𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
ویو آریا (در دبی):
توی تراس هتل ایستاده بودم و به چراغهای شهر نگاه میکردم.
دود سیگارم توی هوا محو میشد
اما فکرِ حامی از ذهنم بیرون نمیرفت.
برادر بزرگم تنها کسی که بعد از مرگ پدر و مادرمون برام باقی مونده بود.
اون منو بزرگ کرد.
نگاهش کردم که چطور توی اون اتاق تاریک داره خودش رو دفن میکنه.
سرطان کلمهای که مثل خنجر توی قلبم فرو میرفت.
گوشیم رو برداشتم و شمارهاش رو گرفتم.
چند تا بوق خورد و بالاخره جواب داد.
صدایِ گرفته و سردش توی گوشم پیچید:
حامی: بله؟
آریا: حامی وضعیت چطوره؟
پناه اون دختره، داره اذیتت میکنه؟
حامی پوزخندی زد که حتی از پشتِ تلفن هم صدایِ شکستنش رو شنیدم:
حامی: ولم کن آریا من به یه پرستار یا منشی فضول نیاز ندارم.
تو کار خودت رو بکن، نگران من نباش
آریا:چطور نگران نباشم؟ دارم اینجا میجنگم که منصور و اون دار و دستهاش نزدیک تو و دفتر نشن.
اگه بفهمم پناه داره بازی درمیاره.
حامی حرفم رو قطع کرد:
آریا، اگه میخوای کمک کنی فقط سریعتر برگرد و این بازیهای مسخرهی دبی رو تموم کن من حالم خوبه
گوشی رو قطع کرد.
گوشی پرت کردم روی میز.
میدونستم دروغ میگه.
میدونستم حالش خوب نیست، نه جسمی و نه روحی.
اون داشت توی آتیش عشقی میسوخت که فکر میکرد از دست رفته
در حالی که کاش میتونستم بهش بگم گندم زنده است
اما نه، پدرام لعنتی میکشتش اگه میفهمید حامی خبر داره.
سرم رو بین دستهام گرفتم.
من بین دو تا آتیش گیر کرده بودم
محافظت از حامی بیمار و مخفی نگه داشتن راز گندم.
ویو پناه:
توی دفتر حامی بودم.
داشتم پروندهها رو مرتب میکردم که چشمم به یه قاب عکس قدیمی افتاد.
عکس حامی و آریا بود وقتی خیلی جوونتر بودن، تویِ یه کافه.
حامی اونجا لبخند زده بود یه لبخندِ واقعی.
دستم رو کشیدم روی صورت حامی توی عکس.
پناه (زیر لب):
تو اون حامی واقعی هستی نه این آدم سرد و خشن.
باید راهی پیدا کنم که این نقاب رو از صورتت بردارم حامی.
حتی اگه مجبور بشم تمام این دفتر رو به آتیش بکشم
یهو در باز شد.
حامی بدونِ اینکه در بزنه وارد شد.
نگاهِ سردش مستقیم روی دست من و قاب عکس قفل شد.
حامی: به چی دست میزنی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 ویو آریا (در دبی): توی تراس هتل ایستاده بودم و به چ
پارت دهم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم
ولییی مننن نمممیزاااازممممممم مهستاااا مهربونن شهههههه،یزید باززززیییی. 😎❤️🔥
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
ویو حامی:
قلبم تیر کشید وقتی دیدم پناه اون عکس رو توی دستش گرفته
انگار داشتم لایههای محافظتیام رو میدیدم که دارن جلوی چشمام باز میشن.
اون عکس متعلق به روزهایی بود که سرطان فقط یه کلمه توی کتابهایِ پزشکی بود
نه یه مهمان ناخونده توی ریههام.
صدام رو سعی کردم تا جایِ ممکن سرد و برنده نگه دارم.
حامی: به چی دست میزنی؟ مگه بهت نگفتم حق نداری به وسایل شخصی من دست بزنی؟
پناه آروم عکس رو گذاشت روی میز.
اون مثلِ بقیه نبود نمیترسید.
برخلافِ بقیه که از اخمهام فرار میکردن اون مستقیم تویِ چشمهام نگاه میکرد.
پناه: داشتم تمیزش میکردم گرد و خاک گرفته بود.
انگار خیلی وقته که کسی به این خاطرات نگاه نکرده
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
رفتم سمتش، جوری که مجبور شد یک قدم عقب بره.
حامی: خاطرات به هیچکس ربطی نداره.
برو بیرون همین الان
پناه: میتونی منو بیرون کنی، میتونی داد بزنی، حتی میتونی اخراجم کنی.
ولی نمیتونی این حقیقت رو عوض کنی که تو داری تنهایی توی این دفتر میپوسی.
من دیدم چطور به اون عکس نگاه میکردی؛
نه با خشم، بلکه با حسرت
دستم رو مشت کردم.
حس کردم دارم به سرفه میافتم.
باید زودتر میرفت.
نمیخواستم سرفههایِ خونیام رو ببینه.
حامی (با صدای لرزان از عصبانیت)
پناه برو بیرون.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝗦͢𝗮᪾𝘆𝗲 𝗘𝘀᪾𝗵᳞𝗴𝗵
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 ویو حامی: قلبم تیر کشید وقتی دیدم پناه اون عکس رو ت
پارت یازدهم فصل دوم رمان<سایه عشق>تقدیم نگاهتون شد:)
حرفی،نـظری ،انـتقادی ،شنوام♥️.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_chektxo&btn=جونم