-ڪٰفِيْل-
...
رقیه گریه میکرد اما نه مثل همیشه. دلسوز، جانگذاز، وحشتزده.
آرام نشد تا زینب رفت و پرسید: چی شده، عمه جان؟
رقیه گفت: بابا را خواب دیدم که به من گفت بیا.
زینب سعی کرد آرامش کند اما نتوانست. آنقدر دخترک حسین گریه
کرد و زبان گرفت برای خودش که همه اهل خرابه به گریه افتادند.
یزید وقتی ماجرا را فهمید گفت سر حسین را برایش ببرند. سر حسین
را آوردند خرابه. رقیه سر پدر را بغل کرد. گریه کرد اما آرام. با پدرش
حرف زد اما آرام تر.
سر بریده را بغل کردهبود و میگفت: پدرجان کی تو را با خونت رنگی
کرده؟ کی رگ های گردنت را بریده؟ کی من را در بچگی یتیم کرده؟
کی این یتیم را بزرگ میکند؟ کی به داد این زنهای بدون پوشش و
اسیر میرسد؟ کی به چشم های خیس ما توجهی میکند؟ پدرجان ما بعد از تو کسی را نداریم. ای کاش قبل از این کور میشدم و تورا در
این حال نمیدیدم...
از وقتی رقیه سر پدرش را بغل کرده بود، آرام شده بود، آرامِ آرام. زینب
رفت سراغش و دید آرامش در چشم های دخترک موج میزند.
حسین رقیه را برده بود.
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
..
کاشماروحضرترقیهبادستنشونبدهبگه
بابا ،ایناخیلیبرایمنگریهکردنمیشهببریشونکربلا💔:)؟
-
نـہفقطڪࢪبۅبلـٰا ؛
همـہےگࢪههـٰاےعـٰالمبـٰادستـٰاےخانۅمسـہسالـہ
بازمیشن ..❤️🩹
-ڪٰفِيْل-
...
حر آمد، با تمام خطاهایش،
با همان دستان خالی و دلِ شکسته...
و تو راهش دادی...
ای آقای عطشان...
اگر برای حر راهی بود،
برای منِ شکسته هم راهی هست..؟💔
-ڪٰفِيْل-
...
ای حّر گَر دو صد جُرمِ عَظیم آوَردِه اِی
غَم مَخُور که رو بَر کَریم آوَردِه اِی...