-ڪٰفِيْل-
…
دستهایش افتاد، ولی علم روی زمین نیفتاد،
غربت کربلا را عباس با خون خودش معنا کرد…
-ڪٰفِيْل-
…
کنار علقمه، ماه بنیهاشم غروب کرد،
از آن روز، آسمان هم رنگ ماتم گرفت…
-ڪٰفِيْل-
…
تیر باران که شدی، یادِ حسن افتادم
دستت افتاده ز تن، فرق تو شق القمر است…
-ڪٰفِيْل-
...
نه تیر، نه شمشیر، نه زخمهای تن،
عباس را نگاه منتظر رقیه بیشتر میسوزاند…
-ڪٰفِيْل-
…
علمدارِ حرم بودی، حرم با رفتنت لرزید،
میانِ خیمهها بانگِ «برادر» تا سحر پیچید...
-ڪٰفِيْل-
…
ماه بود و میان نخل ها غروب کرد،
از آن غروب، دشت پر از غربت و اشک شد..
-ڪٰفِيْل-
…
کنار علقمه، عباس با عطش پر کشید،
و زینب در خیمهها داغدارِ تمامِ عشق شد...