-ڪٰفِيْل-
...
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانیاش، پیشانیاش شکست و خون از سر امام جاری شد.
داشت با گوشه لباسش خون پیشانیاش را پاک میکرد که تیری محکم نشست به سینهاش و قلبش. هر چه تلاش کرد تیر را از جلو بیرون بکشد، نشد. دست انداخت و تیر را از پشت کمر بیرون کشید.
تیر که به قلبش خورد خون ها را در مشتش جمع کرد و پاشید به صورتش، انگار که وضو گرفت و قامت بست. طاقت نیاورد و نتوانست روی اسب بماند. یک نفر هم با نیزه زد و امام خم شد. و افتاد زمین از روی اسب، روی زانو نشست.
تیری به گلو و شمشیری به کتف و نیزه ای دیگر. امام دیگر نتوانست از جایش بلند شود.
انگار نماز میخواند. رکوع و بعد سجده.
سجده اش طولانی شده حسین، از عاشورای سال ۶۱ هجری تا حالا.
-ڪٰفِيْل-
امام خسته ایستاد سمتی از میدان جنگ تا نفسی تازه کند. یک نفر سنگی انداخت که خورد به پیشانیاش، پیشانی
شمر داد زد: منتظر چه هستید؟
بقیه ریختند سر امام. زرعه پسر شریک ضربه ای به کتف امام زد. امام به شدت ناتوان شده بود. گاهی بلند میشد و گاهی میافتاد. سنان پسر انس نیزهاش را فرو کرد در گودی زیر گلوی امام، نیزه را در آورد و این بار زد به سینه اش.
چند نفری هم تیر زدند به گلو و صورت و تن امام.
امام باز هم دستش را پر کرد از خون خودش و مالید به سر و صورتش. با بیحالی گفت: اینطور خدا را ملاقات میکنم، رنگی شده با خون خودم، در حالی که حقم را غصب کردند.
-ڪٰفِيْل-
...
عمرسعد آمده بود جلو. نزدیک امام که افتاده بود روی زمین و دیگر رمقی نداشت. گفت: منتظر چه هستید. کارش را تمام کنید.
لشگر کوفه اطراف بدنش را گرفتند. نیزهدار با نیزه میزد، شمشیردار با شمشیر، آنها هن که چیزی نداشتند با سنگ.
زینب ایستاده بود بالای بلندیای و میدید آنچه را نباید. عمرسعد را که دید گفت: ای پسر سعد! اباعبدالله را میکشند و تو نگاه میکنی؟ عمرسعد که شاید آن موقع داشت در رویای ری غوطه میخورد، یکدفعه از این جمله چنان یکه خورد که رویاهایش همه فراموش شد. افتاد به گریه چنان که اشک از چشم روی صورت و از روی صورت روی ریش هایش سرازیر شد.
عمرسعد جوابی نداشت، خواست خجالت نکشد شاید که رویش را برگرداند. زینب از عمرسعد ناامید شد. رو کرد به همانها که امام را میزدند و گفت: بین شما مسلمان نیست؟
نه عمرسعد مسلمان بود و نه هیچ کدام از آن آدم نماها.
-ڪٰفِيْل-
...
زخمهای زیادی در تنش بود. سرش شکافته، پیشانیاش شکسته، تیری در قلب و تیری در گلو، تیری در چانه و تیری در حلق، افتاده روی ریگهای سوزان، زبانش خشکیده مثل چوب، جگرش زخمی از عطش،دستش بریده، لبها از تشنگی ترک خورده، سر و صورتش از خون قرمز شده، دشمن اطرافش را گرفته، یارانش به خاک و خون کشیده شده، خانوادهاش در معرض اسارت و...
این آدم چه کار باید بکند و چه بگوید در لحظات آخر عمرش؟
صبرا علی قضائک، لا معبود سواک، یا غیاث المستغیثین، خدایا به آنچه میخواهی صبر میکنم، معبودی جز تو نیست، ای فریادرس فریاد کنندگان.
میترسیدند. نمیدانستند حسین زنده است یا جان داده. یک نفر گفت: فهمیدنش سخت نیست، بریم سمت خیمهها زنده باشد معلوم میشود، حسین باغیرت است.
چند نفر حمله کردند سمت خیمه ها. حسین هر چه در توان داشت جمع کرد، روی دو زانو بلند شد و گفت: وای بر شما پیروان آل ابوسفیان! تا من زندهام با خیمهها چکار دارید. اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید، لااقل آزاده باشید.
فرماندهی از لشگر دشمن گفت: دست بردارید از خیمه ها!
آنها که میرفتند سمت خیمه ها، برگشتند سمت تنها مرد آن بیابان.
-ڪٰفِيْل-
...
شمر داد زد: مادرهایتان به عزایتان بنشیند، برای کشتن این مرد افتاده منتظر چه هستید.
هیچکس اما جرات نداشت کار را یکسره کند. میترسیدند نزدیک امام بشوند. بالاخره خولی پسر یزید رفت تا سر امام را از تنش جدا کند. جلو که رفت دستش لرزید و برگشت. سنان پسر انس هم نتوانست تا این که شمر خودش آمد.
کشتن پسر پیامبر از هر کسی بر نمیآمد.
-ڪٰفِيْل-
...
شمر کاری را که خیلیها نتوانستند انجام بدهند، با قساوت انجام داد. از گودال قتلگاه که بیرون آمد، لباس عربی اش را کنار زد، سر مبارک حسین در دستش بود.
یک نفر گفت: تو که حسین را کشتی، پس چرا بدنت میلرزد؟
شمر گفت: وقتی روی سینهاش نشسته بودم، صدای زنی را شنیدم که میگفت: پسرم حسین! میوه دلم حسین!
امام حسین تا وقتی زنده بود و تا جایی که توان داشت ، نگذاشت یه جسد یارانش بی حرمتی شود ، نگذاشت سرشان را جدا کنند ، نگذاشت لباسشان را غارت کنند ، نگذاشت تن و بدن آنها زیر سم اسب ها بماند. جمعشان کرده بود یک جا کنار هم و مواظبشان بود .
اما عصر عاشورا وقتی خودش تنها شد و مردانه جنگید ، شهید که شد، کسی نبود مواظبش باشد...
عمر سعد داد می زد: چه کسی اسبش را روی بدن حسین میتازاند؟