-ڪٰفِيْل-
…
دستش که به آب رسید!
به یاد آورد وصیتهای علی را «عباس جان کنارش بمان…غریبتر از حسینم وجود ندارد»
چنان سراسیمه بازگشت که دستهایش جا ماند…
-ڪٰفِيْل-
…
رقیه دیگه آب نمیخواد،
فقط برگرد خیمه؛ تا تو بودی
کسی جرأت نداشت به
گوشواره هام نگاه کنه...»
-ڪٰفِيْل-
…
لبِ دریا رسیدی، آب از شرمِ تو لرزید،
فرات آن روز فهمید تشنگی یعنی چه، عباس.
-ڪٰفِيْل-
...
علی با همه وداع کرد. همه زن ها و بچه های فامیل نگرانش بودند. چشم و چراغشان داشت میرفت به میدانی که هر که رفته بود، برنگشته بود. میگفتند: به غربت ما رحم کن، ما تحمل دوری تو را نداریم.
علی اما وظیفه اش دفاع از امام زمانش بود، نه زن ها و بچه های خانواده و فامیل.