#رمان_چیاکو👌
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#فصل_اول_باران
#مرضیه_یگانه
#پارت_1
بهنام برادر دوقلوی من بود. اما ما دوقلوهای ناهمسان بودیم. از ویژگی های این دوقلوها این است که هیچ شباهتی به هم ندارند!
و این عجیب ترین خلقت خداست.
نگاهم وقتی روی صورت برادرم خیره میماند، تمام غم هایم فراموشم می شد.
چه سختی هایی که باهم تحمل نکرده بودیم.... و چه روزهایی که نگذرانده بودیم!
آهی کشیدم و دستانم را دور فنجان قهوه ای که روی میز بود، حلقه کردم.
بالاخره او سکوت را شکست.
_می خواستی منو ببینی.... نگفتی چرا.
_رامش خوبه؟
نگاهش طوری توی صورتم ماند که انگار همان لحظه فهمید چه قصدی دارم.
_باران!.... تو که منو اینجا نکشوندی که حال رامش رو از من بپرسی؟
خنده ام را با دستم پوشاندم. دروغ گفتن به هر کسی غیر از او راحت بود. او من دیگر من بود!
او حتی از نگاهم حرفم را میفهمید. سکوت کردم که گفت:
_وقتی اینطوری سرتو میندازی پایین، شک ندارم که یه نقشه ای تو سرته.
_خب آره... یه نقشه ای تو سرمه....
اخم ظریفی کرد.
_خب نقشه ات رو بگو و اون نگاه روشنت رو اون جوری به من ندوز....
با خنده ای سعی کردم اول کمی باب شوخی را باز کنم.
_تو حسودیت میشه که ما دو قلوییم ولی تو چشمات مثل من روشن نیست.
با آن نگاه جدی اش که به من زل زده بود، داشت به من میگفت؛ برو سر اصل مطلب.
_خیلی خب.... انگار امروز حال شوخی نداری.... خب حقم داری.... سرت شلوغه... بالاخره باید برگردی شرکت.... ظهر ناهار میری پیش همسرت... ولی من چی....
_باران!.... حرفت رو بزن.
_من می خوام حقمو بگیرم.
رنگ نگاهش عوض شد.
_یعنی چی حقم؟!
_حقم.... حق من و تو و پدر.... حق مادری که نتونست راحت زندگی کنه.... حق خانواده مون...
لحظه ای ترس را در چشمانش دیدم. و ادامه دادم:
_آدرس این پسره رادمهر رو بهم بده.
اخم محکمی تحویلم داد و نیم تنه اش را سمت من جلو کشید.
_باران داری اعصابم رو بهم میریزی ها... به رادمهر چکار داری؟!
پوزخندی زدم.
_نترس نمی خوام حقیقت رو بهش بگم. تا واسه تو بد بشه... تو هم اولش به قصد انتقام رفتی سر وقت رامش اما نمیدونم چی شد که عاشق شدی!
فشار دندان هایش را روی هم می دیدم که ادامه دادم.
_ولی من بهت قول میدم مثل تو رام نمیشم... من حقمون رو می گیرم.
عصبی صدایش را بلند کرد.
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
بجز غوغایِ عشقِ #مهدی
درونِ دل نمییابد❤️
#اللهمعجللولیکالفرجــ
🕌🚩 🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
••
کاردنیا بیخ پیداکرده أَمیری
حسین«؏»
همهبھ یکنگاهِخاصهیتونیازمندیم:)
#پروفایل🌸
🕌🚩 🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
•﷽•
چشمم به ماه بود که دلواپست شدم🌙
برگرد اي خلاصه ي امن يجيب ها!
#صدای_سیلی_مادرمی_آیدمولا(:
#بحق_فاطمه_العجل🤲
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌹🌴🌹
🌴🌹
🌹
💐 گفتهاند:
اگر محبت امام زمان علیهالسلام در دلی بیاید، خاصیتش آن است که
آنچه در دل، غیر محبت بوده را کمکم بیرون کند
و خود محبت سیر استکمالی پدید آورد
و آنقدر ارزشمند و گرانقیمت شود که درنهایت سیر محب، انگار کدورت و غمی نبوده، مگر آنکه رسوبات گذشته گاهگاهی سبب خطور گردد.
