم از خستگیه. حوصله نداره البته کمی اش همین بود؛ چون سر صبح میرفت نصف شب می اومد. اون موقع ساعت کار و اداره و وقت اداری و اضافه کار معنا نداشت .ولی بعد فهمیدم که از حساسیت کارشه ،همین که سر توی کوله کردم مثل عقاب پرید و از دستم قاپیدش !
گفت: چه کار میکنی؟
گفتم :میخوام ببینم چی برام آوردی !
نگاهی معنادار بهم کرد که یعنی سرِ کارِ من تو پادگان تو بر و بیابون با هزار تا گرفتاری جورواجور با جنگ آدمخوار چی میتونم برات بیارم؟! من از بازار و مغازه و ،فروشگاه از سفری که سوغاتش واجبه نمیدونم چی باید برات بگیرم حالا از سر کار که جز باروت و دینامیت و خرج و ماسوره و چاشنی نمیبینم چی باید برات میآوردم؟
گفتم: ببخشید حالا چی توش بود؟!
گفت :هیچ یه چاشنی بمب ناقابل!! میدونی خانم اگه
آخه سرِ همین بی اجازه ،
همین منفجر بشه خونه ی خودمون که هیچ تا چار تا خونه اونور خیابون هم خراب میکنه؟
البته این موضوع درس خوبی بهم داد که دیگه هیچ وقت وسایلش نرم ،الکی به چیزی دست نزنم .همه ی اینارو هم با خوبی و مهربونی گفت. بعدش هم گفت بریم ناهار بخوریم که دارم از گشنگی بالا میارم .منم که از غذا غافل شده بودم تازه یادم آمد که چیزی
روی گاز دارم .خدا نصیب نکنه شوربا شده بود که از کفگیر جدا نمیشد .زیرشم سوخته بود اما چاره ای نبود هر جور بود یه بشقاب از قابلمه واکن کردم و گذاشتم تو سفره .. مثل یک بچه ی معقول سرش را انداخت پایین و خورد و لام تا کام نکرد. البته آشپزی من بعدها خوب شد، ولی سید هیچ وقت به غذا ایراد نگرفت. کسی که سه ماه از سال رو روزه میگرفت چه طور می تونست غذا براش مهم باشه. راستش وقتی خونه بود از همه چیز غافل میشدم به خصوص اوایل که بچه هم نداشتیم آخه بیشتر وقتها نبود. زندگی جوری بود که باید قدر لحظات بودنشو میدونستم و اونقدر دغدغه ی نبودن بلکه نداشتنش جاری بود که وقتی می اومد خونه باید دورش میگشتم و ازش جدا نمیشدم .پسر عمه ام بود و از خواستگاریش تا ازدواج نه ماه طول کشید .یعنی سال شصت و سه خواستگاری کردند. رفت جبهه و نه ماه بعد اومد. این جوری بود که سال هزار و سیصد و شصت و چهار ازدواج کردیم. همه ش جبهه، همه ش مأموریت.
وقتی هم که مأموریت یا جبهه نبود بیسیم داشت و تا اتفاقی می افتاد غازی را صدا میزدند. کار خطیری که از عهده ی کسی برنمیاومد او به سادگی انجام میداد. وقتی پالایشگاه شیراز رو بمبارون کردند، سید با یکی دو تا از همکاراش مثل سردار شیخ زاده خنثی کردند. اونم چه جوری با وسایل ساده ی یک کارگر لوله کشی که اونجا بوده اصلاً باور کردنی نیست .
#ادامه_دارد ..
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_کرامت_الله_غلامی*
#نویسنده_غلامرضا_کافی*
#قسمت_بیست_پنجم
🎙️به روایت محمدیوسف غلامی
چند دقیقه ای نشستم و با زینب بازی کردم .مادرم که رفت بیرون ،رفتم تو اتاق کرامت. همین که در زدم و وارد شدم گفت :زهرا خانم چیزی نمیخوام!
- سلام عليكم.....
_سلام داداش، حالت چه طوره؟ خوش اومدی چرا صدام نکردن
که شما اومدی؟!!! بریم پیش بقیه...
_نه همینجا بشین یه کم باهات حرف بزنم و برم.
- بفرمایید بشینید بالا...
_کرامت انگار مسجد نرفتی؟!
- نه، غروب برا نماز میرم.
_کرامت چی شده؟ از وقتی از منطقه برگشتی میبینم که تو خودت هستی به خاطر شهادت دوستاته؟ ننه و زهراخانم خیلی ناراحتن. من گفتم بزارن تو حال خودت باشی. اگه مشکلی داری بگو شاید تونستم کمکت کنم.
همین که این حرف رو زدم اشکاش سرازیر شد و گفت:
- داداش همه رفتن و من موندم... همه شهید شدن نکنه من از قافله عقب بمونم !برام دعا کن شهيد بشم.....
