-ڪٰفِيْل-
…
لبِ دریا رسیدی، آب از شرمِ تو لرزید،
فرات آن روز فهمید تشنگی یعنی چه، عباس.
-ڪٰفِيْل-
...
علی با همه وداع کرد. همه زن ها و بچه های فامیل نگرانش بودند. چشم و چراغشان داشت میرفت به میدانی که هر که رفته بود، برنگشته بود. میگفتند: به غربت ما رحم کن، ما تحمل دوری تو را نداریم.
علی اما وظیفه اش دفاع از امام زمانش بود، نه زن ها و بچه های خانواده و فامیل.
-ڪٰفِيْل-
..
یاران حسین که یکی یکی پیشانی بر خاک گذاشتند و پا بر افلاک،نوبت بنی هاشم شد و علی پسر بزرگ حسین جلو آمد. حسین گفت: علی جلویم راه برو. میخواهم تماشایت کنم.
علی راه میرفت و حسین بغض کرده بود. حسین آتش فشانی شده بود که بیرون نمیریخت. علی را بغل زد. حسین بی قرار بود خیلی زیاد. علی زودتر قصد رفتن کرد. شاید ترسید بابایش حسین جان بدهد.
علی آنقدر دشمن بر زمین زد که دیگر کسی برای جنگ تن به تن جرات میدان آمدن نداشت.
علی ایستاده بود و کسی از دشمن نمیآمد. ناچار شد به حمله. به چپ سپاه دشمن میزد، همه فرار میکردند به راست. به راست سپاه میزد، فرار میکردند به چپ. به قلب سپاه میزد، پراکنده میشدند در صحرا.
مثل گله گوسفندی که شیری بینشان افتاده باشد. آنقدر دشمن از دم تیغ گذراند که عطش امانش را برید. افسار اسب را گرداند و برگشت سمت خیمه ها.
حسین جوانش را در آغوش کشید و بهانه خوبی پیدا کرد که لب و صورت پسرش را ببوسد. علیاکبر عقب رفت. اشک از چشمانش سرازیر شد.
- پدر! میدانم تو از من تشنه تری!
-ڪٰفِيْل-
...
لحظه آخر علی خم شد، گردن اسبش را گرفت. اسب شاید فهمیده بود علی میخواهد لحظه آخر عمر را میان خانواهاش باشد. سرعت گرفت. خون علیاکبر میریخت روی صورت اسب. چشم های اسب پر از خون علی شده بود شاید که مسیر اشتباه رفت به دل دشمن.
شاید به همین خاطر علی را قطعه قطعه کردند. شاید به همین خاطر حسین خودش نتوانست علی را برگرداند و فریاد زد: جوانان بنی هاشم بیاید، علی را بر در خیمه رسانید.
-ڪٰفِيْل-
....
حسین دوان دوان آمده بود بالای سر علیاکبر اما زنده بودنش را ندیده بود. فقط دیده بود علی پا به زمین میکشد. گفت: الان کمرم شکست.
گفت: علیاکبر! بعد تو خاک بر سر دنیا!
آفتاب کج شده بود انگار. ریگ های دشت فوران کرده بودند. دنیا خاک بر سر شده بود بعد از علی.
حسین خون علیاکبر را در دست جمع کرد و پاشید به آسمان. شاید شکوه ای به خدا بود از دست جهل و حماقت مردم.
فرشتگان خون علی را به آسمان بردند.
_قصه کربلا_