محبت امام زمان
🕌🚩 🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_2
_بس کن....تو تب داری انگار... حالت بده واقعا.... فکر کردی می تونی وارد زندگی رادمهر بشی؟!... رادمهر زن داره.... رادمهر بچه داره.... اما وقتی من مثل تو قصدم انتقام بود، رامش ازدواج نکرده بود.
خندیدم.
_آهان.... تو با اون قسمت ازدواجش مشکل داری... خب مشکلی نیست.... من پرستار بچه اش میشم.... نمی خوام که باهاش ازدواج کنم.
با حرص نگاهم کرد و چنگی به موهایش زد.
_داری کاری میکنی که یکی بخوابونم زیر گوشتا....
_فکر کنم حرمت همون ده دقیقه ای که من زودتر به دنیا اومدم رو نگه میداری و دست روی خواهرت بلند نمی کنی.
با حرص بیشتری گفت :
_خب چه مرگته آخه؟.... اگه پول میخوای من بهت پول میدم....
_من حقمون رو میخوام بهنام.... حقی که پدر بخاطرش از دنیا رفت.... حقی که مادرم بخاطرش تو بدبختی زندگی کرد... حقی که تو بخاطرش رفتی سراغ انتقام و عاشق شدی!
پوزخندی از این جمله ی آخر من به لب آورد.
_آره... عاشقش شدم.... چون حق ما ربطی به رادمهر و رامش نداره.... ما حقمون رو باید از عمو پس میگرفتیم نه از رادمهر و رامش.....
سری تکان دادم و با لبخند و آرامش نگاهش کردم.
_آفرین برادر من.... بعد تو هم رفتی انتقام زجرای مادر و پدرمون رو بگیری و یه وقت به خودت اومدی که اِی دل غافل، یک دل که نه، صد دل عاشق رامش شدی!
چشمانش را با عصبانیت بست.
_بس کن... این قضیه مال چندین سال پیشه....
_آره... مال چند سال پیشه... مال همون سالایی که من از شدت نفرت از عمو و کاراش داشتم خون جگر می خوردم و تو با عشقت داشتی خوش می گذروندی!
از جا برخاستم که سریع مچ دستم را گرفت.
_بشین باران....
_چرا؟!.. مگه حرفی هم واسه زدن مونده؟!
با لحن تندی امر کرد.
_بهت میگم بشین.....
ناچار باز چادرم را جمع کردم و نشستم.
_اگه مشکل مالی داری به خودم بگو.... به جان تو.... که برام عزیزترینی، هر جوری شده مشکلت رو رفع می کنم.
_مشکل من.... با پول رفع نمی شه.... سختی هایی که کنار مادر کشیدم و دیدم، تنها با انتقام حل میشه.
ناگهان کف دستش را محکم روی میز زد.
_لعنتی چطور میخوای آخه انتقام بگیری؟
_تو نگران چی هستی واقعا؟!... تو که همون موقع که خواستی وارد خونه ی عمو بشی رفتی فامیلی ات رو عوض کردی..... تو که همین الانشم اگه به همه بگی من خواهرتم، هیچ کی باور نمی کنه... نه شبیه هم هستیم و نه فامیلی مون شباهت داره!
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿.............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷درود بر شما امروزتون مبارک باد🌷
🌸سعی نڪن تو زندگی
🌺بهترین قطار رو سوار شی
🌸سعی ڪن بهترین ایستگاه پیاده شی
🌺در دنیا فقط یڪ نفر وجود دارد
🌸ڪه باید از او بهتر باشید
🌺و آن ڪسی نیست جز گذشته خودتان...
🌸امیدوارم قطار زندگیتون
🌺همیشه از روی ریل های
🌸خوشبختی و شادی عبور کنه
🌺و لبخندتون همیشه پایدار باشه
🌸الهی روزتون سرشار از انرژی مثبت
🌺و تنتون سالم و دلتون غرق امید باشه
صبحتون بخیر💙
•﷽•
چشمم به ماه بود که دلواپست شدم🌙
برگرد اي خلاصه ي امن يجيب ها!
