اشتباهِ خوب"
گربه ها دیگه محلم نمیزارن. بااینکه من هنوزم همونطوری میو میو پیش پیش پیش میکنم.
شاید قدیمی شدم*
No country for old men, huh?
اشتباهِ خوب"
—
"مشغولِ روزمرهای بودم که دقیقاً متوجه نشدم از کی جزوی از من شده بود. اما امروز صبح، سکوت ، تنهایی و کارهایی که هرکسی معمولاً در صبحِ معمولیِ خودش انجام نمیداد ، جوری دیگر آرامم کرد.
برای ساعتهای سختی که اینبار از دیر گذشتناش خوشحال بودم ، احساس کردم گلدانی پر از برگهای سبزی هستم که گوشهای از یک دنیای پر از شلوغیِ گرد و خاک ، آسمانِ کوچکِ آبیرنگی دارد و سازِ موسیقیِ تنهایی را با حرف های خودش با خودش مینوازد و از سکوت خالی میکند ..
امروز انگار ایستاده بودم و خودم را نگاه میکردم:
آدمکِ معصوم و بیصدایی که اگر فقط فکر و خیال ذرهای اورا به حال خودش رها کنند ، چقدر آرام و شیرین میتواند زندگی را با شوقی کودکانه رنگ بزند؛ چای دم کند ، گلهارا آب بدهد ، پردههارا کنار بکشد ، موسیقی گوش دهد ، بنویسد ، خودش را در آیینه ورانداز کند ، موهایش را دست بکشد ، لبخند بزند ، پلک بزند ، نفسهای آرام و آهسته و بیدغدغهای بزند ، بیخیال باشد و عاشق ، عاشق باشد ..
عاشقِ هرچیزی که دوستش دارد و زندگی، اجازهٔ عشق ورزیدن را به او نمیدهد.
او امروز خسته نبود ؛ امروز به اندازهٔ تمام روزهای طولانیِ این سالهایش ، خستگی را در کرد .. "
- Abr .
"𝑮𝒐𝒐𝒅 𝒎𝒊𝒔𝒕𝒂𝒌𝒆"
اشتباهِ خوب"
POV: لطفا اینو به لیست بلندبالای حماقتام اضافه کنید: پوشیدنِ کفش های احمقانه وقتی با اون میرم بیرون.
POV:
ازینکه مدام توی موقعیتایی قرارم میدن که فکر کردن بهشون، تصمیم گرفتن درموردشون، و جوابگو بودن راجبشون جزو مسئولیتها و حتی شاید اقتضای جایگاه و سنم نیست متنفرم.
دغدغهمند بودنِ چیزایی که نباید فعلا دغدغهم باشه همیشه ذرهذره از درون آبم کرده.
[ کاش گاهی در روابط انسانها وارد نشیم.
گاهی کسی ، برای حرف نزدن با یکی دیگه ، دلیلی داره که شاید موجهترین دلیل دنیاست و ما نمیدونیم.
گاهی به زور دوست کردن و آشتی دادنِ افراد ، میلِ قلبی و صلاحِ زندگیشون نیست و مایی که از خارج دایرهٔ ماجرا داریم نگاهشون میکنیم، صرفاً اون حسِ انسان دوستانهمون گل میکنه و فکر میکنیم باید قهرمان زندگیِ اونها باشیم، و به عواقب و تصمیمات دیگران توجهی نداریم و حتی، احترامی هم به اونها نذاشتیم. گاهی بعضی از کارهای داوطلبانه، لطف به دیگری نیست، ظلمه. ]