-ڪٰفِيْل-
…
دستش که به آب رسید!
به یاد آورد وصیتهای علی را «عباس جان کنارش بمان…غریبتر از حسینم وجود ندارد»
چنان سراسیمه بازگشت که دستهایش جا ماند…
-ڪٰفِيْل-
…
رقیه دیگه آب نمیخواد،
فقط برگرد خیمه؛ تا تو بودی
کسی جرأت نداشت به
گوشواره هام نگاه کنه...»
-ڪٰفِيْل-
…
لبِ دریا رسیدی، آب از شرمِ تو لرزید،
فرات آن روز فهمید تشنگی یعنی چه، عباس.
-ڪٰفِيْل-
...
علی با همه وداع کرد. همه زن ها و بچه های فامیل نگرانش بودند. چشم و چراغشان داشت میرفت به میدانی که هر که رفته بود، برنگشته بود. میگفتند: به غربت ما رحم کن، ما تحمل دوری تو را نداریم.
علی اما وظیفه اش دفاع از امام زمانش بود، نه زن ها و بچه های خانواده و فامیل.
-ڪٰفِيْل-
..
یاران حسین که یکی یکی پیشانی بر خاک گذاشتند و پا بر افلاک،نوبت بنی هاشم شد و علی پسر بزرگ حسین جلو آمد. حسین گفت: علی جلویم راه برو. میخواهم تماشایت کنم.
علی راه میرفت و حسین بغض کرده بود. حسین آتش فشانی شده بود که بیرون نمیریخت. علی را بغل زد. حسین بی قرار بود خیلی زیاد. علی زودتر قصد رفتن کرد. شاید ترسید بابایش حسین جان بدهد.