#صدای_سیلی_مادرمی_آیدمولا(:
#بحق_فاطمه_العجل🤲
🕌🚩 🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
❓شهید محسن فخریزاده که بود؟
🔸شهید محسن فخری زاده رئیس سازمان پژوهش و نوآوری های دفاعی کشور (سپند) یکی از پنج شخصیت ایرانی بود که نامش در فهرست ۵۰۰ نفرهٔ قدرتمندترین افراد جهان که از سوی نشریه آمریکایی فارن پالیسی منتشر میشود، ذکر شده بود.
🔸او دانشمند ارشد وزارت دفاع و لجستیک ایران بود که در زمینه تکنولوژی های روز دنیا اعم از سلاح های لیرزی ، برد و سوخت موشک ، دانش هسته ای بگیرید تا اقدام برای ساخت واکسن کرونا...
🔸ساخت کیت های تشخیص ویروس کرونا از جمله اقدامات ایشان در روزهای اخیر بود.
🔸غربی ها از از او با القابیه مچون : صندوقچه ی اسرار برنامه هسته ای و پدر اتمی ایران نام می بردند.
🔸او دانشمندی بی بدیل در فناوری های علوم جدید بود و اخرین مسئولیت وی ساخت واکسن کرونا و اجرای مرحله تست انسانی بود.
🔸نتانیاهو او را مغز متفکر صنعت هسته ای ایران خطاب کرد.
🔸پس از ترور او توسط رژیم صهیونیستی مدیرکل سابق وزارت امور استراتژیک اسرائیل او را قاسم سلیمانی صنعت هسته ای خواند. اما در واقع شهید فخری زاده، قاسم سلیمانی در زمینه علوم و دانش جدید ایران بود.
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
••
,|•حاجاسماعیلدولابے :
هنگامےڪہبہیاد
امامحسین(ع)
مے افتید،تردیدےنداشتہباشیدڪہ
آنحضرٺهمبہیادشماست . . .(:
|•طوبایِڪربلا،ص۱۴۹•|
|•#پروفایل•|
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_3
_چی تو کلته باران؟
نگاهم چند ثانیه ای روی صورتش ماند.
_منو به عنوان پرستار به رادمهر معرفی کن.... یادمه یه بار از خودت شنیدم که شراره، همسرش، همیشه تو مهمونی و دورهمی های دوستانه است و به همین خاطر به بچه نمیرسه.... یادمه گفتی دنبال یه پرستار مطمئن واسه پسرش میگرده.... منو بهشون معرفی کن بهنام.
سرش را با عصبانیت از من برگرداند. حق داشت از افکار انتقام جویانه ای که در سر داشتم بترسد.
_با تو هستم.... دارم حرف میزنم، سرتو از بزرگتر از خودت برمی گردونی!
_بس کن باران.... تو می خوای چکار کنی؟
با عصبانیت سرش توپیدم.
_به تو ربطی نداره.
_ربط داره....
نگاهم کرد و چشم در چشم من، با عصبانیت ادامه داد:
_یه نگاه به خودت بنداز..... من همیشه به وجود تو افتخار می کردم... به خواهری که با همه ی سختی های دور و برش.... حتی با اینکه ما خانواده ای مذهبی نبودیم.... اما اینقدر خانم و متین شد که من الان... همین امروز... به جایی رسیدم که برای همین چادر روی سرت، خدا رو شکر می کنم.... اون وقت تو... می خوای حرمت این چادر رو بشکنی و بری سر از خانواده ای در بیاری که هیچی توی اون خانواده، حساب و کتاب نداره؟!
_بهت قول میدم، نه تنها نذارم حرمت چادرم از بین بره.... بلکه حرمت خانواده مون رو هم حفظ می کنم و حقی که عمو با نامردی از پدر گرفت رو، دوباره بدست میارم.
باز صدایش بی اختیار بلند شد.
