فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❤️اگر روز را با
"بسم اللہ"
و مهربانی و گذشت …
❤️آغازڪنی
و بگذرانی قطعأ برندهای!
رضایت خدا
❤️یعنی همہ چیز
-------------------
•| #دلدادگی |•
•••
کیف داره نفس بکشی
و ترازوی ثوابت سنگین و سنگین تر شه !
خدا دیگه با چه زبونی
بگهمارو دوست داره؟:)
•••
( در #ماهمبارکرمضان 🌖
حتی نفس کشیدنم ثواب داره🌿)
🌿✾ • • • • •
╔═════════🌸🕊══╗
•●❥ @be_sharteasheghi
╚══🌸🕊═════════╝
#رمان_آنلاین
#مثل_پیچک
#پارت_136
عید آن سال به یادماندنی شد!
وقتی رنگ نگاه من و دکتر فرق کرده بود و من هر لحظه فکر میکردم قرار است حرفهایی بشنوم که ضربان قلبم را دو چندان کند، مسلما هم مشتاق بودم و هم نگران.
اما این حرفها تا روز سیزدهم فروردین زده نشد. درست روزی که آقا آصف وعمه افروز برای سیزده بدر به روستا آمدند. خانم جان بساط سیزده بدر را جمع کرده بود و مش کاظم قرار بود وسایل را سوار قاطرش کند تا کمی از روستا دور شویم.
دکتر حال و روز بهتری داشت. و همین امیدوارم کرده بود.
از وقتی از بیمارستان مرخص شده بود، روز به روز حالش بهتر شد و الحمد لله ماسک اکسیژن را کلا کنار گذاشت.
اما با اینحال یا جرات گفتن حرفش را نداشت و یا منتظر وقت بهتری بود.
به همین خاطر سعی میکردم زیاد دور و بر او نباشم. معمولا بهانه ای برای فرار جور میکردم و از او فاصله میگرفتم.
اما بعد از ناهار سیزده بدر، دکتر بی مقدمه رو به آقا آصف گفت:
_میشه تنها با شما صحبت کنم؟
و همان جمله ی ساده هزار اگر و اما به سرم انداخت. آندو همراه هم سربالایی تپه ای را گرفتند و رفتند. و عمه با ذوق به من نگریست و آهسته پرسيد :
_خبری شده؟
_نه عمه جان... هنوز خبری نشده.
اما خانم جان که گوشهایش از همیشه تیز تر شده بود، به جای من گفت:
_شده افروز جان... دکتر میخواد بیاد خواستگاری مستانه.
عمه چنان جیغی زد از خوشحالی که من مقابل نگاه متعجب مش کاظم خجالت زده شدم.
خانم جان باز چشم غره ای رفت. البته این دفعه سمت عمه.
_چتونه شماها!... هنوز نه بله گفتیم، نه اون اومده خواستگاری!
وانگار همان جیغ باعث شد بی بی هم پی به ماجرا ببرد. بیچاره فقط گلنار بود که مامور جمع کردن سفره شد و من اسیر حرفهای عمه و خانم جان و بی بی شدم. .
_مستانه جان دکتر مرد زندگیه... ردش نکنی یه وقت.
بی بی این را گفت و عمه با همان دیدار اول، داشت از محسنات دکتر میگفت.
من فقط سکوت کرده بودم که گلنار هم به جمعمان افزوده شد. و با آمدن او بی بی، بی مقدمه گفت:
_گلنار منم یه خواستگار خوب داره.
و اینبار من با شوق سکوتم را شکستم :
_واقعا؟... آقا پیمانه!
گلنار سری به علامت نفی تکان داد و من وا رفتم و لبخندم روی لبم ماسید:
_نه!!
توجه توجه
❌❌❌❌❌
نویسنده ی رمان #مثل_پیچک
راضی نیستن که رمان با هر اسمی یا نامی حتی با ذکر منبع، کپی شود.
⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️
این کار شرعا و قانونا و اخلاقا
حرام حرام حرام است
#بیوگࢪافے
🖇🎈'
فـٰقطزِدرسِالفـٰباحسـِینرابلـٰدمـ؛
هزارشـٰکرکہسـٰطحسـٰوادمایـٰناست
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
#حرفقشنگ🌸🍃
حاج آقا
چیکار کنم سمت گناه نرم؟
اول باید ببینے
عامل گناه چیہ؟ زمینہاش رو
از بین ببری !
اما بهترین راه حل اینہ کہ خودت رو
بہ کار خدا مشغول کنے ...
آدم بیکار
بیشتر تو معرض گناهہ !!
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
میدونـۍبدترینجـٰاۍزندگۍڪجاست ؟!
اونجاڪھبـھخاطریـھفیـلمنمـٰازتوسریع میخونۍیـٰااصـلانمیخونۍ !
تـٰابـھاونفیـلمبرسۍ!!😐''
#تبـاھ
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
#رمان_آنلاین
#مثل_پیچک
#پارت_137
نگاهم به لبان بی بی بود.
