-ڪٰفِيْل-
...
سکینهعموبهتگفتبدونآببرنمیگرده؟
حالامهمینطوره ..
عموتدیگهبرنمیگرده 💔 '!
.
-ڪٰفِيْل-
...
بعد از قاسم، عباس پسر علی برادرهای مادریاش را صدا زد. بغلشان کرد و گفت: پسران امالبنین! جلوی چشمان من بروید و بجنگید و فدا بشوید. میخواهم ایثار و شهادتتان را ببینم، داغتان را ببینم و صبر کنم.
برادرهای عباس یعنی برادرهای امام هم یکی یکی رفتند و جنگیدند و شهید شدند.
عبدالله و عثمان و جعفر رفتند و عباس صبر کرد. میخواست جگرش کم از جگر امامش نسوخته باشد. میخواست ثواب داغ دیدن را هم از خدا بگیرد.
پسران علی یکی یکی تقاص صلابت و حقطلبی پدرشان را در دوران گذشته دادند، باخونشان.
چون عرب از خونهایی که علی در زمان جاهلیت پدرهاشان ریخته بود کینه به دل داشتند.
-ڪٰفِيْل-
...
عباس ایستاد روبهروی دشمن و گفت: اگر به نظرتان ما گناهکاریم، زن ها و بچه ها گناهی ندارند. اگر کمی عاطفه و رحم دارید به آنها آب بدهید.
دشمن هلهله کرد و خندید به این حرف عباس و بعد تیر باران شروع شد. عباس شمشیرش را کشید و اسبش را هی زد. افتاد بینشان انگار که صاعقه در نیزار افتاده باشد. هر کس فرار نمیکرد، مزه شمشیر عباس را میچشید. اسب ها رم میکردند. عباس رجز میخواند و دشمن را مثل برگ خزان زمین میریخت. کمی که گذشت آنها خودشان را جمع کردند عقب تر و عباس کنار دیگر نفسی تازه کرد.