بهار میرسد اما عزیز من! چه بهاری؟
کدام عید؟
چه روزِ نویی؟
چه قول و قراری؟...
رفتی؛ مجال یک غم دیگر نداشتم
جانی برای بوسهی آخر نداشتم
زانو زدم پس از تو به درگاه بیکسی
دیگر توان این در و آن در نداشتم
باور نکردی از همه خوب و بد جهان
چیزی به جز خیال تو در سر نداشتم
تلخی زیاد دیدهام از زندگی ولی
جایی دلم شکست که باور نداشتم
لعنت به بخت تیره که دستان سرنوشت
وقتی قفس گشود که من پر نداشتم
#محمدعلی_جوشایی
در این دقایق بسیار تلخ و تکراری
یکی نشسته میان چهاردیواری
یکی نشسته که تصویر او شبیه من است
یکی که چارهی کارش شدهست ناچاری
کسی شبیه من و روزهای ابری من
کسی که گم شده در بین خواب و بیداری
دو چشم برده میان دو دست و میگرید
و قطرههای غروری که میشود جاری
هنوز خاطرهها را عزیز می دارد
نمیگذارد عشقش کشد به بیزاری
مرا در آینه میبیند و نمیشکند
چقدر کار شگفتیست خویشتنداری
#محمد_سلمانی