eitaa logo
-ڪٰفِيْل‌-
756 دنبال‌کننده
980 عکس
607 ویدیو
1 فایل
بِسْمِ رَبِّ الْعَبَّاسِ الڪفیل🖤🌙 دلتنگی‌برای‌کربلا... مسیرخاکی‌وعطرعَلَم‌دار…🏴 . در جستجوی تکیه‌گاهی بی‌ادعا؟ “کفیل” پناه امن شماست. 🕊️ . کپی¿ به شرط دعا برای شهادتمون❤️‍🩹✨️ [کپی از بیو و پروفایل و ادیت های خودمون خیر] . درخدمتم.)) @shia_haider_222
مشاهده در ایتا
دانلود
ازخواهش‌لبهای‌اوبی‌تاب‌شدآب .. ازشرم‌آن‌چشمان‌آبی‌آب‌شدآب 🖤 !"
-ڪٰفِيْل‌-
...
سکینه‌عمو‌بهت‌گفت‌بدون‌آب‌بر‌نمی‌گرده؟ حالام‌همین‌طوره .. عموت‌دیگه‌برنمی‌گرده 💔 '! .
کار از بهای گندم ری هم گذشته است.. از قیمت سر قمرت حرف می‌زنند!!💔
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
بعد از قاسم، عباس پسر علی برادرهای مادری‌اش را صدا زد. بغل‌شان کرد و گفت: پسران ام‌البنین! جلوی چشمان من بروید و بجنگید و فدا بشوید. میخواهم ایثار و شهادت‌تان را ببینم، داغ‌تان را ببینم و صبر کنم. برادرهای عباس یعنی برادرهای امام هم یکی یکی رفتند و جنگیدند و شهید شدند. عبدالله و عثمان و جعفر رفتند و عباس صبر کرد. می‌خواست جگرش کم از جگر امامش نسوخته باشد. می‌خواست ثواب داغ دیدن را هم از خدا بگیرد.
پسران علی یکی یکی تقاص صلابت و حق‌طلبی پدرشان را در دوران گذشته دادند، باخون‌شان. چون عرب از خون‌هایی که علی در زمان جاهلیت پدرهاشان‌ ریخته بود کینه به دل داشتند.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
عباس ایستاد روبه‌روی دشمن و گفت: اگر به نظرتان ما گناهکاریم، زن ها و بچه ها گناهی ندارند. اگر کمی عاطفه و رحم دارید به آن‌ها آب بدهید. دشمن هلهله کرد و خندید به این حرف عباس و بعد تیر باران شروع شد. عباس شمشیرش را کشید و اسبش را هی زد. افتاد بین‌شان انگار که صاعقه در نی‌زار افتاده باشد. هر کس فرار نمی‌کرد، مزه شمشیر عباس را می‌چشید. اسب ها رم می‌کردند. عباس رجز می‌خواند و دشمن را مثل برگ خزان زمین می‌ریخت. کمی که گذشت آنها خودشان را جمع کردند عقب تر و عباس کنار دیگر نفسی تازه کرد.
...
-ڪٰفِيْل‌-
...
از صبح چندین بار جنگیده بود. گاهی رفته بود برای کمک به محاصره شده ها، شب قبل هم نخوابیده بود برای پاسداری از حرم. از صبح هم دیده بود بهترین آدم های روی زمین یکی یکی شهید شدند و رفتند. رفت پیش برادرش حسین و اجازه خواست برود میدان، برود و آن‌قدر بجنگد که یا همه را از دم تیغ بگذراند یا شهید بشود. امام گفت: تو پرچم‌دار من هستی، اگر بروی و شهید بشوی سپاهم از هم می‌پاشد. هر چند تقریبا دیگر کسی نمانده بود در سپاه کوچک حسین ولی امام می‌دانست اگر پرچم‌دار زمین بیوفتد امید اهل خیمه ناامید می‌شود. عباس گفت: سینه‌ام تنگ شده، از این دنیا خسته شدم، می‌خواهم انتقام شهدا را از این منافق ها بگیریم. امام اول متناع کرد. عباس یادش آورد پدرشان علی وصیت کرده جانش را باید در راه حسین بدهد. امام گفت: پس برو برای این بچه های تشنه کمی آب بیاور. عباس سبک شده بود انگار. داشت می‌رفت که امام صدایش زد. بغلش کرد و حسابی گریه کرد. امام بود. می‌دانست کدام رفتن، برگشتن دارد و کدام ندارد. شاید هم عباس را فرستاد جایی که شهادتش را اهل خیمه ها نبینند که ناامید بشوند.