-ڪٰفِيْل-
…
نوجوانِ دشتِ خون، ای یادگارِ مجتبی
پیکرت افتاد و شد آینهی صبرِ وفا🖤
-ڪٰفِيْل-
…
یادِ لبخندت میانِ خیمهها آتش زده
هر نفس در کربلا با نامِ تو ماتم شده…
-ڪٰفِيْل-
…
بی عبا می نگرم لاله ی پرپر شده را؛
من چگونه ببرم قاسم اکبر شده را...
-ڪٰفِيْل-
…
میانِ میدان چه آمد بر سرِ آن قامتِ نور
جز تنِ صدپاره و یک آسمان اندوه و شور…
-ڪٰفِيْل-
…
قاسمِ لیلایِ زهرا، ای امیدِ خیمهها
رفتی و ماند از تو داغی تا ابد بر دلها…💔
-ڪٰفِيْل-
...
قاسم خواست برود و بجنگد. مثل برادرش، عموها و پسرعموهایش.امام که از سهسالگی سرپرستی قاسم را به عهده داشت مخالفت کرد.قاسم گریه کرد، به دست و پای امام افتاد اما امام دلش نیامد به یادگار برادرش اجازه جنگیدن بدهد.
میگفت: قاسم بالغ نیست و برای جنگیدنِ نابالغ اجازه پدر لازم است. قاسم سراغ مادرش رفت و گفت همه پدر داشتند، رفتند و شهید شدند من اما...
مادرش نامهای داد دست قاسم که تویش امام حسن نوشته بود به برادر،که قاسم را بپذیرد برای جان بازی و شهادت.
قاسم خوشحال شد. امام کوتاه آمد.