_کرامت این چه حرفیه که میزنی همه که قرار نیست شهید بشن .جنگ و جبهه به شماها نیاز داره..... من دلم نمیخواد خلوتت رو به هم بزنم؛ ولی خانومت و ننه رو اینقدر تو فکر و ناراحتی نذار .نگران این هستند که چی شده تو
هستند که
این قدر تو خودت هستی.
نیم ساعتی با کرامت حرف زدم و بعدش بلند شدیم و تا مسجد با هم رفتیم و من از اون طرف رفتم خونه .مدتی گذشت دوباره فراخوان زده شد و کرامت اومد خداحافظی کرد و رفت برا عملیات کربلای چهار .
#ادامه_دارد ...
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#خاطرات_دفاع_مقدس*
#نویسنده_محمد_محمودی*
#گلابی_های_وحشی
#قسمت_بیست_پنجم
نکته ی جالبی که از زبان او شنیدیم این بود که گفت:
- وصیت نامه نوشته اید؟
جواب دادیم
- بله!
گفت:
- من که ننوشته ام راستی مگه لازمه که بنویسیم؟
بعد گفت:
- شهید هم شدیم که شدیم وصیت نامه میخواهیم چه کار؟!
بعد از کمی خوش و بش از هم خداحافظی کردیم .همان دیدار و خداحافظی آخرین دیدار و خداحافظی با ربیع اله بود. دو روز بعد در سه راهی مرگ شلمچه در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید.
روز هجدهم دی ماه نزدیکیهای غروب به سمت شلمچه حرکت کردیم. این بار همه میدانستیم که عملیات باید کجا انجام شود مسیری را که به شلمچه رفتیم با دفعه ی پیش فرق میکرد .
قبلاً از سوسنگرد و جفیر رفتیم و این بار از مسیر خرمشهر. با همان سبک و روش کربلای چهار در یک بیابان اتوبوسها توقف کردند مایلرها نیز آماده ی بردن نیروها بودند سوار مایلر با چراغ خاموش حرکت میکردند اما چون دشت هموار و سرعت آنها زیاد بود .صدای انفجار خمپاره ها به گوش میرسید بعد از مسافتی پشت یک خاکریز پیاده شدیم .این بار خبری از سنگر سوله ای نبود در دل یک خاکریز بزرگ چند کانال به وسیله ی بیل مکانیکی حفر شده بود .قرار بر این شد که در همان کانال بمانیم نماز را که خواندیم. شام سردی بین بچه ها تقسیم شد. هوا سرد و استخوان سوز بود پتویی را که همراه داشتیم به دور خود پیچیدیم و در آن مچاله شدیم
#ادامه_دارد ...
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
•┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#خاطرات_جبهه
#نویسنده_حبیب_صفری
#حلاوت_ایثار
#قسمت_بیست_پنجم
.
الحمدلله آن شب کسی در مقر لشکر ما شهید نشد .
اوایل صبح بود مه چند دستگاه لودر برای حفر سنگر به مقر جدیدمان
آمدند و سنگرها یکی پس از دیگری حفر شد. چند تکه چوب و ورق گالوانیزه را روی سنگر گذاشتیم ، پلاستیک بزرگی بطور کامل روی آن
کشیدیم و سقف را با خاک پوشش دادیم . کم کم سایر امکانات از
جمله آب ، حمام صحرایی و .... فراهم شد . همه به یکدیگر کمک کردند تا سنگرها استتار شود.
یکی از مشکلات اساسی که در جبهه وجود داشت نداشتن سنگرهای ايمن و مطمئن بود . سنگرهای عراقیها که به تصرف رزمندگان درآمده بود همه زیر زمینی و قطر خاک روی آنها هم زیاد بود خمپاره و موشکهای کم قدرت در آنها نفوذ نمی کرد، درب ورودی سنگرهایشان دارای پیچ و خم بود تا مانع ورود ترکش خمپاره .شود برای تردد بین این سنگر و آن سنگر ، کانال به عمق یک و نیم متر حفر کرده بودند . ولی سنگرهای ما این ایمنی را نداشت بعضی در داخل چادر بودند
وضعیت سنگرها در کوهپایهها و تپه ماهورها کمی بهتر بود بعضی از رزمندگان تیپها و گردانها در سنگرهای عراقیها که به تصرف درآمده بود مستقر شده بودند و امنیت بیشتری داشتند . اوایل جنگ متأسفانه امکانات خیلی خوبی در اختیار ایرانیها نبود، همان حداقل امکانات هم با خیانتهای رئیس جمهور وقت ابوالحسن بنی صدر که فرمانده کل قوا بود برای استفاده رزمندگان مضایقه میشد.
#ادامه_دارد...
#ڪانال_شهداےغریـب_شیـراﺯ:
ﺩﺭ ایتا :
https://eitaa.com/shohadaye_shiraz
#نشردهیـد یادشهدازنده شـود اجرشهادت ببرید
┈┈••✾❀🍃♥️🍃❀✾••┈┈•*