_آخه چطوری؟!... عمو حق ما رو خورد و تو داری پرستار بچه ی رادمهر میشی؟!
لبخندم شکفت.
_دیگه این یه رازه....
با جدیت نگاهم کرد. آخرش هم حرفم را نپذیرفت و کیف پولش را در آورد و یکی از کارت های بانکی اش را روی میز گذاشت.
_اینو بردار... رمزش سال تولد خودمونه.... واست پول می ریزم به کارت.
کارت را روی میز، سمت خودش هل دادم.
_بهنام.. به جان خودت بهش دست نمی زنم.... داری کاری می کنی که تهدیدت کنم؟.... یا منو به رادمهر معرفی می کنی یا همین امروز و فردا میام همه چیز رو به رامش میگم.
_تو همچین کاری نمی کنی.
کیف چرمی اش را برداشت و قدمی از میز، بیشتر دور نشده بود که بلند گفتم :
_به ارواح خاک بابا.... اینکار رو می کنم.
نگاهش سمتم برگشت. داشت جدیت کلامم را محک میزد که اَبرویی بالا انداختم.
_به روح مامان قسم.... اینکار رو می کنم.
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷درود بر شما امروزتون مبارک باد🌷
🌸سعی نڪن تو زندگی
🌺بهترین قطار رو سوار شی
🌸سعی ڪن بهترین ایستگاه پیاده شی
🌺در دنیا فقط یڪ نفر وجود دارد
🌸ڪه باید از او بهتر باشید
🌺و آن ڪسی نیست جز گذشته خودتان...
🌸امیدوارم قطار زندگیتون
🌺همیشه از روی ریل های
🌸خوشبختی و شادی عبور کنه
🌺و لبخندتون همیشه پایدار باشه
🌸الهی روزتون سرشار از انرژی مثبت
🌺و تنتون سالم و دلتون غرق امید باشه
صبحتون بخیر💙
🍃💐🍃
💐🍃
🍃
💐 گویند فاصله مصر تا کنعان هشتاد فرسخ راه بود.
چون پیراهن یوسف را برادران از او گرفتند و بهسوی کنعان حرکت کردند، یعقوب با شامة باطنی بوی آن را استشمام کرد و گفت:
بوی پیراهن یوسف را استشمام میکنم.
ای محب و عاشق حضرت حجّت!
شامة باطنی ما چقدر است که بتواند بوی حضرت محبوب را استشمام کند؟
محبت امام زمان
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
••
بچههــا!
پشترودخانهۍچهکنم، چهکنمِزندگی
کهگیرمیکنین . .
فقطامامعصر«عج»عبورتونمیده!
#حاجحسینآقایکتا ♥️
#پروفایل🌌🌿
🕌🚩 🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_4
نفس حبس شده اش را یک دفعه از سینه بیرون داد و برخلاف تصورم گفت :
_فعلا دو میلیون می ریزم به کارت....
و رفت. با چنان قدم های تندی که مبادا باز در مقابل تهدید من، دلش بلرزد.
و من همراه چند نفس عمیق، فنجان قهوه ام را بالا آوردم و در کمال آرامش نوشیدم.
کارت بهنام را درون کیفم گذاشتم و سمت صندوق رفتم.
پسر جوانی پشت میز صندوق نشسته بود که گفتم:
_لطفا میز شماره 12 رو حساب کنید.
_حساب شده خانم.
کار بهنام بود.
_ممنون...
از کافی شاپ که بیرون آمدم، دلم خواست کمی قدم بزنم. لبه ی چادر جده ام را گرفتم و با گام هایی کوتاه، سر به زیر، غرق در افکارم شدم.
آنقدر زخم داشتم از عمو که حتی خیلی از آنها را، بهنام هم نمیدانست. و من.... باید انتقام می گرفتم.... برای آرامش خودم... برای رسیدن به آن خلأ بزرگ جسمی و روحی که باعث و بانی اش تنها عمو بود.
آه بلندی کشیدم. سرم باز داشت درد می گرفت و چشمانم شاید داشت جایی حوالی خاطراتم چرخ میخورد.
