-ڪٰفِيْل-
…
کم شد و هی کم شد و آنقدر کمتر شد تنت
من به شک افتادهام آیا تو اصغر نیستی؟
-ڪٰفِيْل-
…
دستش که به آب رسید!
به یاد آورد وصیتهای علی را «عباس جان کنارش بمان…غریبتر از حسینم وجود ندارد»
چنان سراسیمه بازگشت که دستهایش جا ماند…
-ڪٰفِيْل-
…
رقیه دیگه آب نمیخواد،
فقط برگرد خیمه؛ تا تو بودی
کسی جرأت نداشت به
گوشواره هام نگاه کنه...»
-ڪٰفِيْل-
…
لبِ دریا رسیدی، آب از شرمِ تو لرزید،
فرات آن روز فهمید تشنگی یعنی چه، عباس.