مهستا نکن
رمانت چی؟
ممبرایی که موندن چی؟
همسایه هات که عاشق رمانت هستن چی؟
فصل سوم چی؟
حامیم چی؟
هواداری از حامیم چی؟
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
مهستا نکن رمانت چی؟ ممبرایی که موندن چی؟ همسایه هات که عاشق رمانت هستن چی؟ فصل سوم چی؟ حامیم چی؟
مهستاا اینا برات واقعا مهم نیست؟؟!!
اگر میخوای پاک کنی پاک کن این نشانه ی بی اهمیتی به ما هستش ما هم کلی حمایتت میکنیم ولی تو؟
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
مهستاا اینا برات واقعا مهم نیست؟؟!! اگر میخوای پاک کنی پاک کن این نشانه ی بی اهمیتی به ما هستش ما ه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:9
ویو گندم:
توی اتاقم بودم.
پنجره رو باز کردم هوایِ بیرون بویِ آزادی میداد.
اما اجازه نداشتم پام رو از در این عمارت بیرون بذارم.
امنیت تو این چیزی بود که پدرام همیشه تکرار میکرد.
نگاهم به آینه افتاد.
چهرهی توی آینه برام غریبه بود.
گندمی که توی آینه بودانگار هزارتا قصه پشت چشمهایِ خستهاش داشت که خودش هم یادش نمیاومد.
در با صدایِ آرومی باز شد.
پدرام بود همیشه با ابهت وارد میشد،
جوری که ناخودآگاه ستون فقراتم صاف میشد.
پدرام: بازم داری به بیرون نگاه میکنی؟
گندم، مگه نگفتم اون آدم برات خطرناکه؟
سرم رو چرخوندم سمتش صدام آروم بود:
کدوم آدم؟ حتی اسمش رو هم یادم نیست
ولی حس میکنم دارم دیوونه میشم.
چرا هیچی یادم نمیاد؟
پدرام اومد نزدیک، دستش رو گذاشت روی شونهام.
گرمایِ دستش برام حسِ خوبی نداشت:
یادت نمیاد اون مغزت محافظتت کرده.
اون مرد زندگیِ تو رو نابود کرد.
اگه الان اینجایی اگه اینجوری تنهایی،
همهاش به خاطر اون و رفیقهایِ خلافکارشه.
فقط به من اعتماد کن.
من تنها کسیام که میخوام تو سالم بمونی
سرم رو انداختم پایین.
یعنی راست میگفت؟
یعنی اون غریبهای که گاهی توی خوابهام حسش میکنم
همون کسی بود که زندگیام رو به آتیش کشید؟
ویو آریا (در سفر کاری):
توی لابی نشسته بودم با عصبانیت به گوشیم خیره شده بودم.
اشکان احمدی پیام داده بود که
جلسه امروز با حامی، خیلی دیدنی بود.
هوفف،از اینجا هم دستم به حامی نمیرسید.
آریا (خطاب به خودش):
لعنت بهت حامی اگه اونجا بودم نمیذاشتم کار به اینجاها بکشه
گوشیم زنگ خورد آریانا بود.
با اینکه این رابطه یه بازی نمایشی برای خلاص شدن از فشارهای منصور بود،
اما حس میکردم آریانا داره زیادی جدیاش میگیره.
آریا: بله؟
آریانا: آریا، منصور فهمیده که داری با من میای سفر.
میگه اگه تا هفته دیگه خبر ازدواج رسمیمون رو نشنوه میاد سراغ اون چیزی که برات عزیزه.
نفسم بند اومد چیزی که برام عزیزه...
منظورش حامی بود یا دفتر؟
یا نکنه فهمیده گندم زندهست؟
آریا: آریانا، هیچکس نباید بفهمه من کجام.
فعلا فقط بازی رو ادامه بده، من تا دو روز دیگه برمیگردم.
گوشی رو قطع کردم.
حامی تویِ تهران درگیر افسردگی و پناه بود
گندم تویِ حبس خانگی پدرام و من اینجا توی تلهی منصور.
اخ که کاش میدونستم به حامی بگم گندم زندست..
حس میکردم داریم همگی توی یه بازی شطرنج که آخرش رو نمیدونیم، مهرهسازی میشیم.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:9 ویو گندم: توی اتاقم بودم. پنجره رو باز کردم هوایِ
پارت نهم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
یک عدد یزید به اسم مهستا اینجا میبینم که اگه گندم و به حامی نرسونه و آخر رمان بد تموم شه باید اشهد خودشو بخونه☺️
سخنگو نفس🦦✌️🏻✨