فوری از درون کیفم یک قرص مخصوص در آوردم و قبل از آنکه حالم وسط خیابان بد شود، به دهان گذاشتم و با بطری آب معدنی که همیشه همراهم بود، قرص را از گلو پایین دادم.
ایستادم کنار مغازه ای تا چشمانم را گرم زرق و برق دنیا کنم.... تا از خاطرم برود آن روزهای شومی که حتی بهنام از آن خبر نداشت....
اما انگار بدجوری در گرداب خاطرات اسیر شده بودم... هر چیز ساده ای، نشانه ای می شد برای بازتاب خاطرات تلخ گذشته....
و هر قدر من دست و پا می زدم تا جلوی این تکرار را بگیرم نمی شد.
نفسم به شماره افتاد. حالم باز عوض شد. پاهایم مثل دو تکه چوب خشک، از وسط تا شد و من دو زانو افتادم روی زمین.... اما هنوز هوشیار بودم. فوری موبایلم را از کیفم در آوردم و قبل از آنکه از هوش بروم به بهنام زنگ زدم.
تا تماس را وصل کرد، عصبی سرم فریاد زد:
_بس کن دیگه باران.... من، تو رو مثل خودم بدبخت نمی کنم.
_بهنام.... دارم می میرم.... حالم... بده.... بیا...
حتم داشتم صدایم آن قدر خراب هست که نشان از حال بدم باشد.
_چی شده باران؟!
_جلوی... همین کافی شاپ.... یه مغازه ی لباس فروشیه.... همون جا.... بیا....
و دستم هم سنگ شد انگار. نفس نفس زنان به سنگ فرش پیاده رو خیره بودم که خانمی با دیدن حال خرابم، سمتم آمد.
_چی شده؟ حالت خوبه؟
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿.............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷درود بر شما امروزتون مبارک باد🌷
🌸سعی نڪن تو زندگی
🌺بهترین قطار رو سوار شی
🌸سعی ڪن بهترین ایستگاه پیاده شی
🌺در دنیا فقط یڪ نفر وجود دارد
🌸ڪه باید از او بهتر باشید
🌺و آن ڪسی نیست جز گذشته خودتان...
🌸امیدوارم قطار زندگیتون
🌺همیشه از روی ریل های
🌸خوشبختی و شادی عبور کنه
🌺و لبخندتون همیشه پایدار باشه
🌸الهی روزتون سرشار از انرژی مثبت
🌺و تنتون سالم و دلتون غرق امید باشه
صبحتون بخیر💙
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_5
چشمانم داشت بسته می شد و باز خاطرات تمام قد مقابل خاطر آزرده ام، می ایستادند تا رخ بکشند به عذاب دادنم.
« بوی سوختن می آمد.... بویی مشمئز کننده.... حالم داشت بهم میخورد و نمیدانستم این بو از چیست....از اتاق آرام بیرون آمدم و به سمت صدای خفیفی که از درون آشپزخانه ی کوچکی که ته حیاط خلوت، می آمد، رفتم.
صدای خنده های هیستریکش می آمد و تنم از شنیدن این صدا می لرزید.... باز داشت چه کار میکرد که این گونه میخندید، و ناگهان خودم را جلوی در نیمه باز حیاط خلوت دیدم و گاز چهار شعله ای که تا آن روز نمیدانستم چرا در حیاط خلوت است.
شعله ی بزرگ گاز روشن بود و بوی سوختن موی کز داده می آمد و چشمم افتاد به گربه ی بیچاره ای که نیمه جان، زنده زنده، داشت روی گاز کباب می شد! ..... حالم بهم خورد و جیغ زنان در حالی که کف سالن هق می زدم، سمت دستشویی دویدم »
زمان را از دست دادم. نمیدانم چقدر طول کشید تا در اثر ضربه های دست بهنام، که محکم توی صورتم کوبیده می شد... چشمانم باز شد.
نگاهش بدجوری ترسیده بود.
_همسرتون هستن آقا؟.... این بنده ی خدا که صرع داره نباید این جوری، تک و تنها بیاد بیرون.
