2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
...فرزندان حاج آقا روح الله...
https://eitaa.com/haer1400
﷽
چشمهایش رابازمیکندوازپشت پنجرهی خاک گرفته،حیاط رامیبیندکه پرازبرگهای زردونارنجی شده. آه میکشد و غلت میزند. دستش را زیر سرش میگذارد. چشمش به قاب عکسهای روی طاقچه میافتد. چروکهای صورتش مچالهتر میشوند.چانهاش میلرزد و قطرهی اشکی ازگوشهی چشمش سرمیخورد. ابروهای نازکش درهم میرود. از جایش بلند میشود و روی تخت آهنی مینشیند. دستهای لرزانش را روی زانو میگذارد وآرام آرام بلند میشود. پاهایش را سمت طاقچه میکشد. یکی از قابها را برمیدارد وخیره خیره نگاهش میکند. چشمش را روی همهی عکسها میچرخاند و شروع میکند به جمع کردن قابها. صدای آشنایی لالهی گوشش را گرم میکند.
_مامان...مامان خانم...مامان جان...
_چی میگی احمد؟بروحوصله ندارم.
_آخه چرا قاب عکسام روجمع میکنی؟!قهرکردی عزیزجون؟
_این قدرخودت رولوس نکن، من که میدونم دو دقیقه دیگه غیبت میزنه،آره قهرکردم. بچه که بودین خرابکاریهای خونه رو ازچشم رضا میدیدم، از بس تو آروم بودی، چرا همیشه اخم و تخمهام واسهی رضاباشه؟ یکبارم میخوام با تو قهر کنم. کم چیزیه مگه، بچهای که چهل سال مادرش رو تنها بذاره نباید باهاش قهرکرد؟
قدمهای کوتاهش را تند تند برمیدارد و باضرب قاب عکسهای باقی مانده را از روی طاقچه جمع میکند.
_آره دارم قاب عکسات روجمع میکنم،خوب کاری میکنم.میخوام همهی وسایلت روجمع کنم. لباسات،کتابات،رخت خوابت،میخوام بگم رضا بیاد همه رو بذاره انباری.
عکسها را بغل میگیرد و سمت تخت خوابش میرود. مینشیند و قابها را روی تشک رهامیکند.
_چرابایدهرروزوسیلههات جلوی چشمم باشه وداغ دلم رو تازه کنه؟ تو که نمیای،یک خبرم که از خودت نمیدی، حکما فراموشم کردی، منم میخوام فراموشت کنم.
چشمهایش پر از اشک میشود.
_چهل ساله صبح وشب با ترس خوابیدم وبیدار شدم. ترس از فراموشی... روزای اولی که بهم گفتن برنمیگردی مینشستم گوشهی مطبخ خمیرچنگ میزدم، پیازخورد میکردم و از اولین روز تولدت تا لحظهای که پاتو از در گذاشتی بیرون رو یاد میآوردم. اما سال به سال که گذشت یکی ازخاطراتت رو فراموش کردم. چه روزایی که پای سجاده نشستم و گریه کردم، چون دیگه بچگیهات یادم نمیاومد، اون چشمای قشنگت اون لبخندت رو یادم نمیاومد مادر. دلم برای صدات تنگ شده بود احمد...
احمد...بازم رفتی...؟
نفسش را بیرون میدهد یکی از قابها را برمیدارد، دستی روی شیشهاش میکشد.
صدایش سنگین شده.
_مادربودن خیلی سخته عزیزکم،شایدمادری یادش بره بچهاش کی راه افتاد، شاید شیرین کاریهاشو فراموش بکنه. ولی هیچ وقت اولادش ازدلش نمیره، مخصوصا اگه اون اولاد تو باشی جیگرگوشه.
لبهایش را روی شیشهی سرد قاب میگذارد و صورت جوانی را که دورگردنش چفیه انداخته میبوسد.
" تقدیم به مادرجاویدالاثرحاج احمدمتوسلیان"
#حاج_احمد_متوسلیان
#جاوید_الاثر
#مادری
#داستان
حائر
﷽ چشمهایش رابازمیکندوازپشت پنجرهی خاک گرفته،حیاط رامیبیندکه پرازبرگهای زردونارنجی شده. آه میکش
دیشب مادر حاج احمد متوسلیان بعد از چهل و سه سال چشم انتظاری آسمونی شدن. اگر براتون مقدور بود سحر امروز به صلواتی یا فاتحهای بدرقهشون کنیم.
به امید این که نابودی اسرائیل و تحقق آرزوی حاج احمد رو ببینیم.🤲🌿
در دوره ای زندگی میکنیم که میخوان کشورشون رو از دیکتاتوری آزاد کنن تا به پیشرفت و ترقی برسه؛ برای همین هم تلاش میکنن یه نظام مردم سالار سقوط کنه و جاش سلطنت موروثی برگرده!
چه جوری میشه؟!
#مغزم_درد_گرفت
در دوره ای زندگی می کنیم که حنجره شون رو برای ایران ۲۵۰۰ ساله، شاهنامه و فردوسی به زحمت میندازن؛ بعد میخوان کسی شاه بشه که ولیعهدش نمیتونه به زبون فارسی حرف بزنه فقط خدا کنه بدونه ایران کجای نقشه است!
#فعک_نکنم_بدونه
آقای ترامپ قمارباز بد موقعی شروع کردی، توی ماهی که دختر بچههای نه ده سالهی شیعه علی بن ابی طالب، با زبون روزه دم افطار که تشنهان و ضعف کردن، دستاشون رو میبرن بالا و برای نابودیات دعا میکنن، خدا هم خیلی خوب نازشون رو میخره، اگه دلشون مثل گنجشک از صدای انفجار لرزیده باشه که دیگه وای به حالت.
#به_وقت_مبارزه
#انا_من_المجرمین_منتقمون
ای خدا پایگاه آمریکا توی عربستان رو هم زدیم.
به یاد رزمندههایی که پشت لباسشون مینوشتن میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم.
#به_وقت_مبارزه
مگه میشه شکر دیدن این صحنهها رو به جا آورد؟! داریم آرزوی چندین نسل رو زندگی میکنیم.
همه مبارزان علیه استعمار، همهی شیعیان زیر ستم در تمام این قرنها، اون ایرانی که خاکش سر قرارداد ترکمنچای و گلستان از ایران جداشد، اون ایرانی که سر مشروطه جونش رو گذاشت، همهی شهدای انقلاب، همه شهدای جنگ هشت ساله که حسرت دیدن کربلا داشتن، همه رزمندههایی که رفتن کمک لبنان و سوریه، همهشون آرزوی ازبین بردن اسراییل رو داشتن، آرزوی زدن توی دهن نظام سلطه، آرزو داشتن قدرتی داشته باشن که متجاوز رو سرجاش بشونن. حالا ما داریم آرزوی همهی اون ها رو زندگی میکنیم.
لیاقتش رو در خودم نمیبینم، خدایا کمک کن بتونیم مسیر این خونهای به ناحق ریخته شده در همه این سالها رو ادامه بدیم.