eitaa logo
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
498 دنبال‌کننده
18 عکس
7 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی:) ولی وقتی نگاهت را دیدم، همه چیز تغییر کرد. 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
خب راست میگه وقتی انقدر حمایتتون کمه انتظار پارت هم دارین ؟! مثلا اد نظر دهی هستیناا فقط میخواین بخونین و برین مگه مهستا دوستتون نیست؟حمایتش براتون اصلا مهم نیست؟ فقط وقتی شرایط پارت رو میگه آمار تا ی جایی برسه ی سر عضو میان تا پارت بعدی همه لفت میدن به چه درد میخوره اینجوری اگه تا شب همینجوری پیش بره مهستا چنلو پاک میکنه اگه میخوای پاک نشه تا شب یا وقتی که خودش میزاره آمار باید ۵۱۶ تا بشه وگرنه خبری از پارت یا چنل نیست نمیشه که همه تلاش ها یک طرفه باشه این کار هم که میگم بکنید ممنون میشم اگه انجام بدید معرفت خودتون و درک و فهمتونو میرسانید یکم خودتونو بزارید جاش فکر کنید پارت میدی بیرون شرایط برای پارت بعد میرسه دوباره پارت میدی تا پارت میاد چند دقیقه بعد همه لفت میدن اگه عضو میارید لطفا عضو فعال باشه یا مطمئن باشید لفت ندن ی روزی جبران میشه براتون 🤍
باورم نمیشه حامیم باهام ۴ ساعت فاصله داره و من الان پیشش نیستم😭😭😭
490 بشیم چنل پاک میکنم!
مهستا نکن رمانت چی؟ ممبرایی که موندن چی؟ همسایه هات که عاشق رمانت هستن چی؟ فصل سوم چی؟ حامیم چی؟ هواداری از حامیم چی؟
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵نفور
مهستا نکن رمانت چی؟ ممبرایی که موندن چی؟ همسایه هات که عاشق رمانت هستن چی؟ فصل سوم چی؟ حامیم چی؟
مهستاا اینا برات واقعا مهم نیست؟؟!! اگر میخوای پاک کنی پاک کن این نشانه ی بی اهمیتی به ما هستش ما هم کلی حمایتت میکنیم ولی تو؟
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:9 ویو گندم: توی اتاقم بودم. پنجره رو باز کردم هوایِ بیرون بویِ آزادی می‌داد. اما اجازه نداشتم پام رو از در این عمارت بیرون بذارم. امنیت تو این چیزی بود که پدرام همیشه تکرار می‌کرد. نگاهم به آینه افتاد. چهره‌ی توی آینه برام غریبه بود. گندمی که توی آینه بودانگار هزارتا قصه پشت چشم‌هایِ خسته‌اش داشت که خودش هم یادش نمی‌اومد. در با صدایِ آرومی باز شد. پدرام بود همیشه با ابهت وارد می‌شد، جوری که ناخودآگاه ستون فقراتم صاف می‌شد. پدرام: بازم داری به بیرون نگاه می‌کنی؟ گندم، مگه نگفتم اون آدم برات خطرناکه؟ سرم رو چرخوندم سمتش صدام آروم بود: کدوم آدم؟ حتی اسمش رو هم یادم نیست ولی حس می‌کنم دارم دیوونه میشم. چرا هیچی یادم نمیاد؟ پدرام اومد نزدیک، دستش رو گذاشت روی شونه‌ام. گرمایِ دستش برام حسِ خوبی نداشت: یادت نمیاد اون مغزت محافظتت کرده. اون مرد زندگیِ تو رو نابود کرد. اگه الان اینجایی اگه اینجوری تنهایی، همه‌اش به خاطر اون و رفیق‌هایِ خلافکارشه. فقط به من اعتماد کن. من تنها کسی‌ام که می‌خوام تو سالم بمونی سرم رو انداختم پایین. یعنی راست می‌گفت؟ یعنی اون غریبه‌ای که گاهی توی خواب‌هام حسش می‌کنم همون کسی بود که زندگی‌ام رو به آتیش کشید؟ ویو آریا (در سفر کاری): توی لابی نشسته بودم با عصبانیت به گوشیم خیره شده بودم. اشکان احمدی پیام داده بود که جلسه امروز با حامی، خیلی دیدنی بود. هوفف،از اینجا هم دستم به حامی نمی‌رسید. آریا (خطاب به خودش): لعنت بهت حامی اگه اونجا بودم نمی‌ذاشتم کار به اینجاها بکشه گوشیم زنگ خورد آریانا بود. با اینکه این رابطه یه بازی نمایشی برای خلاص شدن از فشارهای منصور بود، اما حس می‌کردم آریانا داره زیادی جدی‌اش می‌گیره. آریا: بله؟ آریانا: آریا، منصور فهمیده که داری با من میای سفر. میگه اگه تا هفته دیگه خبر ازدواج رسمیمون رو نشنوه میاد سراغ اون چیزی که برات عزیزه. نفسم بند اومد چیزی که برام عزیزه... منظورش حامی بود یا دفتر؟ یا نکنه فهمیده گندم زنده‌ست؟ آریا: آریانا، هیچ‌کس نباید بفهمه من کجام. فعلا فقط بازی رو ادامه بده، من تا دو روز دیگه برمی‌گردم. گوشی رو قطع کردم. حامی تویِ تهران درگیر افسردگی و پناه بود گندم تویِ حبس خانگی پدرام و من اینجا توی تله‌ی منصور. اخ که کاش میدونستم به حامی بگم گندم زندست.. حس می‌کردم داریم همگی توی یه بازی شطرنج که آخرش رو نمی‌دونیم، مهره‌سازی می‌شیم. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71