-ڪٰفِيْل-
...
ماجرای عاشورا که تمام شد، شب آب آزاد شد. آنها ولی یادشان میافتاد به عباس که رفت برای آب و برنگشت، به علیاکبر که از میدان برگشت و از پدرش آب خواست. به علیاصغر که بدون آن تیر هم کارش تمام بود. به خود امام حسین که تشنه شهید شد.
خیلی ها با لب های خشک و ترک خورده و گلگلوهای عطشان، فقط به کاسه های آب نگاه کردند آن شب.
هروقت زینب(س) به بقیع میرفت
تا قبر مادرش زهرا(س) را زیارت کند؛
عباس(ع) از پشت سر علی(ع) از روبرو
حسن و حسن(ع) از چپ و راست مراقب بودند،
تا کسی جمال نورانی او را نبیند
و به او جسارت نکند...
ولی وای از بازار یهودیها...💔
-ڪٰفِيْل-
…
گفتند پسرت...گفت کدام پسر؟حسینم کو؟
دلش هزار تکه شد، وقتی شنید مولایمان حسین...💔
-ڪٰفِيْل-
...
صدتا فرات فدای یه قطره اشکت...
من و بغل بگیر شبیه مشکت...
برعکس مشک من تا تهش میمونم...
تا به حرم خودم رو میرسونم...
:)