437.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مولای من ، روز ها یکی یکی میگذرن اما هنوز هم وقت دیدار نرسیده ؟
-ڪٰفِيْل-
_
عباس با قدم های بلند به امام حسین (ع) رسید. -با من امری داشتید مولای من ؟
امام حسین (ع) زیر نور رقصان مشعل هایی که در اطراف خیمه ها نور پخش میکرد ، به چهرهی مردانه عباس نگاه کرد . چشمانش نمناک شد . دست راستش را دراز کرد و دست راست عباس را گرفت . پنجهی عباس را محکم در پنجه گرفت و گفت :
عزیز دل برادر، خدا تو را با خوبان و بهشتیان محشور کند . مگر من برادر تو نیستم ؟
عباس لرزید . سر پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت : هستید .
- پس چرا مرا مولا و سید خطاب میکنی ؟ چرا برادر صدایم نمیکنی ؟
عباس تا چند لحظه نتوانست جواب دهد . درونش انقلابی به پا شده و صورتش از شرم و حیا داغ شده بود . امام حسین (ع) دست عباس را بیشتر فشار داد . عباس سر بلند کرد . چشمان او هم خیس و نمناک شده بود . با صدایی لرزان گفت : شما فرزند رسول خدا هستید . شما پسر بانو فاطمه زهرا (س) هستید . چگونه شما را مولا و سید خطاب نکنم ؟
امام حسین (ع) عباس را در آغوش گرفت . با دو دست عباس را به سینهی خود فشار داد و نزدیک گوش عباس گفت : مگر یادت رفته پدرمان امیرالمومنین همیشه میفرمود : « حسن و حسین پسران رسولالله هستند و عباس پسر من ؟» مگر مادر تو امالبنین مادر من نیست ؟ پس مادر من هم مادر توست . ما برادریم . مرا برادر صدا کن.
عباس به هق هق افتاد . پیشانی بر شانهی امام حسین (ع) گذاشت و گفت : هروقت توانستم جانم را فدای شما کنم ، به خودم جرأت میدهم که شما را برادر خطاب کنم ، فقط هنگام شهادت .
-برادر من تویی-
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود..
یک بنده خدا تعریف میکرد
از دوازده سالگی درگیر بیماری سختی بودم
وقتی درد به سراغم میآمد دیگر نفس کشیدن هم برام سخت میشد و راهی بیمارستان میشدم اما هیچ دارویی نمیتونست اون درد رو آروم کنه
فقط ذکر یا ابالفضل علیه السلام آرومم میکرد ❤️🩹
دکترا هم دیگه کاری از دستشون برنمیآمد فقط چند تا داروی آرام بخش و خواب آور میدادن که کمتر بی تابی کنم
یکی از دکترا گفت جراحی کنیم شاید بهتر شد اما عمل عواقب سختی داشت
یکی از دکترا که خیلی اسم رسم دار بود وقتی دید کاری از دستش بر نمیآید گفت خوب شدید و دیگه نیازی نیست به دکتر مراجعه کنید😃❤️🩹
بعد از چند روز دوباره دردم شروع شد رفتم بیمارستان بعد از آزمایش فهمیدن اون دکتر بخاطر اینکه اسمش خراب نشه به ما دروغ گفته بود😅 و بیماری من بیشتر از قبل پیشرفت کرده بود 💔
شش سال همینطور گذشت دیگه نه توانی برام مونده بود نه روحیهای 😞
دیگهاز همه چیز خسته بودم و هر لحظه آرزوی مرگ داشتم تا از درد خلاص بشم
۱۸سالگیبرایهمه
آغاز جوانی است اما من با موهای سفید و خستهتر از همیشه جوانی رو شروع کردم 💔
تا اینکه یک شب خواب دیدم دارم آماده میشوم برای اتاق عمل پرستاری خوش برخورد هم کنارم بود
در باز شد جوانی نورانی به سمت من آمد فقط نگاهم کرد و رفت از پرستار پرسیدم پس چرا دکتر رفت
پرستار گفت او حضرت عباس علیه السلام است 😭❤️🩹
او همینطور بیماران را شفا میدهد❤️🩹
از خواب بیدار شدم
رفتم دکتر دوباره آزمایش دادم جوابش که آمد دکتر متعجب شد گفت هیچ اثری از بیماری نیست
و اون درد برای همیشه تموم شد دکتر من
❤️🩹حضرت عباس علیه السلام بود 🖤❤️🩹