eitaa logo
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐
511 دنبال‌کننده
32 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تو در دنیای من کاملا یک هدفی ولی وقتی نگاهت را دیدم همچیز تغییر کرد.. رمان سایه و‌ عشق فصل اول و‌ دوم پایان💙 رمان عشق پنهان در حال پارت گذاری💙 𝗠𝗶: @Haamimo 📝𝟭𝟯𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع‌قوانین‌ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاام سلاام🤏🏻
مگه اون قانون. از فردا نیست؟
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 آرمان با اون لبخندِ مضحک و نگاه رو مخش خم شد جلوتر و گفت سلام خوشگلهه. دلارا توی دلش پوزخندی زد با خودش گفت این حرفا دیگه برام عادت شده بود.. پس اصلا به روی خودش نیاورد و اهمیتی نداد. آرمان بی‌خیال نمی‌شد؛ یکی از لیوان‌های دستش رو آورد جلو و به سمت دلارا تعارف کرد: نظرته بیشتر باهم آشنا بشیم، یا مثلا مال من بشی؟ دلارا با حرص چشم‌هاش رو چرخوند و گفت: اه، برو اونورتر! آرمان ریزه ریزه خندید و با پررویی جلوتر اومد: اوووه، ناز نکن دیگه... ولی قبل از اینکه بتونه حرف دیگه‌ای بزنه، یهو سایه‌ی سنگینی پشت سر دلارا افتاد. یکی دستش رو محکم گذاشت رو شونه‌اش. دلارا سرش رو چرخوند و با دیدن قیافه‌ی عصبانی و یخ‌زده‌ی حامی، برای یک لحظه نفسش حبس شد. آرمان که تازه متوجه حضور یکی پشت سر دلارا شده بود، با لحن لوس و مسخره‌ای گفت: وایی داداش حامی، دلتنگت بودییماااا... اما زمان خوبی نیومدی، داشتم داف جور می‌کردم حامی با اون چشمای تاریک و نگاهِ برنده‌اش خیره شد به آرمان و با صدایی که توی عمارت پیچید، گفت: اون داف صاحب داره. و بعد کمی سرش رو کج کرد و اضافه کرد: بعدشم... دلارا نوشیدنی نمی‌خوره. آرمان که انگار اصلا نمی‌فهمید با چه کسی طرفه، پوزخندی زد و گفت: مثلاَ صاحبش کیه؟ حامی بی‌رحمانه نگاهش کرد: جای سوال داره؟ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
همسایه لینک گپ برام بفرست