-ڪٰفِيْل-
...
نه تیر، نه شمشیر، نه زخمهای تن،
عباس را نگاه منتظر رقیه بیشتر میسوزاند…
-ڪٰفِيْل-
…
علمدارِ حرم بودی، حرم با رفتنت لرزید،
میانِ خیمهها بانگِ «برادر» تا سحر پیچید...
-ڪٰفِيْل-
…
ماه بود و میان نخل ها غروب کرد،
از آن غروب، دشت پر از غربت و اشک شد..
-ڪٰفِيْل-
…
کنار علقمه، عباس با عطش پر کشید،
و زینب در خیمهها داغدارِ تمامِ عشق شد...
-ڪٰفِيْل-
...
کودکی داشت به خود وعده ی باران می داد؛
تا عمو رفت بر آن مرکب رهوار نشست...
-ڪٰفِيْل-
…
ام البنین پیش همه روضه خواندُ گفت
شرمندهام ارباب پسرم را حلال کن...
-ڪٰفِيْل-
…
بلند شو عباسم،
من علیاکبر رو با تو بردم تا خیمهها
بدون علی تو رو چطوری ببرم تا خیمه..؟