_خواهرمه... ممنون شما می تونید برید.
تمام وزن مرا روی شانه اش انداخت و زیر بازویم را گرفت.
به سختی گفتم:
_بذار.... خودم بیام.... تو نمی تونی منو بلند کنی.
شنید اما اعتنایی به حرفم نکرد. مرا سمت ماشین خودش برد. همان هیوندای شاسی بلند سفیدش که نشان از وضع مالی خوبش داشت.
مرا روی صندلی جلو نشاند و در را بست.
پشت فرمان که نشست با اخم گفت :
_چرا بهم نگفتی مریض احوالی؟
_مگه مهمه.... یه دختر تنها.... مرگشم باعث خوشحالی بقیه میشه چه برسه به مريضیش.
عصبی صدایش را بلند کرد.
_چرت نگو.... تو تنهایی؟!.... پس من چیم؟!.... نباید بهم می گفتی؟... دوتا دکتر خوب میبردمت.
چشم بستم. حالم هنوز خوش نبود.
_فایده ای نداره... خودم دکتر رفتم.
_بعد با این حالت می خواستی بری از عمو انتقام بگیری؟!
_آره... دقیقا واسه همین حالم می خوام برم از عمو انتقام بگیرم.
کلافه نفسش را فوت کرد.
_فعلا نمیذارم تنها باشی... دور انتقام هم خط بکش... با همین فکرا خودتو داغون کردی.
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............
••
📲| #ٻہجــــانۅۺٺہبۅد |
ۿـر ۅَقـ‹🕡›ـٺْ
خۅاسٺے گُنـاه کنۍ❛
ٻہ لحظہ ۅاٻسا✋🏼°°
دسٺتُ بذار رۅ سٻنہ🌱
ۅ
سہبار بگــۅ[🗣}
#السلامعلٻڬٻااباعبدالله•♥️
ـ
ـ
حالا اگہ ٺۅنسٺے‘⚠️حرمٺۺُ
بشکـــــــــــڹۅگناه کـڹ...
ـ
ـ
• #آرهنمٻـشہنمےٺۅنٻم("
#بهخودمونبیایم !
🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_6
_نه مشکلی نیست.... گفتم که یه کار اداری پیش اومده.... باید واسه یه ماموریت کاری برم شهرستان....
نگاهم به بهنام بود. داشت پشت سرهم دروغ می بافت.
_آره دیگه.... رامش جان عزیزم، نگران چی هستی؟!.... گفتم تا آخر هفته برمی گردم....ببین عزیزم، تو فقط در رو قفل کن... نترس گلم.... می خوای اصلا بگم رادمهر بیاد تو رو ببره خونه ی خودش که تنها نباشی؟
دو لیوان چایی ریختم و سمت پذیرایی رفتم. نشستم روبه روی بهنام و متفکرانه به دروغ هایش گوش سپردم ببینم میخواهد آخرش به کجا برسد!
_باشه عزیزم باشه.... مراقب خودت باش.... خداحافظ.
گوشی اش را که روی میز گذاشت گفتم:
_واسه چی این همه خودتو توی دردسر می ندازی!.... برو پیش زنت... من حالم خوبه.
_حرف مفت نزن.... از کف خیابون جمعت کردم.... فردا با هم می ریم دکتر....
_زحمت نکش... رفتم.... قرصم داده.... این تشنج های من عصبیه....
ناگهان صدایش را بلند کرد.
_بیخود عصبی میشی خب.... بهت گفتم فکر انتقامو از سرت بنداز بیرون.... داری خودتو هلاک میکنی.
_ببین بهنام.... بالا بری، پایین بیای، من دست از سر عمو برنمی دارم... حالا یا آدرس رادمهر رو میدی و منو بهش معرفی میکنی یا برم سراغ رامش....
با خشم نگاهی به من انداخت.
و من هیچ از نگاهش نترسیدم.
