عباس زخمی و تیر خورده مشک را به دهان گرفته بود و به سمت خیمهها میرفت،
دیدند که هرکار میکنند عباس متوقف نمیشود، تیر را به مشک زدند…
عباس ایستاد، متحیر بود
آب از مشک بیرون میریخت
گویی آبروی عباس بود که میریخت…
-ڪٰفِيْل-
…
تا نامش بود خیمهها آرام بود،
بعد از تو حسینم تکُتنهاس کجایی؟
آتیش زدن خیمه رو عبـاس کجایی؟
-ڪٰفِيْل-
…
علم اگر روی زمین خورد، زمین قامت خم کرد،
همان دم پشتِ سلطانِ دو عالم را دوتا کرد.
-ڪٰفِيْل-
…
خب برو برگرد با آبی برای خیمه ها؛
منتظر می مانم و چشم انتظار دیدنت...
-ڪٰفِيْل-
…
در کنار علقمه سروی ز پا افتاده است؛
یا گلی از گلشن آل عبا افتاده است…
ابیعبدالله بین خیمهها و علقمه میدوید
گاهی به سوی علقمه، گاهی به سوی خیمه
گاه میگفت وای عباس، گاه میگفت وای زینب
-ڪٰفِيْل-
…
چشم او را با هزاران تیر بستند و سپس؛
تیرها را در تنش یک یک شکستند و سپس