-ڪٰفِيْل-
کوفه یادش مانده آنروزی که می لرزاندی اش
ای که دشمن را به شام از خطبه ات ترساندی اش
ای زبانت ذوالفقارو خطبه ات دشمن شکن
ای یدالله فوق ایدیهم به هنگام سخن
گشت با هنگامه ات برپا بساط شورو شین
دشمنان گفتند علی آمد به یاری حسین
جملگی گفتند این ناطق که نورش منجلی است
یاعلی باشد و یا خود نطق گویای علی است
آینه در آینه نام علی تکثیر شد
نام حیدر در جهان با نطق ات عالمگیر شد
کاخ ظلم از خطبه ات بر روی خصم آوار شد
چون به شام و کوفه زینب حیدر کرار شد
جواد کریم زاده
-ڪٰفِيْل-
_
غم و اندوه و مصیبت های زیادی را تحمل کرده بود.
اما.. اندوهگین ترین شان.. غمگین ترین شان..
لحظه ای بود که به بلندی رفته بود و ناگهان بر زمین افتاد…
آن لحظه که چشمش به نیزه دار خورد
دو دست بر سر زد آن هنگام که دید نیزه دار با نیزه به پیکر حسینش حمله ور میشود
همان جا بود در همان لحظه ، لحظه ای که گویی زینب هم شهید شد هنگامی که حسین را غرق در خون دید هنگامی که دید همان قسمتی از گلوی حسین را که بوسه زده بود ز تنش جدا میکنند
-ڪٰفِيْل-
_
در گودال به جستجوی حسین میپرداخت..
برادری که در تمام عمر هرگز از او جدا نشده بود حال توانایی شناسایی پیکرش را نداشت
ناامید بر زمین افتاد و میگفت حسینم خودت بگو کدام هستی ؟
ناگهان صدایی آشنا از حنجره ای بریده شده شنید که میگوید خواهرم…