_به نظرم خیلی ناز نازی بارش آوردی!.... خوبه حالا دور تا دور خونه پر از دوربین مدار بسته و درهای ضد سرقته.... از چی میترسه واقعا!؟
_باران... رو مخ من راه نرو....کاری هم به رامش نداشته باش... دست از سر انتقام هم بردار.... اَه... لعنتی ول کن این انتقام رو .... اعصاب منو هم بهم ریختی.
با عصبانیت سرش داد زدم.
_ول نمی کنم بهنام.... الکی امروز خودتو علاف من کردی.... منو این همه راه آوردی ویلای پردیس که چی بشه؟!.... می دونی اگه زنت بفهمه چه شری به پا می کنه؟
_مسخره بازی در نیار بابا.... همین که گفتم... نه من تو رو به رادمهر معرفی می کنم، نه می ذارم خودتو نابود کنی.... حالا بگو چی می خوری می خوام سفارش غذا بدم.
_بی خود ولخرجی نکن.... من غذا نمی خوام... من آدرس رادمهر رو می خوام وسلام.
با عصبانیت فریاد کشید :
_اینقدر با من لج نکن.... دیوونه تو حریف این خاندان نمیشی.
_باشه... اصلا حرف تو درست... لااقل آروم که میشم... تموم فکرم شده انتقام.... بهنام باور کن اگه آدرسو بهم ندی از فکر انتقام دیوونه میشم... تا کی شب و روز به بدبختیام فکر کنم!
سکوت کرد. انگار دیگر جوابی نداشت و این سکوت نشانه ی خوبی بود. یعنی تسلیم!
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿............
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_7
بهنام به حرفم گوش نکرد.
او سفارش غذا داد و در حالیکه میز شام را می چید گفت :
_بلند شو بیا یه چیزی بخور جون بگیری.
نشستم پشت میز ناهارخوری چهار نفره ای که در کنج خانه ی ویلای اش نمای قشنگی داشت.
چشمانم روی غذا و مخلفات ماند. با چنگال تکه ای از کباب را روی بشقابم گذاشتم که پرسید:
_تا کی وقت داری برای تخلیه ی خونه؟
نگاهم تا صورتش بالا آمد. زیادی تو فکر افتاده بود.
_مهم نیست.
با جدیت تکرار کرد.
_بهت میگم تا کی وقت داری واسه تخلیه ی خونه؟
_تا آخر همین ماه....
_یعنی دو هفته ی دیگه؟!
سری تکان دادم و تکه ای از کبابم را به سر چنگالم زدم.
_آره....
اخمی کرد.
_اون وقت الان داری اینو به من میگی؟!
_بهنام.... یه خاکی تو سرم می ریزم حالا... شامت رو بخور.
کلافه و عصبی پف بلندی کشید:
_واقعا شاهکاری تو.... رفتی خونه هم ببینی؟
_با کدوم پول؟.... تمام پول رهن خونه رو واسه مراسم مامان دادم... فقط باید تخلیه کنم .
دهانش از تعجب باز ماند که عصبی صدایش را بلند کرد.
_اینم الان میگی؟!
_خب حالا مثلا الان می دونی، چکار می تونی برام انجام بدی؟
قاشق و چنگالش را با خشم پرت کرد درون بشقاب چینی. و همان صدای نازک برخورد لبه ی قاشق با بشقاب، تارهای نازک اعصابم را پاره کرد.
_چرا همچین می کنی؟!... نترس، من همیشه از پس زندگیم بر اومدم.... هیچ وقت نذاشتم سربار تو باشم... حالا هم خودم می تونم از پسش بر بیام.
بدجوری با نگاه تیزش داشت مرا خیره نگاه میکرد. آنقدر که من هم عصبی، قاشق و چنگالم را درون بشقاب رها کردم و گفتم :
_باشه.... کوفتم کردی همین یه لقمه رو هم.
و تا برخاستم فوری گفت :
_باشه باشه.... بشین شامتو بخور.... بعدا حرف میزنیم.
و من نه بخاطر شام.... شاید بخاطر راضی کردن بهنام و گرفتن آدرس رادمهر نشستم.
لقمه ای خودش برایم گرفت و دستم داد.
