عباس وقتی فهمید حسین رسیده بالای سرش گفت: جسد من. را به خیمه ها نبری. من از بچه ها خجالت میکشم. قول دادم آب برایشان ببرم ولی نتوانستم.
اینها را که گفت، حسین بیشتر آتش میگرفت!
-ڪٰفِيْل-
...
سر عباس در دستان حسین بود که دو بال بهشتی پیدا کرد و پر کشید سمت آسمان. مثل جعفر عمویش.
حسین دستش را به کمرش گرفت و بلند شد. در صورتش چروک پیری افتاد و از چشمش نور امید رفت. بلند گریه میکرد و میگفت: حالا کمرم شکست و قدرتم کم شد.💔
سپاه دشمن گاهی هلهله میکردند صدای امام به گوشها نرسد. شاید اگر میرسید هم اثر نمیکرد چون لقمه حرام به جانشان اثر کرده بود.
این هلهله ها جاهایی البته بد نشد مثلا آنجا که امام بلند گریه کرد و گفت: الان انکسر ظهری...💔
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
...
حسین برگشت به خیمه ها. همه تشنگی را فراموش کرده بودند. بچه ها دورش را گرفتند و پرسیدند: چه خبر؟ عمو عباس کجاست؟
نه حسین و نه هیچ کس دیگری توان جواب دادن به این سوال را نداشت.
حسین رفت تا خیمه برادرش، با چشم های گریان. تیرک خیمه را گرفت و کشید. خیمه عباس پایین آمد. دل زنها و بچهها هم ریخت. صدای ناله و گریه بلند شد.
همه شاید در آن لحظه به این فکر میکردند که ای کاش آب نخواسته بودند.💔
-ڪٰفِيْل-
...
ولی زندگی ما تو دوتا تاریخ گیره کرده؛
نهم محرم و دهم رمضان...
آخه میر و علمدارمون نیومد💔
-ڪٰفِيْل-
....
حسین را برادر صدا زدی آخر...
زینب اما در حسرت خواهر گفتنت ماند!💔