-ڪٰفِيْل-
…
دستهایش افتاد، ولی علم روی زمین نیفتاد،
غربت کربلا را عباس با خون خودش معنا کرد…
-ڪٰفِيْل-
…
کنار علقمه، ماه بنیهاشم غروب کرد،
از آن روز، آسمان هم رنگ ماتم گرفت…
-ڪٰفِيْل-
…
تیر باران که شدی، یادِ حسن افتادم
دستت افتاده ز تن، فرق تو شق القمر است…
-ڪٰفِيْل-
...
نه تیر، نه شمشیر، نه زخمهای تن،
عباس را نگاه منتظر رقیه بیشتر میسوزاند…