حسین همیشه پیش روی بقیه بود نه پشت سرشان، همیشه پناهگاه دیگران بود و نه در پناهشان؛ همانطور که شایسته امام است.
در کربلا هر کدام از یارانش که میافتادند و هنوز صدایشان در میآمد، حسین را صدا میزدند و دوست داشتند سرشان را بگذارند روی پای کسی که همیشه در همه چیز ازشان جلو بوده.
خودش اما چه کسی را باید صدا میزد وقتی روی زمین افتاده بود: خدایا راضیام به رضایت و تسليمم به قضایت، معبودی جز تو نیست...
و شاید حضرت حق در جواب زمزمه های حسین جواب میداده: وَ اصطَنَعتُکَ لِنفسِی .. یا میگفته بیا... ( اِرجِعِی الَی رَبِّکِ راضِیَهَ مَرضِیَّهَ)
_قصه کربلا_
-ڪٰفِيْل-
…
شمعها لرزون، دل زینب پریشونِ امشب
دشت، بیصدا ولی پر از غم پنهون امشب…
-ڪٰفِيْل-
…
آسمون هم گریه کرد از غمِ این داغِ عظیم
شامِ غم بود و سکوت و دلِ زینب…
-ڪٰفِيْل-
…
خیمهها سوخته و باد، خبر از درد آورد
هر طرف نالهی یک کودکِ بیصبر آورد…
-ڪٰفِيْل-
…
بینِ خاک و عطش و اشک، صدا گم میشد
اسمِ عباس که میاومد، دلم پر از غم میشد…
-ڪٰفِيْل-
…
پابرهنه، دلِ شب، بچهها دنبالِ نور
بینِ خاکستر و ترس، گم شدن از راهِ دور…