گر یکی از عشق برآرد خروش
بر سر آتش نه غریب است جوش
پیرهنی گر بدرد زاِشتیاق
دامن عفوش به گنه بربپوش
بوی گل آورد نسیم صبا
بلبل بیدل ننشیند خموش
مطرب اگر پرده از این ره زند
باز نیایند حریفان به هوش
ساقی اگر باده از این خُم دهد
خرقه صوفی ببرد میفروش
زهر بیاور که ز اجزای من
بانگ برآید به ارادت که «نوش»
از تو نپرسند درازای شب
آن کس داند که نخفتهست دوش
حیف بود مردن بیعاشقی
تا نفَسی داری و نفْسی بکوش
سر که نه در راه عزیزان رود
بار گران است کشیدن به دوش
سعدی اگر خاک شود همچنان
نالهٔ زاریدنش آید به گوش
هر که دلی دارد از انفاس او
میشنود تا به قیامت خروش
✏ «سعدی»
زکاتِ فطــــره یقیـناً «انـــار» خواهــــم داد
که قوتِ غالب امسال من «لبانت» بود!
@cheeese
؛؛
اگه با من در ارتباط هستین، بدونین که اگه یه روز به هر دلیلی دیگه با هم دوست و در ارتباط نبودیم از من هیچ آسیبی بهتون نمیرسه و تمام حس ها، حرف ها و لحظه هاتون پیشِ من جاش امنه !...
؛؛
بهار میرسد اما عزیز من! چه بهاری؟
کدام عید؟
چه روزِ نویی؟
چه قول و قراری؟...
رفتی؛ مجال یک غم دیگر نداشتم
جانی برای بوسهی آخر نداشتم
زانو زدم پس از تو به درگاه بیکسی
دیگر توان این در و آن در نداشتم
باور نکردی از همه خوب و بد جهان
چیزی به جز خیال تو در سر نداشتم
تلخی زیاد دیدهام از زندگی ولی
جایی دلم شکست که باور نداشتم
لعنت به بخت تیره که دستان سرنوشت
وقتی قفس گشود که من پر نداشتم
#محمدعلی_جوشایی
در این دقایق بسیار تلخ و تکراری
یکی نشسته میان چهاردیواری
یکی نشسته که تصویر او شبیه من است
یکی که چارهی کارش شدهست ناچاری
کسی شبیه من و روزهای ابری من
کسی که گم شده در بین خواب و بیداری
دو چشم برده میان دو دست و میگرید
و قطرههای غروری که میشود جاری
هنوز خاطرهها را عزیز می دارد
نمیگذارد عشقش کشد به بیزاری
مرا در آینه میبیند و نمیشکند
چقدر کار شگفتیست خویشتنداری
#محمد_سلمانی