_ پسر کدخدای دِه بالا.... ماشالله کلی گله گوسفند دارند... باباش دو تا خونه داره یکی پایین دِه، یکی بالای دِه... پسرش هم کاریه... آدمیا خوبین .
نگاهم چرخید سمت گلنار. از آن نگاه مغمومش پیدا بود که راضی نیست.
اما بی بی خیلی از خواستگارش تعریف میکرد. آنقدر که به یُمن تعاریف بی بی، مسئله ی من و دکتر، فراموش شد.
آقا آصف و دکتر هم برگشتند. و ورودشان باز برای من چیزی جز، افزایش ضربان تپش های قلب بی قرارم، نداشت!
سیزده بدر سال 71، در طبیعت بکر روستا، کنار عمه و آقا آصف و خانم جان و با حضور دکتر و بی بی و گلنار و پدرش، خوش گذشت.
شب وقتی، در اتاق ته حیاط، با آقا آصف و عمه و خانم جان، تنها شدم، خانم جان بی معطلی گفت:
_خب آصف بگو ببینم دکتر چی بهت گفت؟
_چیز خاصی نگفت...
صدای متعجب عمه و خانم جان بلند شد: _چیز خاصی نگفت!
باز خانم جان ادامه داد:
_دو تا تپه رو باهم فتح کردید و الان میگی چیز خاصی نگفت؟!
آقا آصف با لبخند کمرنگی جواب داد:
_فردا باید صبح برگردیم... بهتره زودتر بخوابیم.
_چرا با این عجله!؟... خب دو سه روزی روستا بمونیم.
عمه اینرا گفت و آقا آصف با لبخندی که حالا زودتر از کلامش او را لو داده بود، گفت:
_آخه دکتر فردا میخواد بیاد خواستگاری.
حس کردم یک لحظه، شعله ی سوزانی شدم از شدت گرما.
و صدای جیغ عمه مرا آب کرد از خجالت.
_الهی عزیزم... مبارکه.
و چقدر طولانی شد آنشب!
از هر یلدایی یلداتر بود انگار.
تا صبح نخوابیدم. فکر و خیال آینده بدجوری سرم را مشغول کرد.
و بالاخره آن شب یلدایی به صبح رسید. آقا آصف بیشتر از همه عجله ی رفتن داشت. و گس صرف صبحانه، همه با ماشین آقا آصف به خانه ی خانم جان رفتیم.
سر راه خانم جان میوه و شیرینی خرید. اما تا پا در خانه گذاشتیم روال کار عوض شد.
_زود باشید... افروز اون قالیچه ی جلوی در رو بشور... آصف جان ایوان رو یه جارو بزن... دیگه ببخشید دست تنها بودم کارام مونده... مستانه تو هم، یه غذایی بار بذار.
عمه متعجب گفت:
_چی میگی مادر من!... الان وقت قالی شستن نیست!
آقا آصف هم تایید کرد:
_وقت قالی شستن نیست ولی ایوان رو جارو میزنیم اما مهمان ها رو که نمیشه تو ایوان دعوت کرد باید بریم توی خونه.
خانم جان که انگار تازه یه کمی فکر کرده بود، فوری گفت :
_پس افروز شیرینی و میوه رو بشور.
عمه خندید :
سمیوه رو چشم ولی شیرینی رو بشورم خراب میشه ها!
ساینقدر از من ایراد نگیرید... دست بجونبونید کلی کار داریم.
توجه توجه
❌❌❌❌❌
نویسنده ی رمان #مثل_پیچک
راضی نیستن که رمان با هر اسمی یا نامی حتی با ذکر منبع، کپی شود.
⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️
این کار شرعا و قانونا و اخلاقا
حرام حرام حرام است
••
✦.ای بینشانِمَحض،
✧.✦.نشانازکهجویمَت؟
:'( اینصاحبنا ؟!🌱
#اللهمعجلالولیکالفرج♥️
#پروفایلمهدوی
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام😊✋
صبح زیباتون بخیر ☕ 🌸 😊
عمــــرتون بـلنـد🌸
ایـمانـتون راســخ🌸
لبتون خندون😊
الله نگهدار تون 💖
علی یارتون 💖
همراهتون دعای خیـروالدین👵👴
روزگارتون پـرمـهر💕
دلتـون خوش و نـورانی به نور خدا💖✨💖
═══♥️ ♥️═══
•| #دلدادگی |•
•••
کیف داره نفس بکشی
و ترازوی ثوابت سنگین و سنگین تر شه !
خدا دیگه با چه زبونی
بگهمارو دوست داره؟:)
•••
( در #ماهمبارکرمضان 🌖
حتی نفس کشیدنم ثواب داره🌿)
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
°•{ ایـݩ ࢪۅزآ دَمِ غُࢪۅب…}•°
#استوࢪے
#ماهمضان
#اربابمحسین
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•