-ڪٰفِيْل-
...
لحظه آخر علی خم شد، گردن اسبش را گرفت. اسب شاید فهمیده بود علی میخواهد لحظه آخر عمر را میان خانواهاش باشد. سرعت گرفت. خون علیاکبر میریخت روی صورت اسب. چشم های اسب پر از خون علی شده بود شاید که مسیر اشتباه رفت به دل دشمن.
شاید به همین خاطر علی را قطعه قطعه کردند. شاید به همین خاطر حسین خودش نتوانست علی را برگرداند و فریاد زد: جوانان بنی هاشم بیاید، علی را بر در خیمه رسانید.
-ڪٰفِيْل-
....
حسین دوان دوان آمده بود بالای سر علیاکبر اما زنده بودنش را ندیده بود. فقط دیده بود علی پا به زمین میکشد. گفت: الان کمرم شکست.
گفت: علیاکبر! بعد تو خاک بر سر دنیا!
آفتاب کج شده بود انگار. ریگ های دشت فوران کرده بودند. دنیا خاک بر سر شده بود بعد از علی.
حسین خون علیاکبر را در دست جمع کرد و پاشید به آسمان. شاید شکوه ای به خدا بود از دست جهل و حماقت مردم.
فرشتگان خون علی را به آسمان بردند.
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
…
حسین گفت: کمرم نشکست وقتی علیاکبر رفت؛
کمر آن لحظه بشکست که عباس زمین افتاد...