-ڪٰفِيْل-
____
تب بالا رفت
نفس کوتاه شد
چهره اش شبیه کسی بود که سال ها خواب را ندیده ، اما بی تاب دیدار است.
به آرامی گفت : بستر من را بیرون ببر؛ جایی که آفتاب هست میخواهم شبیه کربلا باشد .
جناب عبدالله بستر را برداشت. قدم به قدم تا حیاط رفت. آفتاب داغ بود اما ساکت. کمک کرد آرام بخوابد.
چند لحظه گذشت… دست هایش بالا رفت. چیزی را روی سینه فشرد.
جناب عبدالله نزدیک تر شد . پارچهای پاره پاره دید ؛ همان پارچهای که مدتهاست همدم گریه های همیشگی بانو است.
وقتی بازش کرد ، فهمید
پیراهن برادرش حسین علیهالسلام است.
لب های حضرت زینب سلاماللهعلیها حرکت میکرد .
اما صدا خیلی آرام بود
نزدیک تر شد تا بشنود
یک واژه… دوباره و دوباره :
حسینم…
حسینم…
حسین مظلوم
انگار تمام راههای سخت زندگی اش به همین نام میرسید
حتی در آخرین نفس.
-ڪٰفِيْل-
_______
نتیجهنانحراماستمیدانی،
بانانعلیدریتیمیسیرشدند؛
درقتلگاههمگیشیرشدند...💔
-ڪٰفِيْل-
_______
حسینیه رو آتیش زدی...
ولی با قلب میلیون ها نفر که هنوز عاشق حسین هستن میخوای چیکار کنی؟
-ڪٰفِيْل-
___
میترسم از تلاطم این موجهای مست
در عرشه سفینهات ای نوح كربلا
جایی برای آدم كشتی شكسته هست؟🥲✨