_بگیر.... حق با توئه.... تو همیشه مستقل بودی.... من ازت ممنونم واسه اون روزایی که هم به مادر می رسیدی و هم درس می خوندی.... اگه تو کنار مادر نبودی، من نمی تونستم مدرکم رو بگیرم.... ازت ممنونم باران.
چشمانم فقط به صورتش خیره بود که لبخندی زد و باز ماهرانه بحث را عوض کرد.
_کبابش چطوره؟
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿............
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
•••
چه قشنگ گفت :)
شبدراز استوقلندر بیدار
|#استورے|🌿
|#ماملتشهادتیم|🤞🏻
🕌🌸🍃• . • . •
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
@hadis_eshghe
•┈┈••✾❣✾••┈┈•
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️🌿❄️
🌿❄️🌿❄️
❄️🌿❄️
🌿❄️
❄️
#رمان_چیاکو
#مرضیه_یگانه
#پارت_8
شب برای من همیشه یاد آور تنهایی هایم بوده است. یاد آور مرور خاطرات تلخی که بعضی از آنها، هیچ کس جز خودم از آن خبر نداشت.
حالم خوب بود. اما دلم بدجوری می خواست باز علت آن همه نفرت و انتقام را در گذشته ام کنکاش کنم.
من می خواستم حتی خودم را قانع کنم که باید انتقام بگیرم تا آرام شوم.
و این اقناع میتوانست عذاب وجدانم را خاموش کند.
من دختری مذهبی بودم. یادم می آید وقتی خیلی خیلی کوچک بودم.... وقتی مفهوم مادر و پدر را فهمیدم و صدا زدم.... و حتی وقتی فهمیدم پدرم فوت کرده است و من پدری ندارم!.... تمام احساساتم را وقف مادرم کردم.
مادرم برای من همه چیز شد.... شد تمام زندگی ام.... شد تمام آرزوهایم.... یادم هست وقتی در دبستان، اولین بار انشا نوشتم، چه اتفاقی افتاد.
« می خواهید در آینده چکاره شوید »... این موضوع انشا من بود و من نوشتم :
« می خواهم مادرم را خوشحال کنم.... میخواهم کار کنم تا مادرم دیگر کار نکند.... مادر من تا دیر وقت کار میکند و کم می خوابد... من به او گفتم؛ کار نکند تا خسته نشود ولی گفت؛ اگر کار نکند، ما دیگر غذا نداریم.... گاهی مادرم آنقدر کار میکند که مریض میشود و نمیتواند کار کند و من برای اینکه مادرم کمتر کار کند، شب ها زود می خوابم تا غذا نخورم. »
حتی یادم هست وقتی انشا را خواندم، نگاه خانم سجادی فر، معلم کلاس چهارم دبستان ما، به من تغییر کرد.
از آن روز به بعد انگار مهربانتر شد.... گاهی زنگ تفریح مرا صدا می زد و یک لقمه ی نان و پنیر یا شامی به من می داد.
گاهی هم برایم میوه یا خوراکی می خرید.
اوایل نمی گرفتم. اما او آنقدر اصرار میکرد و بهانه می تراشید که قبول می کردم.
شاید هم از همان خواندن همان انشا به بعد بود که مدرسه گاهی مرا بعد از تعطیل شدن کلاس ها و زنگ آخر نگه میداشت و ناظم و معلم پرورشی کلی برنج و حبوبات و بُن خرید از رفاه و بُن کفش و لباس به من میدادند.
مادر هم انگار نمی پرسید این ها برای چی داده شده.... چون مقدار ارزاق و کمک ها به حدی نبود که بتوانیم راحت زندگی کنیم.
سال ها گذشت.... من کنار سفره ی مادری که نانش را با پاک کردن سبزی و سرخ کردن آن و انداختن ترشی و.... به دست می آورد، بزرگ شدم. و با گذشت زمان این سوال برایم پر رنگ شد، که پدرم چطور آدمی بود و چطور فوت کرد؟
#کپی_رمان_حرام حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️
🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖
🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹
🌿
❄️🌿
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿
❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............